منډيګک
افغان تاريخ

جستاری تاريخی در بارهً خاندان لویناب

0 275

(بخش اول)

[از بازماندگان خاندان لویناب (شاغاسی)تقاضا میشود تا باارایه اطلاعات تکمیلی خود این شناسنامه راکاملتر کنند. تلفن تماس در پایان بخش دوم این گفتارآمده است. تشکر]

لویناب شيردل خان:

يکی از خاندان های سرشناس ، ريشه دار و مؤثر در روند حاکميت سرداران بارکزايی درافغانستان ،خاندان لویناب شاغاسی شيردل خان است. این خاندان اصلاً از خوانين بارکزائی اروزگان هستند که در به قدرت رساندن امير دوست محمدخان نقش اساسی بازی کرده اند.  لويناب شاغاسی شيردلخان پدرعلياحضرت سرورسلطان(مادراعليحضرت امان الله خان) وهمچنان پدرلويناب خوشدل خان(والی کابل درزمان اميرحبيب الله خان و والی قندهار در زمان جنگ سوم افغان و انگليس)، جدبزرگ خاندان شاغاسی های کابل است. لويناب شاغاسی شيردلخان به عنوان ايشيک آقاسی (وزیردربار) امير شيرعليخان در قوام دولتش نقش موثر داشت و برای استقرارحاکميت امير شيرعلی خان از ۱۸۶۳ ببعد در تمام کشمکش های سياسی و خانه جنگيهای برادران امير شيرعليخان برای تصاحب تاج و تخت کابل ، درکنار امير شيرعليخان شمشير زد و تا دم مرگ او را تنها نگذاشت. باری در جنگی که درحوالی غزنی در محل سرروضه، در سال ۱۸۶۸م، ميان قوای سردار عبدالرحمن خان بسرکردکی جنرال نصيرخان و قوای اميرشيرعليخان بسرکردگی سردار فتح محمدخان پسر وزيراکبرخان رخداد و به شکست نيروهای سردار فتح محمدخان انجاميد، ونزديک بود که سردار فتح محمد خان دستگيرشود، ايشيک آقاسی شيردلخان برای نجات جان سردار فتح محمدخان با سی تن از نيروهای فداکارش بر دشمن قوی تر از خود حمله برد و در صف دشمن رخنه نمود و سردار فتح خان رانجات داد، مگرخودش در محاصره نيروهای دشمن قرارگرفت و هنگامی که دشمن بدوراو حلقه زدند تا دستگيرش کنند،ناگاه بر همراهان دلير خودفرياد برآورد و ۱۸ تن از جنگجويان اوبا شمشيرهای آخته برصف دشمن زدند و راه باز نمودند و چون پرنده از دام دشمن پريدند وبدر رفتند. (۱)

لویناب شيردل خان


 شاغاسی شيردلخان همواره در جهت استقرار حاکميت امير شيرعليخان توان و تدبير خود را بکار می برد و هنگامی که امير شيرعلی خان پسر خود سردار يعقوب خان را به سبب بغاوتش ودرنتيجه کشته شدن سردار فتح محمدخان پسروزيراکبر خان و فرزند نوجوانش سردار عبدالعزيزخان در هرات و قتل ناجوانمردانه جنرال فرامرزخان در سبزوار ، به زندان سپرد، ايشيک آقاسی شيردلخان و سردار شاه پسندخان را غرض تنظيم امور به هرات فرستاد. وقتی شاغاسی شيردل خان به دروازه هرات رسيد و از نيت خود سردار ايوب خان برادر کوچک سردار محمديعقوب خان را آگاه نمود، سردار ايوب خان به افراد خود دستور داد تا ايشيک آقاسی شيردلخان را دست بسته به هرات داخل کنند و به زندان بسپرند، ولی باسردار شاه پسندخان رويه محترمانه نمايند. اين کار عملی شد وشاغاسی شيردل خان که عمری دررکاب امير شيرعليخان شمشير زده بود، مورد هتک حرمت قرارگرفت ونزد خسر سردار يعقوب خان (يکی از خوانين جمشيدی هرات)،فرستاده شد تا تحت نظر او زندانی باشد .

وقتی امير شيرعلی خان از اين موضوع آگاه گرديد سخت ناراحت شد و فوراً قوايی برای نجات شاغاسی شيردل خان به صوب هرات فرستاد تا سردار محمدايوب خان را نيزبکابل بياورد و گوشمالی دهد. همينکه قوای کابل به فراه رسيد ، والی فراه نامه ای به سردار ايوب خان نوشت و او را به خويشتن داری و دلجويی دعوت نمود. خان جمشيدی خسر سردار محمديعقوب خان وقتی از قوای کابل اطلاع يافت شاغاسی شيردلخان را آزاد و خود بانيرويی در رکاب او بسوی هرات حرکت نمود. و چون سردار ايوب خان از ماجرا مطلع گرديد ، با چند تن از هواداران خود به ايران فرار کرد و ايشيک آقاسی شيردل خان به هرات وارد شد و امور کار ها را تنظيم نمود و بعد به کابل کشيد وجريان ماوقع را به امير شيرعلی خان حکايت نمود. گويند : امير شيرعلی خان از ايشيک آقاسی پرسيده بود، خوب شاغاسی ،گناه را يعقوب خان وبرادرش ايوبخان کرده بودند، چرا شما مادرشان را دشنام می داديد؟ و او جواب داده گفت: اگر مادرشان مادر خوبی می بودچرا چنين پسرانی به دنيا می آورد که هم شما و هم مرا و هم مردم رابه درد سر گرفتار کنند، پس منهم خوب کردم که او را دشنام دادم وبازهم دشنام ميدهم، امير از اين جواب شاغاسی بخنده اندر ميشود.(۲)


 شاغاسی شيردلخان پس از حبس سرداريعقوب خان مدتی با نام «لوی نايب» (نايب الحکومه) درهرات خدمت نمود و چندسالی هم در اواخرعهدامير شيرغليخان نايب الحکومه مزارشريف و تمام ترکستان بود. هنگامی که هيئت روسيه به سرکردگی استاليتوف ميخواست از راه ترمذ وارد افغانستان شود، او را اجازه نداد و ضمن مکتوبی به امير شيرعلی خان مشورت داد که از پذيرش نماينده روس برای مذاکرات دوستی درگذردزيراکه روس دوست نميشود ولی اين امر سبب دشمنی انگليس خواهد شد. مگراميرشيرعلی خان مشورت او را ناديده گرفت وهمينکه جنرال استاليتوف درکابل رسيد و با اميرشيرعليخان ديدار وگفتگو نمود(جولای ۱۸۷۸)، انگليس موضوع اعزام هيئت خود را به امير پيشنهاد نمود و چون اميربه سوگ وليعهد شهزاده عبدالله جان نشسته بود، از جواب دادن به موقع به انگليس غافل ماند و اين امر باعث دومين تجاوز انگليس به افغانستان و بالنتيجه سبب فرار اميراز کابل به مزارشريف شد و در آنجا درظرف يکماه مريض و از جهان چشم پوشيد.(اوايل فبروری ۱۸۷۹)

 همانگونه که روزگار شاغاسی شيردلخان رادر زندگی درکنار امير شيرعليخان قرار داده بود، پس از مرگ نيز اين دو دولتمرد هم راز و همتبار را پهلوی هم قرار داد و شاغاسی شيردل خان قبل از مرگ شهزاده عبدالله جان، در مزار شريف چشم ازجهان پوشيد و در سمت غرب روضه مزارشريف دفن شد وچندی بعد اميرشيرعليخان نيزدر مزارشريف درگذشت و درجوارمقبره شاغاسی شيردلخان در يک حجره دفن گرديد . شاغاسی شيردل خان نزد امير شيرعليخان از چنان حرمت و عزتی برخوردار بود که نامش رابر سکه های عهد امير شيرعلی خان چنين نقر کرده اند:


 امير شيرعلی شيرعلی است علی شيرخداست


 هرکه نايب شيران بود، شاغاسی شيردل است


اخیراًتصویر اين مرد بزرگ ونامداررا داکتر هاشميان از امريکا برايم ارسال کرده است که از يک مجله عربی کاپی شده وهمراه است باعکس های ديگری منجمله: امير محمد افضلخان وسيدجمال الدين افغانی واميرمحمد يعقوب خان که همگی درقرن ۱۹ ميلادی گرفته شده اند. لويناب شيردلخان دراين تصویر،کلاه سياه ازپوست قره قل شبيه کلاه اميرشيرعليخان برسردارد. وبا ريش بلند، چشمان براق ونافذ خود، مردی قوی هیکل و جذاب وپرسطوت به نظرمیآید. آقای داکتر هاشمیان خاطره ای از یک سفر رسمی لویناب شیردلخان را به هندوستان درپایان  رسالهً “سخن شناسی” خویش متذکر شده اند که برای حسن ختام آنرا اینجا نقل میکنم. او مینویسد:« شاغاسی سردار شیردلخان صدراعظم امیر شیرعلیخان برای مذاکرات رسمی به هندوستان رفته بود، ویسرای انگلیس به افتخار او دعوت مجللی ترتیب داده بود که اراکین انگلیس وزعمای هند حضور یافته بودند.سردارحسب معمول یک توته گوشت استخواندار را گرفت ومصروف خوردن آن شد. زعیم سکهه که مقابل او نشسته بودبقسم مزاح سردار رامخاطب قرارداده پرسید: شما که استخوان راخودتان میخورید، درافغانستان به سگهای تان چه میدهید؟ سردار بدون آنکه مشتعل شود،با تبسم پاسخ داد: ما درافغانستان به سگهای خود”دال” می دهیم.سردارجی(سکهه) سرخ شد و دیگرهیچ نگفت.»


شاغاسی خوشدلخان:


 از شاغاسی شيردلخان پسرانی بنامهای : سکندرخان ، محمداکرم خان ، محمدعليخان ، سلطان عليخان ، محمدعلم خان ، محمدعمر خان و لويناب خوشدلخان و دودختریکی سرورسلطان مادر شاه امان الله ودیگری مادر یاور محمودخان که نامش برای مانرسیده ،[نام مادر سرورسلطان، بی نظیرسلطان دختر امیر دوست محمدخان بود]به ثمررسيدند. نام آورترين پسران لویناب شیردل خان ، لويناب خوشدلخان بود. او صداقت ، شجاعت و استقامت را از پدرخود خوب آموخته بود.و چنانکه تاريخ گواهی ميدهد او يکی ازرجال شجاع وبا شهامتی بود که در شکستن امير عبدالرحمن خان در جنگ ششگاو (ميان وردک و غزنی) بطرف داری امير شيرعلی خان در برابر توپخانه سردار عبدالرحمن خان از خود رشادت و مقاومت وکاردانی بی نظيری نشان داد و همين شجاعت و دلاوری او در واقع تاج و تخت کابل را دوباره درکف اميرشيرعلی خان گذاشت(۱۸۶۸).


 ميرزا يعقوب عليخان خافی، مؤلف کتاب «پادشاهان متأخر افغانستان» که خود شاهد و ناظر کارنامه شجاعانه لويناب خوشدلخان در نبرد با سردارعبدالرحمن خان در جنگ ششگاو، در قلعه زنه خان بوده، نامه های تهديد آميز سردارعبدالرحمن خان عنوانی لويناب خوشدلخان را درکتاب خودنقل کرده است که به وضاحت نشان ميدهد ، لويناب خوشدلخان مردی سخت نمک شناس ونترسی بوده ودر جنگ با امير عبدالرحمن خان ،جان خود را برسر امير شيرعليخان گذاشته بود. اين نامه ها را برطبق ضبط مورخ مذکور از نظر ميگذرانيم :


«مضمون رقعه بندگان عالی: عاليجاه عزت نشان صداقت بنيان ايشک آقاسی خوشدلخان بديدن رقعه خوشدل باشند و يقين بدانندکه آمدن بندگان عالی به اين حدود بقصد تصرف کردن قلعه می باشد، بايد و شايد که به توکل خداوند بازنگردم تازمانی که قلعه راتصرف دارم ، لاکن سزاواربزرگی اطلاع دهی بود، به شمااطلاع دادم که هم قوم پادشاه و هم خدمتگارصادق می باشيد و امروز ايشک آقاسی کلان حضورسرکارامير شيرعلی خان ميباشيد، نمی گويم که فوراً به حضوربندگان عالی آمده سلام کنيد، امراست که جنگ با تدبيرکنيد و مقدمه را پيش گيريد وخود را از بدنامی بری ساخته ثانی قلعه را واگذاريد و رقعه بندگان عالی را دست آويزعزت خاندان خود نگهداريد که سراسراحسان و نوازش و مرحمت خواهدبود و هرگاه چنين نکنيد به ياری خداوند به دوساعت قلعه را باخاکدان دهر برابر خواهم کرد، بعد از آن اسباب دوستی ثمرنخواهدبخشيد. والسلام.»(۳) چون نامه سردار عبدالرحمن خان بدست لويناب خوشدلخان رسيد، جوابی به قلم ميرزا يعقوب عليخان خافی بدين مضمون نوشت و فرستاد:«فدايت گردم، فرمان عالی متعالی را ديدم و بوسيدم و برتارک گذاشتم ، امروزما خاندان نمک پرورده حضورسرکار اميرشيرعلی خان ميباشيم و سرکاروالاتبار به فضل خداوندقهار حاضرو درحدود ششگاو بالشکرهای فراوان قرين صحت ميباشند، سزاوارخدمتگارعريضه فرستاده بودقبل ازاين روزگذشته عريضه فرستادم، هرگاه تا فردا نمازپيشين جواب آمد، فهوالمراد و الا فرمان عالی را فرمانبردارم، زياده حد ادب است.»(۴)


 وقتی اين جواب را سردار عبدالرحمن خان مطالعه کرد، با خشم رقعه ای ديگر بدين مضمون به لويناب خوشدلخان فرستاد: « مضمون رقعه ثانی بندگان عالی: عاليجاه ايشک آقاسی خوشدلخان را واضح باد! عريضه شما که سراسرفريب بودازنظرگزارش يافت و ازمکر و فريب شما دانسته بندگان عالی گرديد.مهلت يک ساعت ممکن نيست يا از در صلح سخن سازيد يا از درجنگ پيش آئيد. فقط.» (۵) و لويناب خوشدلخان بجواب سردار عبدالرحمن خان اينطورنوشت : « مضمون عريضه : صاحب من ! سرشت ما خاندان راستی ميباشد، نه غدر و فريب، اما غلام خوشدل نام دارم و پسر شيردل مينامند و پدرم شيردل نام دارد و شيردل اند، نخواهد که از پسر شيردل روباه صفتی پيش آيد، هرگاه عريضه غلام فريب باشد وقبول خاطرخطير بندگان عالی نشود، مختارند، سرغلام و کنگره قلعه سزاواراست.والسلام.»(۶) خلاصه چون امور قلعه به صلح انجام نيافت و نوبت به شمشيرتيز و تفنگ خون ريز رسيد، سردار عبدالرحمن خان که شخص غيور و شجاعی بود،حکم نمود که دود از دمار قلعه گيان برآرند، حسب الامر توپچيان چابک دست چنان گلوله ريزی کردند که گوئی تگرگ از آسمان فرو ميريخت، مدت دوساعت دود از نهاد قلعه برآورده در و ديوارقلعه را باخاک يکسان کردند ودوپخسه از در و ديوار قلعه باقی ماند، لاکن لشکر درون قلعه در مقابل خروش لشکر بيرون، داد مردانگی دادند و با تفنگ جان سوز جواب ميگفتندو به غيرت ميکوشيدندتا آنکه دوساعت از شب گذشت و در وديوار يک طرف قلعه باقی نماند. بعد ازين کار نبرد به جنگ تن بتن کشيد و هردو طرف مانند ببر بيان و شيرغران در ميدان نبرد پيش رفتند و با کاردو خنجر و شمشيربهم درآويختند و در جان فشانی سرموئی دريغ نکردند، تقريباً يک ساعت کامل باهم در زد و خورد بودند و از طرفين تعداد بيشماری درخاک و خون غلطيدند و سر انجام نيروهای سردار عبدالرحمن خان شکست خوردند و از ديوار قلعه به عقب نشستند و در منزل جاه خود که تپه مامونی بود رفتند، سردار عبدالرحمن خان که اصلاً شکست خود را تصور نمی کرد، سخت مکدر و خشمگين شد و يک بار ديگر نامه ای برای لويناب خوشدلخان فرستاد و ضمن تعريف از او با وعده و عيد بيشمار از او خواست تا قلعه را تسليم کند، و بيشتر سبب مرگ لشکر دوطرف نگردد، زيرا که نيت دارد تا بار ديگر بر قلعه يورش ببرد و درآنصورت او دچار محنت و پشيمانی خواهدشد.(۷)


علیاحضرت سرورسلطان( سراج الخواتین) با دخترانش
از راست به چپ:سارا سلطان(سراج البنات) خانم والی علی احمدخان، رضیه سلطان(نورالسراج) خانم
سردارمحمدحسنخان، صفورا(قمرالبنات) خانم شاه محمودخان، صفیه سلطان(سمرالسراج)خانم شاه ولیخان


 لويناب درجواب سردار عبدالرحمن خان نوشت :« مضمون عريضه ايشک اقاسی خوشدالخان : فدايت شوم ، فرمان بندگان عالی که سراسرخوف و بيم و ترس بود، رسيد، معراج سپاه و رسم سپاهی گری مرگ است وبه رکاب بادار مرگ فخر خدمتگار است ، زهی سعادت خدمتگاری که به حضورپادشاه جان خود رافداسازد و يک قطره خونيکه دارد به رکاب ولينعمت خويش ريزد و نام نيک حاصل دارد و تا قيامت به نيکی ياد شود و در جريده ها ثبت گردد، امروزکه پدر و اجداد غلام که همه کوه نشين بودند و شهرستان نديده بودند به دولت سرکار اميرکبير و بعد ازآن به ميراث حضور سرکار عدالت پرورمجلس نشين شده ، رگ وريشه غلامان از نمک سرکارامير شيرعليخان پرگشته و نام بلند و مقام و مرتبه ارجمند يافته ايم و از حضور شهريار عزت تمام حاصل کرده ايم ، تا جان در تن و رمق دربدن داريم به خدمت حضور بندگان اقدس اشرف همايون ميکوشيم و می خروشيم و خود را فدای حضورش ميسازيم و آن چيزی که از روز ازل به سرنوشت غلام رفته باشداز نصيبه ازلی ميدانيم خواه فتح حاصل شود، خواه شکست و ما النصر الامن عندالله چنانچه فرموده :


        چون رفته به تقــدير دگرگون نشود        

         يک ذره از آنچه هست افزون نشود


 باقی جناب قبله ام در هر خصوص مختارند.» (۸) يک بار ديگر لشکر سردار عبدالرحمن خان بر قلعه مخروبه زنه خان يورش آورد و برای تسخير آن از خود جان فشانی نشان داد، ولی نيروهای داخل قلعه به سرکردگی ايشک آقاسی خوشدلخان نيز به دفاع برخاستند و از زندگی و شرف خود و قلعه گيان دليران دفاع نمودند و دشمن راباشکست مواجه ساختند. (۹) ميرزا يعقوب علی خان خافی مينويسدکه « اين کمينه بی بضاعت که تحرير کننده اين گزارشات و محرر اين کتاب (پادشاهان متاخر افغانستان) ميباشم به درون قلعه به خدمت ايشک آقاسی خوشدل خان حاضر بودم و به رکاب جناب شان جان فشانی داشتم و همين سوال و جواب را که از طرفين می شداز جانب ايشک آقاسی مذکور چقدر که عريضه فرستاده شد، بدست خط تحريرکننده کتاب بود» (۱۰)


 دراواخرعهدامير شيرعليخان شاغاسی خوشدلخان والی مزارشريف وتمام ترکستان بود و پس از مرگ اميرشيرعليخان و هرج و مرج در مزارشريف او(با برادرش کرنيل محمدعمرخان) مدتی زندانی گرديد و بعد از نجات خود را به هرات نزد سردارمحمد ايوبخان رسانيدند وقوت وتدبيرخود را دراختيار سردارمحمدايوبخان گذاشتند.(۱۱) لويناب خوشدلخان در جنگ ميوند شمشيرزده وقندهار را فتح و سپس به عنوان والی هرات از جانب سردار ايوب خان مقرر شد، مگر بعد از جنگ سرپوزه وشکست سردار ايوب خان از دست امير عبدالرحمن خان سردار ايوب خان با بيش از هشتاد تن ازخوانين افغانی به ايران پناه برد و سپس شاه قاجاری ايران ناصرالدينشاه، برای خوش خدمتی به انگليسها سردار ايوب خان و تمام رؤسايافغانی را بدولت انگليس تسليم داد. وآنها در هند برتانوی به عنوان يک تهديد ونيروی فشاربرامير عبدالرحمن خان نگهداشته ميشدند تا اينکه امير عبدالرحمن خان درگذشت و برخی از اين رجال بشمول خاندان مصاحب ، بوطن بازگشتند. و درعهد امير حبيب الله خان در دولت شامل کارشدند. بکوشش علياحضرت سراج الخواتين، لويناب خوشدلخان با پسرش علی احمد خان و خانواده و برادرش محمدعمرخان نيزبه افغانستان بازگشتند. 
 لويناب خوشدلخان بحيث والی کابل و علی احمد خان به سمت ايشک آقاسی (به اصطلاح مردم شاغاسی) ملکی و محمدعمر نيز به صفت ياور علياحضرت تعيين شدند. لويناب خوشدلخان در هنگام جنگ سوم افغان و انگليس والی قندهار بود.او در هنگام ماموريتش در قندهار کارهای عمرانی فراوان انجام و ازجمله به مرمت گنبدمرقد احمدشاه بابا پرداخت و دروازه خرقه مبارک را طلاکاری نمود. (۱۲)از این مرد نامی متاسفانه کدام تصویری دردست نیست، ولی اینقدر معلوم است که

اورالویناب بروت میگفتند. گویا که سبیلهای بلندونوک تابدار میگذاشته است.

علياحضرت(سراج الخواتین) :

علياحضرت(سراج الخواتین

يکی از دختران شاغاسی شيردلخان (علياحضرت سرورسلطان( سراج الخواتین) مادرشاه امان الله خان) و ديگری مادر شاغاسی محمودخان ياوربودکه نامش درتاريخ ثبت نشده است. اما سرورسلطان(علياحضرت) هم به سبب اينکه ملکه رسمی افغانستان و هم مادرشاه امان الله بود، بيش از ساير زنان اميرشهيد معروف و زبانزد است. علياحضرت زنی شجاع ،سرسخت ومصصم بود. او بکمک و تشويق مادرش (بينظيرسلطان) در جهت پرورش شهزاده امان الله برای رسيدن بسلطنت از هيچگونه تلاش دريغ نوريد تابه اين آرزوی خود رسيد.

علیا حضرت زنی آهنین اراده بود که توانست درمقابل تمام مشکلات سیاسی واجتماعی داخل دربارمقاومت کند، زیرا در تربیت فرزندش هدفی بزرگ داشت ومیخواست که او رابمدارج عالی برساندو او پله های ترقی رابپیماید. بدین سبب ملکه برای رسیدن به هدف خودامان الله رابه شیوه ً افغانی تربیت نمود وهرسال او را نزد اقوام خود به قندهار میفرستاد تابا بزرگان قندهار درتماس باشد واز شجاعت وکرم افغانی بیاموزد. علیا حضرت یا به قولی « این عقاب پیر» درتربیت وطرزفکر امان الله تاثیر ونفوذ موثر داشت وپسرش رابرای سلطنت تربیت وآماده میکرد. شجاعت علیا حضرت از اين حکايت برملا ميشودکه: باری اُخت السراج ، در باغ چهلستون دعوت مجللی برپا نموده و در آن زنان و دختران رجال معتبر و معروف پايتخت را دعوت کرده بود. وقتی همه زنان دعوت شده به قصرحاضر شدند، اميرحبيب الله نيز در آن دعوت شرکت ورزيد تا مهمانان را از نزديک ببيند و احتمالاً کسی را از آن ميان بپسندد و به حرم وسيع خود بيفزايد، در اين هنگام به عليا حضرت اطلاع رسيد که اُخت السراج در قصرچهل ستون محفل بزرگی برگزارکرده ، و اميرهم در آن شرکت دارد. پس علياحضرت با سرعت خود را به قصر ميرساند و ناگاه داخل قصرميشود و بسوی اُخت السراج که در پهلوی اميرايستاده بود، پيش ميرود وچون به او نزديک ميشود، سيلی محکمی برروی اُخت السراج حواله ميکند، مگراخت السراج روی خود را بسرعت عقب ميکشد و سيلی برروی امير ميخورد. صدای دست علياحضرت بر روی اميررا همه می شنوند.و از مشاهده اين صحنه مهمانان بخنده می افتند وميگويند: «عيش اميربه غيش تبديل شد.» اميراز اين برخورد علياحضرت برافروخته  ميشود ، فوراً به کابل بازميگردد و در نيمه شب، قاضی را خواسته و علياحضرت را طلاق ميدهد. وقتی سردار محمدآصف خان پدر سردار احمدشاه خان و سردار محمديوسف خان پدر نادرخان وبرادران که مصاحبين امير حبيب الله خان بودند، از قضيه مطلع ميشوند، سردار نصرالله خان را از قضيه آگاه وبه اتفاق وی نزد امير ميروند وميگويند که: امير با اين کار خود تمام قوم بارکزايی را عليه خود تحريک ميکند و سلطنت خود را به آشوب ميکشد، زيرا که طلاق کردن ملکه رسمی کشور ، آبروی همه را ميريزد و باعث انتقام گيری ميشود. اينست که اميرحبيب الله از کرده پشيمان ميگردد، وطلاق نامه را پس گرفته پاره ميکند ،ولی ديگر عليا حضرت و پسرش شهزاده امان الله از چشم امير می افتند .تهدید امیر،علياحضرت را از تصمیمش مبنی برتربیت بزرگوارانه پسرش منصرف نساخت.

و پس ازاين حادثه اوشجاعانه تصمیم میگیرد و درصدد انتقام کشی از امیرمی افتد،ابتدا دو دخترخود يعنی صفورا ملقب به(قمرالبنات)که گرچه دختر سکه او نبود ولی چون درکودکی مادرش رااز دست داده بود،علياحضرت اورا مثل دختران خود پرورش داده ودوست میداشت) به شاه محمودخان وصفيه سلطان(سمرالسراج) را به شاه وليخان می بخشد، و بدينسان خانواده مصاحب ، نادرخان وبرادرانش را در پشتيبانی ازفرزند خود شهزاده امان الله قرار ميدهد. سپس محمدوليخان رابا دادن دختر مامای خود(عذراسلطان بنت فقيرمحمدخان شاغاسی) وشجاع الدوله خان فراشباشی ارگ را با دادن يکی ازبستگان ديگر بخود نزديک ميکند تا حمايت خود رااز امان الله خان دريغ نورزند و او را به سلطنت برسانند . بدينسان علياحضرت ، گروه مؤثری را در دربار بخود وابسته ميسازد و سپس درانتظار انتقام از اميرحبيب الله می نشيند. حادثه سوء قصدعليه امير در شوربازارکابل و پيگرد قضيه توسط مستوفی الممالک انگشت اتهام را بسوی شهزاده امان الله نشانه رفت، وچون امير راهی سفرلغمان بود، مجازات متهمين را به بازگشت خويش از لغمان موکول کرد. پس گروه علياحضرت که امير را همراهی ميکردند، و مورد سوء ظن قرار داشتند، يک شب در بستر خواب به زندگی امير پايان بخشيدند و هفت روز بعد امان الله خان به جای پدر برتخت کابل تکيه زد.(منبع روايت، آقای آصف آهنگ) بدينسان علياحضرت که خون گرم افغانيت در رگهايش موج ميزد ، انتقام خود را به دليل توهينی که از جانب امير ديده بود کشيد. بقول شاهدخت هنديه جان( دختر شاه امان الله) پس از بقدرت رسيدن امان الله خان،علياحضرت در نظر داشت تا وزرارت داخله را به او واگذارکنند، مگرشاه امان الله به مشکل توانست مادررا ازاينکارمنصرف وشاغاسی علی احمدخان (شوهر سراج البنات)را بدان سمت مقررکند.

باری در هنگام سفر شاه امان الله به اروپا درمنطقهً پروان وکاپیسا امنیت مختل شد ومردم بشکایت برخاستند. علیا حضرت همینکه از موضوع مطلع گردید ، فوراً به محمدولیخان وکیل مقام سلطنت توصیه کرد تا به رفع شکایات بپردازد. محمدولیخان والی پروان راتبدیل و بجای اومحمدامان خان سابق حکمران سمت شمالی راکه اکنون حاکم کلان دایزنگی بود، بحیث والی پروان مقررکرد.اما علیاحضرت به این تغییر وتبدل قناعت نکرده خودبرای شنیدن شکایت مردم در ماه ثور ۱۳۰۷شمسی بسواری موتر همراه با برادرخود کرنیل محمدعمرخان شاغاسی به پروان رفت واز والی خواست تا مردم وریش سفیدان منطقه را برای مذاکره با خود اوحاضر کند. خوانین پروان وکاپیسا درمحل جبل السراج جمع شدند وبه احترام ورود علیا حضرت، مبلغ ده هزار افغانی تقدیم نمودند. علیاحضرت از مردم تشکر نمود وآن پول را واپس بخود مردم بخشید وگفت: دولت از شما امنیت میخواهد وشما از دولت عدالت بخواهید. او علاوه کرد که پسر من بخاطربهبود حال شما مردم افغانستان این همه سفر طولانی رابرخود هموار کرده تا از کشورهای غنی جهان کمک بگیرد ووطن ما وشما رآباد کند. او برای خود هیچ چیزی نمیخواهد وفقط آرامی ملت را میخواهد. بزرگان پروان گفتند: همانطور که امیرصاحب شهید ما رادر همینجا (جبل السراج) فرزند خطاب فرمودند، ما همه فرزندان شمامادر بزرگ خود هستیم و درانجام فرمایشات شماحاضریم. علیاحضرت گفت: مرجع شکایت وعرایض شما دفتر تنظیمیه خود من است و اینک پیش از اینکه شما به بکابل  سرگردان شوید، من خود به جبل السراج آمده ام وسوال میکنم که شکایات از چه قرار است؟ کدام حاکم ومامور حکومت درحق شما ظلم کرده تا خودم از او بازخواست کنم. شما باید اشخاص مضر و مخل امنیت را معرفی کنید. پس از این گفتار ودیدار، اهالی شمالی خوشحال ودیگر امنیت درآن منطقه بحال عادی برگشت. (سفرهای غازی امان الله شاه، پوپلزایی، ص219_221) یکی ازکار های خیریه علیا حضرت مادر امان الله خان، اعمارمجدد مسجد شاه دوشمشیره بشکل موجودهً آن درکابل است. این مسجد بعد ازآنکه کابل اسلام را پذیرفت (نیمه قرن سوم هجری) اعمارشده و بار دوم درعهد همایون پسر بابُر درنیمه قرن شانزدهم میلادی وبارسوم به خواهش علیاحضرت سرورسلطان در آغاز ربع دوم قرن بیستم از دارایی شخصی اش بشکل امروزی آن اعمارگردید وبه مسجدشاه دوشمشیره معروف گشت.علیاحضرت بغیر از شاه امان الله یک پسر دیگر بنام شهزاده عبیدالله وسه دختربنامهای ساراسلطان( ملقب به سراج البنات)، صفیه سلطان ملقب به( سمرالسراج) ورضیه سلطان ملقب به(نورالسراج) داشت که درنکاح شخصیت های بزرگ دولتی مانند: سردار شاولیخان وسردارمحمدحسن خان مصاحب و والی علی احمدخان درآمده بودند.

علیا حضرت بعد از سقوط دولت امانی با پسران ویکی دو دخترش با شاه امان الله ابتدا به ایتالیا رفت وبعد نزد پسر دیگرخود شهزاده عبیدالله جان که درترکیه زندگی میکرد رفت وسرانجام درترکيه چشم از جهان پوشيد.و بقول شهزاده احسان الله دافغانستان، جسدش درگورستان شهدای ارشد نظامی موسوم به«ايدرنی کبی» دراستانبول بخاک سپرده شد. روانش شاد و
 يادش گرامی باد.

علياحضرت سرورسلطان در هنگامی که شاه امان الله به سفر اروپا رفته بود، نامه ای برای پسرش فرستاد و درآن تمناو درد مهجوری را از فراق پسر ابراز کرده بود، شايق جمال افندی آن نامه را به نظم کشيده بود و در مجله آئينه عرفان به چاپ رسانيد .درکتاب سفرهای غازی شاه امان الله نیز باز تاب یافته و جادارد آنرا اينجا باهم بخوانیم:

نـورچشم رشید امـان الله      بادعمرت مـــزید امان الله

ای گل بـوستان مادرخـود      ای عـزیـز دل بـرادر خـود

ای بهارنشاط وفرحت من      ای گل گلشـن سعـادت من

ای قدت نخل آرزوی وطن     ای وجـود تو آبروی وطن

ای وجود تو باعث راحت      ای حیات من و هـمه ملت


ای زهجر تـوعالمی بيتاب     ای بيـاد تـو ديده هـا پرآب


ای بدل ازهـمه توشيرينتر      ای فــدای تـو هستی مادر


مـادرت ازفـراق بـيتـابست      بيخـورو بيقرارو بيخوابست



روزم از دوری توگشت سياه      حال مـا را فراق کرده تباه


در گـرفــتم ز آتــش دوری      مردم ازدرد و داغ مهجوری


تا تورفتی بـه مُلـکِ اروپا      رفته بـاتو توان وطاقت ما


 نــورچشم رشيـد امان الله      بــادعمرت مـزيد امان الله


ای گل بـوستان مـادر خود      ای عـزيـز دل بـرادر خـود


ای بهارنشاط و فـرحت من      ای گل گلشن سعـادت من


ای قدت نخل آرزوی وطن      ای وجـود تـوآبـروی وطن


ای وجود تـو بـاعث راحت      ای حيـات من و همه ملت



عکسهای تـو مينهم در پيش      چهره ات ديده ميروم ازخويش


نورچشمان چرا نمی آيی ؟      تا بــيايــد به ديده بـينايی


در فراق تومردن آسانست     حيـف يادت بديده پنهانست


نه توتنها عـزيز پيش منی      شـرف و آبروی اين وطنی


ملت از دوريت بجـان آمـد      عـالمـــی را بلب فغان آمـد


ايخوش آندمکه دروطن باشی     زيـنت و زيب انجمن باشی


نيستی يکنفس فـرامـوشم      به دعای سرتـو می کوشم…

هـرکجــا ايد درامان باشيد      هـمگی عافيت نشان باشيد

مآخذ اين بخش:


۱ _ميرزا يعقوب علی خان خافی، پادشاهان متأخر افغانستان، چاپ پشاور، ص ۳۸۳_۳۸۴


۲ _ همان اثر، صص ۴۵۸، ۴۶۵، ۴۸۱_ ۴۸۳


۳_ همان اثر، ص ۳۸۹


۴_ همان،ص ۳۸۹


۵ _ همان ، ص۳۹۰

۶_ همان ، ص ۳۹۰


۷ _ همان ،ص ۳۹۱


۸ _همان،ص ۳۹۳


۹_ همان ،ص۳۹۴


۱۰ _همان ،ص ۳۹۴   
۱۱_ همان ، ص ۴۹۰،۴۹۲، ۵۰۰


۱۲ _ تاج التواريخ ، ص ۲۱۳، مهدی فرخ ، کرسی نشينان کابل، ص ۱۵۱، هفته نامه اميد، ۴۳۷شماره

بخش دوم

                           شاغاسی والی علی احمدخان:


شاغاسی علی احمد خان پسرلويناب خوشدلخان بود که در اولين کابينه مشروطه خواهان به حيث وزير داخله عهد امانی وبعد به سمت والی کابل و سپس رئيس تنظيميه سمت مشرقی ولی مشهور به والی علی احمدخان شد. به اين حساب والی علی احمدخان برادرزاده علياحضرت سراج الخواتين مادر شاه امان اللهو شوهر سراج البنات خواهر شاه بود.مادر والی علی احمد خان دختر امير دوست محمدخان بود و به اين حساب شخصيتی نامدار و از هر دو سوی به خاندان سلطنت وابستگی داشت.شاغاسی علی احمد خان در مشهد متولد شده و درهند تحصيل کرده و برزبان های انگليسی و اردو و پشتو وفارسی کاملاّمسلط بود و علاوتاًبا زبانهای عربی و ترکی و جرمنی وفرانسوی نيزآشنا و ازهريکی بهره داشت . بعد ازقتل امير حبيب اللهخان علی احمدخان اولين کسی بود که به سردارنصراللهخان دست بيعت پيش کرد. امان الله خان از اين حرکت علی احمدخان خوشنود نبود.مگر والی علی احمدخان از توجه خاص عليا حضرت نسبت بخود مغرور بود و خود را پسر عليا حضرت ميشمرد. و افتخار ميکرد که نسبت به امان الله خان دارای تحصيلات بيشتر است، و لذا کمتر به امان الله خان تمکين ميکرد.به هرحال علی احمدخان در نخستين کابينه شاه امان الله خان بحيث وزير امور داخله تعيين شد.

شاغاسی والی علی احمدخان


 والی علی احمدخان پس از نبرد استرداد استقلال، رياست هيئت افغانی را در مذاکرات صلح راولپندی بعهده داشت و بگفت مهدی فرخ «اگرچه در اين ماموريت موفقيت کامل حاصل کرده بود، معهذا به واسطه کينه جويی بيعت با نصرالله خان، مورد خشم وغضب امان الله خان واقع گرديد ومبلغ مهمی جريمه داد.» (۱۳) مگر اين نظر فرخ چندان منطقی نيست، علی احمدخان با آنکه سند استقلال افغانستان را با امضای معاهده راولپندی بدست آورد، ولی با قبول خط ديورند، نيمی از قبايل پشتون را که در آنسوی خط مذکور زندگی ميکنند، به انگليسها واگذار ميشد و بنابرين مورد خشم شاه امان الله و اعتراض شديد وزيرخارجه محمودطرزی قرار گرفت .

 
 غبار مينويسد که چون معاهده راولپندی به نفع انگليسها تمام شده بود، شاه امان الله از مطالعه آن (که در ماده پنجم ميگويد:« دولت افغانستان سرحد بين هندوستان و افغانستان راکه امير مرحوم قبول نموده بودند، قبول مينمايند(!) و نيز متعهد ميشوندکه قسمت تحديد نشده خط سرحدطرف مغرب خيبر درجايی که حمله آوری از جانب افغانستان در اين زمان واقع شد، بواسطه کميشن دولت بهيه بريتانيه بزودی تحديد شود(!) و حدی را که کميشن دولت بهيه بريتانيا تعيين نمايندقبول بکنند(!). عساکر دولت بهيه بريتانيا براين قسمت درمقامات خود خواهند ماند تا وقتی که تحديد حدود مذکور بعمل بيايد.» بغضب آمد و علی احمدخان راحضوراِّ مورد عتاب قرار داده او را بجای محاکمه به حبس درمنزل شخصی اش محکوم کرد، مگر در ۱۹۲۱ مورد عفو قرار گرفت و بجاه و مقام رسيد. (۱۴)


واضح است که در امضای معاهدهً صلح راولپندی، تنها علی احمدخان مقصر نبود، بلکه هيئت همراه وی نيز در اين قصور سياسی شريک بودند، درحالی که هيچيک از آنها نفع انگليس و ضرر افغانستان را نمی خواستند، پس به محاکمه سپردن علی احمد خان و هيئت همراهان وی بجز اينکه عده يی از عناصر وطنخواه را مکدر و از دولت جوان ميرنجانيد ديگر سودی نداشت. چنانکه دوسال کنار گذاشتن علی احمد خان درخانه اش باعث کدورت او شد و در سالهای بعد می بينيم که در جهت سقوط دولت امانی گام بر ميدارد. در هر حال هردو طرف افغانی و انگليسی با دادن برخی امتيازات بطرف مقابل خود معاهده راولپندی را قبول و اعتبار بخشيدند. و مخالفت و پافشاری محمودطرزی برای رد قبول خط ديورند درمذاکراتش با انگليس جايی را نگرفت .اگر منظور مرحوم غبار از اين اشاره که شاه امان الله والی علی احمدخان را بجای محاکمه “حضوراً موردعتاب قرارداد” اين باشد که والی شايد از سوی انگليسها تطميع شده بود، اين گمان بروالی علی احمدخان نادرست است ، زيرا اگر چنين معامله ای درميان ميبود، انگليسها می بايبستی پس از سقوط کابل ورفتن شاه به قندهار، هنگامی که علی احمدخان خودرا در ننگرهار پادشاه اعلان کرد، از اوحمايت ميکردند که نکردند و حتی زمانی که والی مزبور شخصاً به هند داخل شد وسعی کرد کمک انگلليسها راجلب کند، مگر انگليسها حاضر به هيچگونه مذاکره و کمکی با او نشدند واورا تحت فشار گذاشتند تا هرچه زودتر پیشاور راترک کند واوهم از پيشاور به قندهار رفت ويکبار ديگر بخت خود راآزمود، مگر مفيد واقع نشد .


سند استقلال افغانستان ضميمه معاهده راولپندی :

«بعد از تحيات وسلام، شما برای حصول يقين کامل متيقن شدن، از من توضيح خواستيدکه پيمان صلحی که اکنون حکومت بريتانيا به شما تفويض کرده است حاوی مطالبی نيست که آزادی کامل داخلی و خارجی افغانستان را افاده کند و دراين باره هيچگونه تذکری نرفته است : دوست من ، اگرشما به دقت کامل ، آن پيمان را مطالعه کنيدخواهيد ديد که درآن هيچگونه مطلبی ذکرنشده است که به آزادی داخلی وخارجی افغانستان صدمه بزند و مداخله بشود. شما به من، گفته ايد که حکومت افغانستان ميل ندارد ترتيبی را که آخرين امير اتخاذکرده است درآن تجديد نظری به عمل آيد، درحاليکه آخرين امير، به مشوره حکومت بريتانيا در باره روابط خارجيش موافقه کرده است. البته من به اين مطلب اصرار نمی ورزم، ولی درآن پيمان در باره روابط خارجی افغانستان بيش از آن تذکری نرفته است. بنابرآن پيمان متذکره و اين مکتوب رسماً آزادی و استقلال امور داخلی افغانستان را با جميع امورآن ، به خودش واگذار می شود.مزيد برآن جنگ کنونی تمام معاهدات سابق راباطل ساخته است.» ( ۱۵)

برمبنای این عهد نامه،شاه امان الله به تاريخ ۲۰ اگست ۱۹۱۹ در مسجد عيدگاه خطاب به مردم گفت : « آزادی کامل کشوراز زيريوغ بيگانه به دست آمد و ميهن تان به کلی از نگاه سياسی آزاد است و آزادی عام و تام دارد که با هرکشوری که بخواهد داخل مذاکره شود. خونريزی شما و فرزندان تان اين بهروزی رانصيب ماساخت .آزادی را هيچ کشوری به ما نداده ، بلکه آنرا به خون خود کمايی کرده ايم.» (۱۶)

سند استقلال افغانستان ضميمه معاهده راولپندی


تقرر مجدد، اعلان پادشاهی و مرگ علی احمدخان :

 
بگفته شاغاسی جيلانی خان برادر زاده ياور محمودخان که مردی آگاه وگرم وسرد ديده روزگار است، شاه امان الله براثربدگويی حاسدان و تحريکات مخالفين امرکرده بود که علی احمدخان ازخانه بيرون برآمده نميتواند وبه پهره داران منزل شاغاسی علی احمدخان دستور داده بودکه اگر او از خانه بيرون برآيد با گُله بر او فير شود. بنابرين شاغاسی علی احمدخان در مدت حبس خود در منزلش از ديدن وملاقات تمام اقارب و دوستان خود محروم بود، علاوتاً شاه به خواهر خود سراج البنات گوشزدنموده بود که ازهمسری والی علی احمدخان صرف نظر کند، مگر سراج البنات قبول نکرد و بنابرين شاه سراج البنات را درگادی نشانده با ياور محمودخان که در موتر سيکل او را مشايعت ميکرد، به خانه والی فرستاد. بنابر ادعای شاغاسی جيلانی خان حبس شاغاسی علی احمد خان تا هنگامی دوام کرد که ملای لنگ در خوست شورش براه انداخت، شورشيان گرديز را متصرف و محمدولی خان وزير حربيه را با شش هزار قوای او در گرديز تحت محاصره قرار داده کابل را تهديد کردند. اعليحضرت امان الله خان که وضع را تشويش آور تشخيص داد، به خانه والی احمدخان رفته از گذشته معذرت خواست واز او خواهش نمود تا در فرونشاندن شورش خوست کمر ببندد، همان بود که والی علی احمدخان خواهش اعليحضرت را قبول و به گرديز رفت و وزير حربيه را با شش هزار عسکر محصور او نجات داد و ملای لنگ را کشته شهر را فتح نمود و اسيران را بکابل آورد.( هفته نامه اميد، شماره ۴۳۷)
 اين روايت با اندک اختلاف با تاريخ ميرساند که والی علی احمدخان در خاموش کردن شورش خوست مرد مؤثری بوده است. بهرحال بر اثر دورانديشی علياحضرت زمينه عقد سراج البنات خواهرشاه با شاغاسی علی احمدخان فراهم گرديد، وشاغاسی مزبورمورد عفو قرارگرفت و دوباره وارد مشاغل دولتی شد. گويا در هنگام شورش خوست (۱۹۲۴) او رئيس تنظيميه سمت مشرقی(ننگرهار) بود و چون جنرال نادرخان وزير حربيه از مقابله با مردم سمت جنوب استنکاف ورزيد و حاضر به استعفای خود شد، محمدوليخان وزير حربيه به علی احمد خان دستور داد که برای خاموش کردن غايله پکتيا دست بکارشود، پس والی علی احمد خان با قوای ۶۵۰۰ نفری که از مردم شينوار، خوگيانی و مهمند تهيه ديده بود بر خوست حمله کرد. علی احمدخان شورشيان را چنان تحت فشار قرار داد که سران شورش مجبور بفرار شدند و در فرجام خود مردم آنها را دستگير و به دولت تسليم دادند.(۱۷) بعد از اين پيروزی است که دولت به افتخار خاموش ساختن شورش خوست بوسيله فداکاری اردو و همکاری مردم و رجال موثر، رژه نظامی در کابل ترتيب داد و ضمن رسم گذشت نظامی ، اسرای قبايل شورشی نيز از مقابل مردم وشهريان کابل گذشتند. پس ازاين پيروزی است که علی احمدخان بدريافت لقب «تاج افغان» مفتخرو بحيث والی کابل تعيين ميگردد(۱۳۰۳). (۱۸)

 علی احمد خان در سفر شاه امان الله يکی از همراهان او به اروپا بود، پس ازبالا گرفتن شورش شينوار در ۱۹۲۸، دولت نيروهايی از مرکز به سرکردگی محمود خان ياور( از خاندان شاغاسی) و سردار شيراحمد خان و غلام صديق چرخی بدانسو می فرستد، مگر همه در خاموش کردن شورش شينوار ناکام ميشوند، دولت علی احمد خان را مامور فروکش نمودن شورش ننگرهار نموده به جلال آباد فرستاد. والی علی احمدخان که دولت را درحال سقوط ديد و مردم شنوار و خوگيانی را با خود موافق يافت ، همينکه اطلاع يافت که حبيب الله کله کانی بجای سردارعنايت الله خان بر تخت کابل نشسته(۱۸ جنوری ۱۹۲۹) او هم در تاريخ ۲۰ جنوری۱۹۲۹ پادشاهی خود را اعلان کرد و لنگی پادشاهی از طرف دو روحانی متنفذ ننگرهار يعنی حضرت ضياء معصوم مجددی معروف به حضرت چهارباغ و نقيب صاحب بر سراوگذاشته شد، اما برخی ازقبايل سمت شرقی کشورمخالف پادشاهی علی احمد خان بودند و ميگفتند که اومشروب ميخوردو بنابرين برای پادشاهی مناسب نيست. بهرحال يکعده از سران ولايت ننگرهار به وی بيعت کرده و او را بحيث پادشاه افغانستان تبريک گفتند. عساکر دولتی وغلزائی های ننگرهار او را به صفت پادشاه پذيرفتند، سلام شاهی نواخته شد و پرچم شاهی بر فرازدفترش به اهتزاز درآمد. 
 علی احمد خان فوراً با ۲۱ لاری مملو از افرادخوگيانی که از او حمايت ميکردند، بسوی جگده لگ حرکت نمود و جرگه ای را در آنجا داير نمود. او معاش عساکر را ۲۰ روپيه تعيين کرد و يک هفته بعد علی احمدخان قوانين امان الله خان را ملغا اعلان نمود.علی احمد خان دومين جرگه قومی را در بالای آرامگاه ملاصاحب هده داير نمود و به روز جمعه خطبه پادشاهی بنام او خوانده شد.از اين ببعد پول تجار هندی که به دولت سابق پراخته ميشد، توسط افراد علی احمد خان جمع آوری ميگرديد، علی احمدخان از دوستان وهواداران خود نيز تقاضا نمود تامبلغی به او کمک نمايند۰ اماديری نگذشت که در بين جگده لگ و جلال آباد ميان افراد علی احمد زد و خوردی درگرفته وخطر بزرگی متوجه کاروانهای شدکه از خيبر عبورميکردند. علی احمدخان فوراِّ به جگده لگ رفت و بی نظميها را برطرف ساخت. (۱۹)


 در همين فرصت هيئتی از جانب پسر سقاو بسرکردگی پسر آخندزاده تگاو نزد علی احمد خان به جگده لگ رسيد و پيام حبيب الله کله کانی را به او رساندند که تقاضاکرده بود: چون من پيشتر از توکابل را تسخير و اعلان پادشاهی کرده ام پس بايد تو به من بيعت کنی و به کابل بيائی ! (۲۰) علی احمد خان تقاضای حبيب الله را رد کرده تصميم حمله بکابل گرفت.وقتی هيئت اعزامی بچه سقاو از جلال آباد برگشتند، حکومت اغتشاشی مشوش تر شد. همينکه علی احمد خان نيرو های تحت فرمانش را بسوی کابل سوق نمود، و از جگده لک به سمچهای ملا عمر رسيد،ميان او و محمدگلخان مومند قوماندان قطعات نظامی جلال آباد اختلاف نظر بروز کرد و در نتيجه علی احمد خان موصوف را بسختی موردضرب وشتم قرار داد و اين مسئله همکاری ميان آنها را برهم زد و درنتيجه عده يی از قوای نظامی که از منطقه کوهدامن بودند، قطعات خود را ترک کرده بسوی کابل رهسپار شدند، در همين فرصت مردم محل بر موتر های مهمات و اسلحه که معاون قوماندان نظامی جلال آباد (عبدالوکيلخان نورستانی) فرستاده بود، درمحل هاشم خيل حمله کرده آن را بغارت بردند. علی احمدخان که وضع را وخيم ديد برای گرفتن کمک به اقوام خوگيانی مراجعه کرد. اقوام خوگيانی دسته يی از افراد را تحت فرماندهی ملک محمدجان و ملک محمدشاه خان در اختيار علی احمدخان قرار دادند، اما آنها عوض کمک به علی احمد خان در مسير راه بجان هم افتادند و در نتيجه هر دو ملک با چندين تن ديگر کشته شدند و بقيه بخانه های خود مراجعت کردند.(۲۱) اما از آن ميان ملک قيس خوگيانی بجای کمک به علی احمد خان بکابل کشيد و به حبيب الله بيعت نمود و با گرفتن مبلغ ۱۷ هزار روپيه به حبيب الله تعهد سپرد که به جلال آباد رفته علی احمد خان را دست بسته بحضورش حاضر خواهد نمود. ملک قيس در دره خوردکابل(ظ:جگدلگ)، جايی که قرارگاه علی احمد خان بود وارد شده و بر افراد خوگيانی و ديگر قطعات اردو صدا زد که اسلحه خود را گذاشته تسليم شوند، اين حادثه بر روحيات بسياری از افراد تاثير سوء بخشيده اسلحه خود را بر زمين گذاشتند، اما برخی دست به مقاومت زده به مقابله پرداختند و در نتيجه پس ازدادن تلفاتی تسليم شدند و افرد شينواری که بطرفداری علی احمدخان می جنگيدند، برتعهد خود پشت کردند و به غارت و چپاول مهمات و پول درخيمه علی احمد خان پرداختند و بالنتيجه علی احمد خان با همراهی عده قليلی از طرفداران خودبه لغمان نزد نقيب صاحب (که امارت علی احمد خان را خطبه خوانده بود) رفت و جريان را شرح داد. نقيب صاحب علی احمدخان را به مبارزه تشويق کرد، اما علی احمد خان که خيانت و دو رويی قبايل آن سمت را ديده بود، پيشنهاد نقيب صاحب را رد کرد و از راه مومند بسوی پشاور حرکت نمود. در پشاور علی احمد خان جنرال نادر خان را ملاقات نمود و چون به موافقتی با نادر خان نرسيد، به قندهار فت و پس از ملاقات با شاه امان الله خان وخروج او از کشور يک بار ديگر بخت خود را آزمود وخود را به پادشاهی در قندهار اعلان نمود. 
 هنگامی که نيروهای سقاوی برای تسخير قندهار پيش آمد، علی احمد خان خود را برای مقابله آماده ساخت. شهر درحال دفاع بود که احمدعلی خان لودين مخفيانه به قوماندان قوای سقاوی (جنرال پردلخان) در امر تسليمی شهر به تماس آمد و بنای همکاری گذاشت. بالاخره صبح روز۳ جون ۱۹۲۹ (۱۳جوزا۱۳۰۸) دروازه شمالی شهر قندهار توسط يکی از خوانين (بدستور مخفی احمدعلی خان) بروی نيروهای سقاوی گشوده شد و شهر در تصرف قوای سقاوی در آمد. علی احمد خان بمقابله برخاست اما دير شده بود، بزودی او را بدست سقاويها سپردند تا همراه با رؤسای قندهار که به نفع امان الله خان رزميده بودند بکابل برده نابود کنند.(۲۲) علی احمدخان با غرب وغُراب و پای پياده بکابل برده شد و او را در بازار های کابل با سروپای برهنه گشتاندند، و او با غرور افغانی ميگفت: من هرگز پشت به دشمن نکرده ام ، مرا از پيش رو اعدام کنيد وميرغضبان سقاوی او را از سينه در توپ بستد ونابود کردند.


 مهدی فرخ معاصر دولت امانی که درکابل سفير ايران و ناظر اوضاع بوده است ، در تاريخ سياسی افغانستان مينويسد: « جامعه افغانستان اينطور نيست که روی عقايد سياسی عمل نمايد. جامعه يی است( اکثريت) جاهل وبی اطلاع که اساس انقلاب را روی بستن مدارس قرار داده و يا تحصيل نسوان را مخالف ديانت دانسته و در عقب آخوندهای بی سواد کورکورانه حرکت ميکنند و با دزدی که خود را خادم دين رسوا لله معرفی نمايد ، بيعت می نمايند …. مرحوم علی احمد خان پسر لوی ناب ، يکی از رجال مهم و متنفذ افغانستان بود، اخلاقاِّ شخصی بود بسيار شجاع و با شهامت، در دوستی محکم و پايدار، با علو نظر و بذال و در افغانستان تنها حريفی که به سلطنت محمدنادر خان ، تسليم نمی شد، مرحوم علی احمدخان بود. و به همين جهت معدوم گرديد تا نقشه حکومت هند بدون اشکال به موقع اجرا گذارده شود. … در افغانستان نفوذ وقدرت در دست انگليس هاست و در واقع شريان حياتی افغانستان در دست حکومت هند(برتانوی) است. متنفذين آنجا مخصوصاِّ طبقه آخوندهای حنفی مذهب مطيع و مستخدم حکومت هند هستند، از قبيل حضرت صاحب شوربازار و يا نقيب ويا نورالمشايخ ويا پيرصاحب جغتو و يا رئيس جميعت العلماء و غيره. وبه همين جهت اراده، اراده حکومت هند است و چون علی احمد خان بدون اجازه آنها ميخواست عمل نمايد و يا مخالف مشورت آنها شروع به عمل نمود و کانديدای انگلستان شخص ديگری برای سلطنت بود، ناچار بايستی ازبين برود.» (۲۳)


 والی علی احمد خان مردی جذاب، قوی جثه، قد بلند، دارای جبين کشاده و سبيلهای بلند وتابدار و سينه فراخ و بازوان ستبرمانند پدرخود بود. اين سيما و هيکل به او ابهت وشکوهی خاص میبخشيد وبيننده رابزودی تحت تاثيرش قرار ميداد.


 نويسنده کتاب «آتش در افغانستان» ازشجاعت علی احمدخان ياد آورشده مينويسد که:بعد از ظهر ۲۳ می هنگامی که امان الله خان سرحد را عبور ميکرد، والی علی احمدخان خود را در قندهارپادشاه اعلان نمود. روز دوم در خظبه نام وی را اميرعلی احمد خواندند، (ده روز) بعد خطبه بنام امير حبيب الله خوانده شد، زيرا قوای وی قندهار را اشغال کرده بودند. والی علی احمد خان را دستگير وبه کابل فرستادند، اورا در بازار های کابل پای برهنه با غل و زنجيرگشتاندند، و بعد به زندان سپرده شد، بتاريخ ۹ جولای ۱۹۲۹ او را در تپه شيرپوربردند و به دهن توپ بستند، قبل از اينکه توپ شليک شود، علی احمد خان ميله توپ را بوسيد وسينه اش را در برابر ميله توپ گرفت تانشان داده باشدکه مثل يک مرد، مرگ را پذيرا شده و ازعذاب توهين رهائی يافته است.(۲۴) علی احمدخان نه دزد وقطاع الطریقی بود که گردنه ها را گرفته ، مردم وکاروانها راغارت کند ونه حاضر شده بود به دزدی بیعت کندتا جانش درامان بماند. او بعد از شاه امان الله از هرکسی دیگری خود را مستحق پادشاهی افغانستان میدانست و به همین  جهت دوبار در دوشهر بزرگ خود رابرای احراز این مقام کاندید نمود و در هردوبارروًسای اقوام وقبایل افغان او را دراین مقام تاییدکردند، ولی متاسفانه که بنابر دسایس دشمنان بظاهر دوست، از پشت خنجر زده شد وسرانجام بدست یک دزد به دوران رسیده که به اندازه یکصدم والی علی احمدخان نه دانش داشت ونه سواد ونه جوانی و جوانمردی، نابودشد وافغانستان را از وجود چنین یک شخصیت نامدار وبا رسوخ محروم ساخت.  روانش شاد ويادش گرامی باد!

 نظربعضی از خارجيها درمورد والی علی احمدخان:


مهدی فرخ سفير ايران درافغانستان ،در کتاب کرسی نشينان کابل مينويسد:

«استحکام سلطنت امان الله خان ازعلی احمدخان است . شخصی است فوق العاده خود خواه و مغرور، ولی فعال و جدی وبا شهامت و جسور وبسيار قابل ولايق و متمول. اعليحضرت امان الله خان از اين شخص خيلی بيم دارد و از نفوذ و تمول وشجاعت و دوستی محکمی که با انگليس ها دارد خيلی مخوف است. نسبت به مذهب تسنن متعصب نيست و به جماعت شيعه خيلی نزديک وبا قزلباش ها کمک های برجسته نموده وبه همين جهت درايلات کرمی و بنگشی و غيره خيلی متنفذ است .در زندگی شخصی مايل است خيلی مجلل حرکت کند. نسبت به ايران خيلی اظهار دوستی و موافقت کرده و می توان اين شخص را دوست ايران دانست. به ترکهاخوش بين نيست. رجال افغانستان نسبت به علی احمدخان با نظر اعتناو حسادت می نگرند، ولی مشاراليه به هيچيک از وزراء اعتناء نکرده و خود را مافوق همه می داند. علی احمدخان از دوستان حقيقی ايران است و ميتوان به دوستی او اطمينان نمود.» (۲۵)

فرخ در تاريخ سياسی خودميگويد: «مرحوم علی احمد خان را در موقعی که خواستند به دهانه توپ ببندند، اظهار نمود: من در هيچ موقع پشت به دشمن نکرده ام، مرا از سينه به دهانه توپ ببنديد! مير غضب های سقاوی نيز همين طورکردند و شخص شجاع و شرافتمندی را با آتش توپ قطعه قطعه کردند و متأسفانه افغانها در فقدان همچو شخصی به هيچوجه اظهار تأسف و تألم نکردند و شايد برای اتهام شراب نوشی او را فرزند لايقی نميدانستند، در حالی که مرحوم علی احمد خان از اشخاص لايق و شرافتمند و از روی انصاف جا داشت که افغانها روز اعدام اين مرد وطن پرست را عزای عمومی اعلان کنند.» (۲۶)


افغانستان شناس امريکايی لودويک آدمک، از روی منابع رسمی بريتانيا درمورد علی احمدخان مينويسد: «علی احمدخان بارکزايی به تکرار ادعای سلطنت کرد و برخلاف امان الله برخاست و بالاخره به قبول مسئوليت در دستگاه حکومت او پرداخت. اشخاص رسمی بريتانيا او را چنين تعريف کرده اند: يک شخص مقتدر، با نفوذ، صاحب سجيه عالی ، بيرحم و دارای حوصله بسيار بود. او سعی کردتا سمت مشرقی را برای امان الله نگهدارد، اما حينيکه از فعاليت برای امان الله مايوس شد ، خودش ادعای تاج و تخت افغانستان را نمود. علی احمدخان نفوذ زيادی برقبايل ولايت مشرقی داشت. بخصوص بر مومندها نفوذ او ثابت بود.او در امورخارجه تجارب عظيمی داشت. او به معيت سردار عنايت الله درسال ۱۹۰۵(۱۲۸۴ش) و همراه امير حبيب الله خان درسال ۱۹۰۷ (۱۲۸۶ش) به هند مسافرت کرد و به حيث رئيس هيئت افغانی درمعاهده راولپندی در ۱۹۱۹ (۱۲۹۸ش) درمذاکرات صلح سهم گرفت . او برزبانهای انگليسی و اردو به درجه اعلی تسلط داشت و همچنان به زبانهای فارسی و پشتو مهارت کامل داشته توانايی زايد الوصفی در مذاکرات و جرگه ها از خود نشان ميداد.


 علی احمدخان قابليت درهم شکستن اتحاد بين قبايل مومند، خوگيانی و شينواری را توسط رشوه دادن به مومندها داشت وطرفداری و پشتيبانی مردم خوگيانی را حاصل کرد. او شينواريها را از ديگران تجريد کرد، زيرا مومندها و خوگيانی ها را به جانب خودکشانيد. او مراسم تاج پوشی را به صورت رسمی هنگامی انجام دادکه عليه امان الله خان ، حکم کفر صادرکردند و از او رويگردان شدند.»(۲۷) ادمک می افزايد : علی احمدخان نتوانست قبايل را تا دير بدور خود نگهدارد، زيرا کينه های خانوادگی که قسماً حل وفصل شده بود باز زبانه کشيد و به شدت دربين قبايل ادامه يافت و به علت تقسيم غنايم، زد وخورد هاشروع شد. علی احمدخان نتوانست از تاراج شهر جلال آبادجلوگيری کند. به مجردی که آن شهرتاراج شدو غنايم آن شهر را بدست آوردند، دلچسپی قبايل از بودن مزيد در اطراف علی احمدخان کنده شد، و از جنگ دست کشيده بطرف خانه های خود باز گشتند، وعلی احمدخان را فقط باقوای محدود جلال آباد گذاشتند. بنابرين علی احمدخان ، بنابرنداشتن پول و بودجه کافی نتوانست قبايل افريدی و مومند راهم بدور خود نگهدارد. البته قبايل شينوار ازاين امر مستثنی بودند. چه آنها به او بيعت نکرده ميگفتند او ميخواهد باز امان الله را به تاج و تخت برساند و بر آنهامسلط سازد.


 در اول فبروری ۱۹۲۱ يک جرگه قبايل مشرقی به علی احمدخان توصيه کردکه او بايد پشتيبانی قبايل جنوبی را قبل از آنکه آنها به عمل جنگ برعليه بچه سقاو اقدام کنند، بخود جلب نمايد. گفتن اين نظر نسبت به عملکرد آن آسان بود.( مگر علی احمد خان ميدانست که قبايل سمت جنوبی بعد از خاموشی شورش خوست از او دل خوش ندارند) ، در عين حال بچه سقاو مساعی نظامی خود را بشدت با نيروی تبليغاتی وسيع تقويت ميکرد . پولی راکه بچه سقاواز ارگ بدست آورده بود، به او قدرت آنرا بخشيد تا بعضی از قبايل راطرفدار خود بسازد و تبليغات اينکه علی احمدخان در حقيقت نماينده امان الله خان است وسعی دارد تا سرانجام باز امان الله برآنها مسلط سازد، اذهان مردم را مغشوش ساخته بود.بنابرين مردم بزودی از حمايت علی احمدخان دست کشيدند، بخصوص کشف مشروبات الکلی از اقامتگاه علی احمدخان، شهرت او را در ميان عوام به زمين زد. پس اومجبور شد راه هند را درپيش گيرد. او در ۲۸ فبروری به پشاور رسيد. علی احمدخان در اول مارچ در نماز جمعه با داعی ديگرتاج و تخت افغانستان ديدار بجا آورد. اين شخص نادر خان بود که تازه از پاريس وارد هند شده بود.


 لودويک ادمک علاوه ميکندکه : علی احمدخان در پشاوربه مساعی بی ثمری ادامه داد تا کمک برتانويها را درجنگ عليه بچه سقاو بدست آورد، مگر هيچگونه کمکی به او نکردند و حکومت هند اصرار داشت که بايد هرچه زود تر خاک هند را ترک گويد. علی احمدخان در ۲۸ مارچ روانه قندهارشد.و در تاريخ ۳ اپريل (از راه کويته) داخل افغانستان گرديد و به امان الله خان پيوست . درپايان ماه می (۲۳ می) امان الله، افغانستان را به عزم هندترک گفت. علی احمدخان يک بار ديگر بخت خود را آزمود. (و دربعد از ظهر ۲۳ می درقندهار خود را به حيث پادشاه اعلان نمود و خطبه نماز جمعه بنام او خوانده شد).مگر «در ۳ جون قوای او از طرف بچه سقاو شکست خورد و دو روز بعد علی احمدخان گرفتارو به کابل آورده شد. امانه به حيث پادشاه، بلکه بحيث يک محبوس با سرو پای برهنه واردکابل شد و از جاده ها گذشت. او قمار زد، مگر باخت. علی احمدخان اسير پنجه بچهً سقاو شد، اما بعد از آن بحيث قهرمان تاريخ باقی ماند. او ميله توپ را بوسيدکه لحظه بعد بربدن او آتش گشودو شمع زندگی علی احمدرا تا ابدخاموش ساخت .» ( ۲۸)


 از والی علی احمدخان سه پسر برجای ماندند : غلام محمد، نور احمد و سلطان احمد که آخری خواهرزاده امان الله خان بود. دخترش مهريه ، همسر عبدالحی عزيز بود که در دوران سلطنت محمدظاهرشاه عهده دار پست های مهم دولتی ، از جمله وزارت پلان(۱۹۶۰_۱۹۶۴) بود.(۲۹) تا آنجا که معلوم است، سلطان احمدخان ، در ليسه استقلال درس خوانده و زبان فرانسه را می دانست. چون 
ثروتی از پدر به او رسيده بود احتياجی به شغل رسمی در دولت نداشت، ولی صاحب مطالعه و شخص فهيم و منور و با مسايل سياسی علاقمند بود، در جمعيت وطن تحت رهبری غبار شامل و فعاليت ميکرد. در سال ۱۹۵۲ چون اکثر اعضای حزب وطن در تظاهرات بر شيوه انتخابات شورا، اشتراک و در نتيجه زندانی شدند او هم دستگير و زندانی شد، ولی يک سال بعد همراه شوهر خواهر خود عبدالحی عزيزاز زندان رها گرديد و ديگر در کارهای سياسی مداخله نکرد وسر بي درد خود را به درد سياست بازی گرفتار ننمود.(۳۰) لويناب سلطان احمد، سيمای بس زيبا و کم نظيری داشت، لذا به تجمل و پوشيدن لباس های شيک سخت علاقمندبود. منزل شخصی او درسالهای ۱۳۴۰ درقلعه فتح الله خان درجاده تايمنی واقع بود .اما نويسنده او را هرگز از نزديک نديده است.


 ياور محمودخان:

محمودخان ياورپسرايشيک آقاسی محمد شاه خان( شوهرخواهرعلياحضرت مادرشاه) پسرخاله اعليحضرت امان الله خان و پسرعمه شاغاسی علی احمدخان بود که در ابتدا به سمت ايشيک آقاسی امان الله خان قبل از سلطنت خدمت ميکردو درعهد سلطنت امان الله خان به رتبه ياوری حضور نايل گرديد و سپس به رياست امنيه طورموقت مقرر شد. در موقع اعمار شهر دارلامان مامور سرپرستی و اتمام شهر جديد گرديد. در موقع مسافرت شاه به اروپا کفالت ولايت کابل هم به او سپرده شد. در ۱۹۲۹ ابتدا بدست شورشيان ننگرهار زندانی شد و پس ازنجات به دست نيروهای سقاوی گرفتار وپس از مدتی آزاد وبکار گماشته شد. در ۱۹۳۰ در عهد نادرشاه باز زندانی گشت. در جنوری ۱۹۳۱ از زندان آزاد شد، مگر مجدداً به زندان رفت. در ۱۹۳۳ آزاد شد قبل از قتل نادرشاه دوباره بزندان افتاد وتا ۱۹۴۶ در زندان ماند وپس از رهايی تحت نظر بود. در ۱۹۷۱ در کابل در گذشت.  (۳۱)


 محمودخان ياور از دوستان نزديک شاه امان الله خان وشخص خوش سيما و عظيم الجثه بود. بگفته شاغاسی جيلانی خان ، وقتی محمودخان ياورفوت کرد، اعليحضرت ظاهرشاه برای ياور نظامی خود شمس الدين خان امر کرد: چند نفر ازاقارب و بازماندگان او را به حضورش حاضر کنند. همانست که برادرهای مرحوم ياور محمودخان هريک محمدزبيرخان و حاکم امير محمدخان زخمی، و انجنير قدرت الله پسر ياورمحمود خان ( که همه اکنون درگذشته اند) به حضور شاه بار ياب شدند.هنگامی که شاه داخل تالار قصر دلکشا شد، ورثه همه به پا ايستاده شدند و به شاه عرض سلام کردند ، شاه عليکم سلام گفته برچوکی خود قرار گرفتند و لحظه ای خاموش نشستند و سپس بنام ياور صاحب فاتحه دادند و به باز ماندگان گفتندکه خداوند ايشان را بيامرزد. و اضافه کردندکه :وقتی من درايتاليا از شاه امان الله خان غازی پرسيدم : چه خاطره در نزد خود از افغانستان داريد؟ گفتند: از افغانستان سه خاطره دارم :اول تحصيل استقلال افغانستان ، دوم جهالت مردم، وسوم چشم های برادرم ياور محمودخان از يادم نمی رود.سپس اعليحضرت مبلغی برای عيال و اولاد ياور محمودخان بخشش کرد و علاوه نمود که من از شما هستم وشما از من ، و به ياور شمس الدين خان امر نمود که خدمات ياور محمودخان در جرايدنشر شود. همان بود که فردای آن ،خدمات ياور محمودخان با عکس های او و اعليحضرت امان الله خان در جرايد و روزنامه های کابل به نشر رسيد.قابل يادآوری است که شاهدخت عابده جان دختر شاه امان الله خانم سردار حميدالله سراج از ايتاليا مبلغ پنجاه هزار افغانی برای خانواده محمود ياورفرستادند.

 
 ياور شمس الدين خان پسر فرقه مشر عبدالرحيم خان ، نواسه شاغاسی شهسوارخان و برادرزاده فرقه مشر عبدالرحمن خان ميشود. فرقه مشرعبدالرحمن خان همانست که با محمدصديق خان عثمان و خسرخود محمدابراهيم خان نايب الحکومه هرات در زمان اعتشاش سقاوی در هرات بر اثر شورش سپاه کشته شدند.ياور شمس الدين خان پسر کاکای شاغاسی جيلانی خان در هنگام کودتای داود خان با محمدظاهر شاه درخارج کشوربود و سپس با خانواده خود به استراليا رفته در آن قاره اقامت اختيارکرد.

شاغاسی عبدالحبيب خان وبستگانش :


شاغاسی عبدالحبيب خان برادر محمود خان ياور و پسر خاله شاه امان الله بود و شاغاسی نايب السلطنه سردار نصرالله خان و يکی از رجال مهم سلطنت بود و پس از اغتشاش سفاوی، او يکی ازهمراهان تبعيدی اعليحضرت امان الله خان وسردارعنايت الله خان به هند وبعد تا ايتاليابود، و وقتی نادرخان قدرت را از بچه سقاو گرفت ،نامبرده از شاه امان الله و علياحضرت مادرشاه و ملکه ثريا اجازه خواست و به وطن بازگشت. به مجرد رسيدنش به کشور، نادرخان تمام خاندان شاغاسی را از قبيل وزير صاحب عبدالعزيزخان و برادرشان عبدالحکيم خان و سکندرخان با پسران شان نيک محمدخان فرقه مشر و صالح جان و غندمشر فيض محمدخان و ديگر برادران سکندرخان از قبيل نايب محمدعمرخان و محمدعلم خان ، سلطان عليخان و برادرشان، نورعلی خان ، ياور محمودخان وبرادرش عبدالففورخان پدر شاغاسی جيلانی خان، احمدشاه خان، محمدزبيرخان، امير محمدخان زخمی، سرجن محمدخان و محمدامين خان ازکابل به به جلال آباد درباغ سراج العماره و ديگر تعميرات تبعيد وتقسيم کرد. چون انگليسها از پذيرفتن خاندان شاغاسی در هند انکارکردند ، بيست و هفت نفر خورد وبزرگ خانواده شاغاسی خيل در هنگام تبعيد درگذشتند. چندی بعد دولت آنهارا واپس به کابل خواست و تمام طبقه ذکور خانواده شاغاسی را به زندان فرستاد. زنان و اطفال در خانه نايب سالاردوست محمدخان و جرنيل خواجه محمدخان در گذرگاه سکونت اختيارکردند. جايدادهای شان همه ضبط گرديد . در قلعه شاغاسی عبدالحبيب خان درگذرگاه عساکر سمت جنوبی جابجا شده بودند. وقتی شاغاسی عبدالحبيب خان در زندان فوت کرد، جنازه اش رابه گذرگاه آوردند و دفن کردند. پس از اين واقغه تمام محبوسين شاغاسی خيل از بند رها شدند. جايدادهايی ضبط شده دوبرادرشاغاسی عبدالحبيب خان و نايب عبدالغفورخان شاغاسی مشترک بود. از آن جمله بود: چونی قشله عسکری موجوده قندهارکه چهارصد جريب زمين ميشد. و شترخانه قندهار با باغ آغا وکرنا در ولايت اروزگان .
 پس از مرگ شاغاسی عبدالحبيب خان ، براثر عرض و داد ورثه وی و توسل به نورالمشايخ مجددی، دولت قلعه کلان شاغاسی در گذرگاه را با بيست جريب زمين باغ آن و جايداد های کابل درموسهی چهاردهی و موسهی لوگر، عباس قلی چهار آسياب و خورد وريزه ديگر در ولايت ارزگان پس داده شد، اما قشله عسکری قندهار وشتر خانه در شهر نو قندهاروزمين های کرنا وباغ آغاکه چندين هزار جريب زمين ميشد، تحت تصرف دولت تا حالا باقی مانده است.

جايداد ياورمحمودخان عبارت بود
از زربيگی و خود قلعه گذرگاه با باغ آن که حکومت محلی چهاردهی در آن مستقر است ومقر ستره محکمه که در دارلامان واقع بود و زمين های پغمان که ازطرف دولت ضبط شد وتا اکنون در تصرف دولت قرار دارد. چند روز بعد از ضبط جايداد ودارايی، ياور محمودخان با برادرش محمدزبير خان دوباره زندانی گرديدند. شاغاسی جيلانی خان می افزايدکه : چندی بعد نادرشاه از طرف عبدالخالق به قتل رسيد وبا قتل نادرشاه ،غندمشرفيض محمدخان سکندربرادر کلان داکترنظر محمدسکندرزندانی شد و همچنان اسحاق جان شيردل و امانجان شيردل متعلمين مکتب نجات به اتهام قتل نادرشاه به زندان سپرده شدند.بعداز (۱۳ سال حبس) در وقت صدارت شاه

محمودخان ،آنها با ياور محمودخان و محمدزبيرخان از بنديخانه رها شدند. دونفر از رجال سرشناس اين خانواده عبارت بودند از :نايب سالارناظم دوست محمدخان وبرادرش جرنيل خواجه محمدخان که شاغاسی حضور سردار نصرالله خان بودند. اين دوبرادر نظر به فرمان اعليحضرت امان الله خان در هنگام جنگ استقلال بخدمات نظامی و ملکی سمت مشرقی مقرر شدند و در زمان سلطنت امير حبيب الله خان نايب سالار ملکی و نظامی سمت جنوبی و ارزگان بودند.و خدمات مهمی برای آرامش مردم منطقه زير اداره خود کرده اند که نامشان در خاطر مردم تا مدتها زنده بود و در ترانه

های شفاهی ياد ميشد.(۳۲)


شاغاسی غلام جيلاني خان: 


 او پسر شاغاسی عبدالغفورخان ابن شاغاسی محمدشاه خان ايشيک آقاسی است.وی در شعبات مختلف وزارت ماليه در کابل و ولايات خدمت نموده ، مدتی مدير عمومی کنترول وزارت امور خارجه و چندی هم رئيس تصفيه ولايت پروان بوده است.اين مردمسن و متدين که اطلاعاتش برای من فوق العاده سودمند بود و از روی خاطراتس نکات جالبی دستگيرم شدکه در اين مقاله بازتاب يافته. تاسال ۲۰۰۰ ميلادی (=۱۳۷۹ش) در ايالت کلفورنيای امريکا زندگی داشت و در حالی که دُچار تکاليف صحی بود، بخشی ازخاطرات خود را در هفته نامه اميد چاپ کرده است ، اميد وارم که صحت ياب شده وتا ساليان زيادی سلامت باشند. دعای هميشگی او اين بود: «خداوندا ! تو به قدرت خود و به حرمت حضرت محمدمصطفی ، همه ملحدبن ، کمونستان ، بيخدايان، منافقان ، کذابان ، بی غيرتان ، دين فروشان ، وطنفروشان ، خاک فروشان، آبروفروشان، ، عزت فروشان، افغانيت فروشان،جاسوسان، غلامان بيکانگان، و همه دشمنان افغانستان را محو و نابود گردان و مورد غضب خود قرار بده ، وطن دوستان و کسانی را که صادقانه از شرف و عزت و ناموس وطن دفاع مينمايد ،کامياب و سرفرازگردان!» وگاهی اين دعای پير انصار رازمزمه ميکند که : «خدايا آفريدی رايگان، روزی دادی رايگان ، بيامرز رايگان که تو خدا هستی ونه بازرگان.»
 آخرين نماينده با نفوذ خانواده شاغاسی عبدالحبيب خان که در گذرگاه کابل زندگی دارند ، در عهد ظاهرشاه، سناتور حبيب الله خان نام داشت که در دوره ۱۳ شورا نماينده مردم گذرگاه بود و من باری او را از نزديک ديده ام ، شخص مطلع و با اراده و مصممی بود وبه سنن افغانی و قوم داری پای بندی داشت.


 در پايان از بازماندگان و وارثان خاندان محترم شاغاسی بدليل نارسايی وکاستيهای اين نوشته پوزش ميخواهم واميداوارم تا در تکميل اين شناسنامه با ارسال نظريات تکميلی واصلاحی خود نگارنده را ياری رسانند.(تلفن تماس : ۵۳۳۷۱۵_ ۳۱_۰۰۴۶)

مآخذ بخش دوم:

۱۳_ کرسی نشينان کابل ، ص ۱۵۲


۱۴ _غبار،افغانستان در مسيرتاريخ، ج ۱، ص _۷۷۶


۱۴ _ رياتالی ستيوارت،آتش در افغانستان، صص ۱۸_۲۰


۱۵ _لودويک آدمک ، روابط خارجی افغانستان در نيمه اول قرن بيستم، ص ۱۳۲_۱۳۳، فرهنگ نيزاين مکتوب را در جلد دوم افغانستان در پنج قرن اخير، صص ۱۰۰۶ _۱۰۰۷ ترجمه ونقل کرده است.


۱۶ _ آتش در افغانستان ، ص ۲۲


۱۷ _ سيستانی ، علامه محمودطرزی، شاه امان الله و روحانيت متنفذ، چاپ ۲۰۰۴، ص ۵۷ببعد ، فضل غنی مجددی، ص ۲۴۴ ،  کرسی نشينان کابل ،ص ۱۵۲


۱۹ _ رياتالی ستيوارت، آتش در افغانستان، ص ۱۲۶


۲۰ _ دکتورخليل الله وداد بارش، حبيب اللهکله کانی، مردی در حريق تاريخ، ص ۱۷۹


۲۱ _ غبار، ج ۱، ص ۸۲۹


۲۲ _دکتورخليل الله ودادبارش ، ص۱۸۳


۲۳ _ مهدی فرخ ، تاريخ سياسی افغانستان ، چاپ دوم ، صص ۵۰۳ _۵۰۴


۲۴_ آتش در افغانستان ، ص ۱۷۹_ ۱۷۸


۲۵_ مهدی فرخ ،کرسی نشينان کابل، ص۱۵۲


۲۶_ تاريخ سياسی افغانستان، ص ۵۰۴


۲۷_ ادمک ،روابط سياسی افغانستان در نيمه اول قرن بيستم، ص ۲۰۹


۲۸_ همان، ص ۲۱۰_ ۲۱۱


۲۹ _ مهدی فرخ، کرسی نشينان کابل ، پاورقی ص۱۵۲


۳۰ _ پوهنيار سيد مسعود، ظهور مشروطيت وقربانيان استبداد درافغانستان، ج ۲، ص۱۷۵


۳۱ _ کرسی نشينان کابل ، ص ص ۹۳ _ ۹۵


۳۲ _ هفته نامه اميد، شماره۴۳۷

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Protected contents!