منډيګک
افغان تاريخ

آیا خلجی ها و غلجی ها یک مردم اند؟

نوشته، تتبع و ترجمه از دوکتور نوراحمد خالدی

0 32

علاقمندی تازه در مورد خلجی ها

در آغاز سال جاری عیسوی با نشر (جنوری ۲۰۱۸م) فلم هندی پدماوتی یکبار دیگر اسم علاءالدین خلجی روی زبانها افتاد. که در نتیجهء آن علاقمندی به سلسهء خلجی در میان افغانها و افراد مربوط به نیمقارهء هند در دنیا اوج بیسابقه گرفت. پدماوتی یک فلم حماسی هندی است که توسط سنجئ لیلا بنسالی کارگردانی شده. این فلم که بر اساس یک شعر حماسی ملک محمد جیاسی تهیه شده مورد ارزیابیهای متفاوت منتقدین قرار گرفت. در حالیکه صحنه سازیها، سِنماتوگرافی و بازی سنگ در نقش خلجی طرف تمجید قرار گرفت در عین زمان منتقدین داستان، اجرآ، و طول فلم را مورد انتقاد قرارداده و بخصوص تمثیل کلیشه یی خلجی را به عنوان یک سلطان خونخوار مسلمان در مقابل نقش رتن سنگ به مثابه یک پادشاه حق به جانب هندو انتقاد کردند. باآنکه این فلم در بعضی ایالات هندوستان به نمایش گذاشته نشد اما در مجموع از نظر تجارتی یکی از موفقترین فلم های هندی بوده عواید آن به ۸۱ ملیون دالر امریکایی یا ۵.۸۵ کرور روپیه هندی بالغ گردید.

در نتیجهء فلم پدماوتی افراد زیادی میخواهند بدانند که خلجیها کی بودند. در فلم نشان داده میشود که خلجیها از افغانستان آمده بودند. تمام نویسندگان تا این حد باهم اتفاق نظر دارند اما اینکه از نظر قومی ریشه های آنها چه بود موضوعیست که طرف مباحثه میباشد. تعدادی خلجی ها را ترک میدانند اما تعداد دیگر با این امر موافق نبوده (سونیل کمار، ۱۹۹۴م ص ۳۶) خلجیها را همین قوم غلجیهای (غلجایی ها یا غلزایی ها) امروزی میپندارند.

اسدالله ابوبکر مینویسد:”طوریکه خواهیم دید پشتونهای غلزایی در تشکل تاریخ افغانستان نقش بسیار مهمی بازی کرده اند. تاریخ افغانستان بدون دانستن کامل غلزاییها ناتکمیل خواهد بود (افغانهای غلزائی، وبسایت پشتونخواه). برای دانستن بهتر موضوع یک بررسی مختصر تاریخی مفید دانسته میشود.

پس منظر تاریخی

از نظر علم اتیمولوجی ( Etymology) یا ریشه یابی کلمات میتوان گفت که کلمهٔ غلجی از غر-زئ اشتقاق یافته که به معنی پسر کوهستان است. غلجی ها، که بنامهای غلزائی، غلزئ و غرزئ هم مشهور هستند، یک مجموعهٔ بزرگ قبایل قوم پشتون را تشکیل میدهند که مجموع نفوس آنها حد اقل امروز در افغانستان، مأورأی خط دیورند و دور دنیا به بیش از ۳۵ ملیون نفر تخمین میگردد. اقوام غلزائی اکثرأ در مناطق قبایلی آزاد مأورای خط دیورند و ایالت خیبر پختونخوا و در داخل افغانستان در ولایات مشرقی (ننگرهار، لغمان، کنرها، نورستان) و جنوبی (لوگر، وردگ، پکتیا، خوست، پکتیکا) زندگی میکنند. اکثریت اقوام کوچی افغانستان مربوط به قوم غلزایی میباشند. از شاخه های معروف غلجاییها میتوان اقوام هوتکی، تره کی، منگل، جاجی، وزیری، محسود، خوگیانی، شینوار و غیره را نام گرفت. غلجاییها در دورانها مختلف بر سرزمینهای افغانستان حکمروایی کردندو از یکهزار میلادی تا سال 1747 که قدرت به درانی ها انتقال یافت با نفوذ ترین مجموعهٔ قبائل پشتونرا تشکیل میدادند. از سال 1709م تا سال 1738م غلزاییها امپراطوری هوتکی را تشکیل دادند که اول از قندهار و متعاقبأ از اصفهان در فارس و دوباره از قندهار حکومت کردند. آزاد خان غلزائی بعد از نادر افشار مدتی بالای آذربایجان ایران حکومت نمود.

کریم پوپل در مورد قبایل پشتون در تارنمای مشعل( Mashal.org) مینویسد که:

“پخ یا پکت یکی از اقوام جنگجو هندو آریائی است. که در کنار شرقی هندو اروپائی زیسته و از آنجا به اثر فشار دیگر اقوام بطرف جنوب هندوکش یورش بردند. بالاخره در محل مسکن گزین شدند که بنام پکتیس، پکتین , پکتیا و مردم آنرا پکتون (پختون) یا خانه پکتها یاد می‌نمودند پروفیسور مورگنسترن در مورد منشای قبایل افغان نوشته است: پکتوکی برای اولین بار توسط هیرودت نوشته شده است. موصوف یاد آوری نموده است که پشتونها یکی از یازده قبیله آریائی‌ها اند که از جنوب دشت‌های آسیای میانه مهاجرت را آغاز نموده پس از عبور از سلسله کوهای سرد هندوکش در حوالی دامنه‌های کوهای سلیمان جای گزین شدند. هیرودت می‌نویسد که مردم پکتیک مردمان جنگجو و دلاوری بودند. پشتونها با بلوچها همیشه در هم زیستی قرار داشتند. مسیر احتمالی که پشتونها داخل غزنی و پکتیا شدند دو نظر است. از راه مرو داخل سیستان قندهار غور بامیان غزنی پکتیا. راه دوم آسیای میانه بلخ بامیان غور غزنی پکتیا. پشتونها مردمان مالدار و خانه بوش بودند در تابستانها در کوه پایه‌های هندوکش وبابا به مالداری می‌پرداختند. گروه کوچک از اینها در قندهار بلوچستان ارزگان بامیان غور غزنی و پکتیا متوطن اصلی شدند. گروه بزرگ آنها خانه بدوش بین غزنی و سیستان بودند. این قوم الی ورود اعراب خط ونوشته نداشته‌اند. پشتونهای قسمت غربی درسالهای ورود عربها مسلمان گردیدند. قسمت شرقی قوم پکت همزمان با حملات اعراب به کابل مسلمان نگردیده پس از اینکه مردم کابل مسلمان شدند آنها مسلمان گردیدند. که مسلمان شدن این قوم مشکل بوده با شکنجه مسلمان گردیدند. که بنام سوته مسلمان می‌گفتند . نشانه دیگر این قوم اینست که بعضی از پشتونها دارای چشمان سبز، آبی و تاتار می‌باشند. در زبان قدیم پکتها حرف ف و غ وجود نداشته است. چنانچه تا اکنون مردم پکتیا افغانستان را اوگانیستان می‌گویند. پس از اینکه تعداد این قوم ازدیاد یافت به ولایات قندهار هلمند لهوگر کابل هجرت نمودند. اعراب سلطان محمود غزنوی غوریان در جنگها از گروه این قوم (سوری‌ها) در لشکر خود استفاده نمودند. اولاده‌های شنسب (فخرالدین)، امیر پولاد امیر امیرکرورو باقی شاهان سوری در کوهسار تخارستان و غور و هرات و خراسان حکمرانی داشتند و بنام غرشاه یاد می‌شدند. امکان آن می‌رود که غرزوی غرزی و غلجی از همین دودمان نام گرفته باشد. اکثراً سوریان غوریان با غزنویان متحد شده در لشکر کشائی غزنویان به هندوستان سهیم بودند. درین لشکر کشائی غوریان ( متشکل از چندین ملیت) صاحب قدرت شده نسل آنها تا هندوستان رسید. کنون تعداد شاخه‌های ملیت پشتون زیاد بوده در هرگوشه وکنار افغانستان پاکستان وهندوستان زندگی دارند.” (کریم پوپل، افغان، تارنمای مشعل).

سرزمین های آریانای یونانو-باختری، خراسان عصر گسترش اسلام و افغانستان امروزی در شمال-غرب نیمقارهء هند واقع شده است که در این نوشته برای سهولت مطالعه به آنها افغانستان و هندوستان خطاب میگردد. به مثابه همسایگان از نظر جغرافیایی، تبادل گستردهء مردمان، فرهنگها و زمامداران میان افغانستان و هندوستان در طول قرون و هزاره ها به تفصیل یادداشت شده و برای همه گان واضح است. اما بسیاریها تعجب خواهند کرد که چگونه ترکها به هندوستان رسیدند و حتی زماداران آن شدند!

المعتظم (۲۱۸-۲۷هجری 833-42م) به عنوان اولین خلیفهء معروف است که از سربازان غلام ترک تبار (غلمان، ممالک) بطور وسیع استفاده کرد و از آنها به عنوان گاردهای شخصی در اطراف خود در مرکز خلافت بغداد و بعدآ در سمارا استفاده نمود اما این جریان در زمان پدر او هارون الرشید آغاز شده بود (لیوی، ساختمان اجتماعی اسلام، صفحات ۴۱۶۱۹). ترکها به عنوان یک نژاد عالی سلحشور معروف شد که قادر به تحمل مشقات سخت را نظر به سابقهء زندگی سخت خود در چراگاهها بوده و به ولینعمت خود وفاداری کامل میداشته باشند بطوریکه سائر سربازان استخدام شده از محل قادر به آن نیستند. از این سبب در طول قرون بعدی داشتن تیر اندازان سریع الحرکت ترک و اسپهای آنها حتی برای زمامدارانیکه دارای هستهء قابل ملاحظهء مردان جنگی محلی هم بودند یک امر حتمی بود. بخصوص سامانیان ماورالنهر و خراسان برای استفاده از نیروی غلامان ترک تبار از مناطق آسیای میانه در آغاز قرن چهارم هجری (قرن دهم میلادی) درموقعیت خوبی قرار داشتند و تمام قوماندانهای عالیرتبه اردوهای آنها را افسران ترک تشکیل میداد که بعدآ نقش بزرگی در تعیین سلاطین بازی کردند همانگونه که در تعیین شخص خلیفه در عصر عباسی ها نیز نقش داشتند.

استفاده از سربازان ترکتبار به مثابه یک قوت جنگی مسلکی در مقابل دشمنان داخلی و خارجی بخصوص در دولتهای غزنویان در افغانستان و مناطق شرقی ایران بسیار متداول شد باآنکه اردوهای غزنویان، همانند سائر اردوهای هم عصر خود، متشکل از افراد اقوام مختلف مانند عرب، کرد، دیلمی، تاجیک، پشتون و هندی بودند اما هستهء اصلی را سربازان غلام ترک تشکیل میداد که در مرکز آن گاردهای قصر قرار داشتند که به غلامان سرای معروف بودند (سی ای بوسورث، دایرة المعارف ایرانیکا، ۲۰۱۲).

در واقع محمد بن قاسم اولین مهاجم مسلمان بالای هندوستان شمرده میشود اما در اثر مرگ زودرس نتوانست یک امپراطوری در هند ایجاد کند. سلطان محمود غزنوی نیز موفق به ایجاد یک امپراطوری اسلامی در هندوستان نشد و صرف به ضمیمه کردن پنجاب به قلمروهای خود اکتفا کرد. ناگذیر این اهم بدوش معزالدین محمد غوری افتاد تا یک امپراطوری مسلمان را در هندوستان باپایه های ثابت ایجاد کند. متصرفات محمد غوری (1175-1206م) سبب ایجاد اولین امپراطوری بزرگ اسلامی در شمال هندوستان از پنجاب تا بنگال گردید (ممتا اگروال، وبسایت مباحث تاریخ).

محمد غوری در جنگ تراوری (1192م) با شکست دادن و کشته شدن پریتویراها به پیروزی نایل شد و بخشهای بزرگ شمال هندوستان در معرض تصرف قرار گرفت. بعد از این پیروزی محمد غوری به مرکز خود در غزنی بازگشت و قطب الدین عینک را که قوماندان ترکتبار و غلام مورد اعتماد او بود به حیث وایسرای یا قائم مقام خود در هندوستان بر جا گذاشت. قطب الدین عینک وفادارانه به محمد غوری خدمت کرد همچنانکه خود او به برادر بزرگش سلطان غیاث الدین غوری که از هرات حکومت میکرد وفادار بود.

محمد غوری در ماه مارچ سال 1206م در کنار دریای سند توسط خوکرها و یا هم به روایتی توسط قاتلین اسمعیلی ها کشته شد. در زمان مرگ خود محمد با جانشین شدن برادر خود سلطان یک امپراطوری بزرگی بود که تمام افغانستان و شمال هندوستان را در بر میگرفت.

با مرگ محمد غوری چون کدام پسری نداشت تا جانشین او گردد قطب الدین ایبک که در لاهور بود با آنکه اعلان سلطنت نکرد اما به سرعت زمام امور متصرفات او را در هندوستان به عهده گرفت که از این جهت اکثرآ اورا به حیث به مثابه بنیان گذار “سلطنت دهلی” و مؤسس “سلسلهء غلامان” یاد میکنند که نزدیک به یک قرن تا سال 1290م حکومت کردند.

قطب الدین ایبک در سال 1210م در نتیجهء افتیدن از اسپ در بازی چوگان وفات یافت و دامادش التوتمش جانشین او شد. التوتمش که بزرگترین شاه دودمان یا سلسهء غلامان محسوب میگردد بزودی بنگال را دوباره مطیع ساخت و متصرفات زیادی را به قلمروهای امپراطوری خود اضافه کرد به شمول مناطق سفلی دریای سند. سلسلهء غلامان سلطنت دهلی در جون سال 1290م با کودتای جلال الدین فیروز خلجی به پایان رسیده و عصر حکومت خلجی ها آغاز میگردد.

به این اساس بیشترین ترک ها در زمان حکمرانی سلسلهء غلامان سلطنت دهلی که خود ترکتبار بودند به هند مهاجرت کردند. ناگفته نباید گذاشت که اشغال آسیای مرکزی و افغانستان که توسط چنگیز خان مغول از سال 1220م آغاز گردید سبب فرار و مهاجرت بسیاری از چهره های ترکتبار از ماوراالنهر و خراسان به هندوستان شد.

سلسلهء خلجی یک دودمان مسلمان بود که از سال 1290م تا سال 1320م بالای قسمتهای وسیع نیمقارهء هند حکومت کردند (داریرة المعارف بریتانیکا، 1914م). و دومین سلسلهء سلطنت دهلی محسوب میگردند. از آنجاییکه بیشترین تعداد نفوس مسلمانهای دهلی را در آنزمان اشراف ترکتبار تشکیل میدادند بر اساس نوشتهء داریرة المعارف بریتانیکا، 1914م، تشکیل حکومت خلجیها مورد استقبال آنها قرار نگرفت. اشراف ترک خلجیها را ترک نمیدانستند. بانی سلسلهء خلجی ها ملک فیروز از جانب کیقباد یکی از سلطان های سلسلهء غلامان به حیث عریض ممالک مقرر شده بود. موصوف بعد از مرگ سلطان بالبان، از بیکارگی جانشینان او استفاده نموده یک سلطان شیرخواره را بر کنار و خود تخت سلطنت را اشغال نمود. موصوف بتاریخ 13 جون سال 1290م بر تخت دهلی به عنوان جلال الدین فیروز شاه تکیه زد. زمامداری این سلسله با خسرو خان در سال 1320م خاتمه مییابد.

معروفترین شاهان این سلسله سلطان علاو الدین خلجی است که از سال 1296م تا سال 1316م حکومت میکند. سربازان او الماس معروف کوه نور را در سال 1310م از سلسلهء ککاتیا (Kakatiya dynasty) در ورانگل (Warangal) بدست آوردند (هرمان کولکی و دیتمار روثرموند، 2004م). دوران زمامداری علاو الدین با اجرای ابتکارات مالی واداری معروف بوده اصلاحات در جمع آوری عواید دولت بمیان می آید مقررات بازار تدوین میگردد و همراه است با یک دوران موفق فتوحات. این دوران به عنوان دوران طلایی حکومت خلجی ها معروف شده است. بعد از اشغال جنوب هندوستان و افزایش قابل ملاحظهء در خزانهء او. سلطان علا الدین قادر شد به فعالیتهای گستردهء فرهنگی و تعمیراتی بپردازد. ادبأ، طبیبان، ستاره شناسان و مؤرخین بدربار او سرازیر شدند، اکثرآ از بغداد و آسیای مرکزی که توسط مغولان به خاک و خون کشیده شده بود. در زیر سایهء سلطان علاؤالدین خلجی، دهلی به مرکز شرقی مسلمانان مبدل گردید که از نتایج درخشان آنزمان اعمار ساختمانهای زیبا میباشد. مسجد جامع دهلی شاندار و بزرگ بوده با یک گنبد عظیم و زیبا کاریهای زیاد مزین است.

منشأ قومی خلجی ها

در مورد منشأ قومی خلجی ها در زمان حاکمیت این سلسله در هندوستان اتفاق نظر موجود نیست. یکتعداد منابع خلجیهای قرون دهم تا سیزدهم میلادی را بعضیها ترکتبار دانسته و تعدادی هم با این نظر موافق نیستند (سونیل کمار، . ۱۹۹۴م، ص ۳۶). تعدادی خلجی ها را همان غلجی ها (غلجایی ها، غلزاییها) معاصر افغانستان میدانند (عرفان، حبیب، ۱۹۸۱م). احمد حسن دانی (۱۹۹۹م) معتقد است که پشتو زبانهای غلزایی معاصر افغانستان نیز از بازماندگان مردم خلج میباشند؛ که تغییر قومی آنها به یک قوم افغان مدتها قبل از قرن شانزدهم میلادی صورت گرفته است. موصوف مینویسد که بعد از چند تغییر قومی از خلج های افغان همین قوم غلزایی موجوده بجا ماند (احمد حسن دانی، ۱۹۹۹م، ص ۱۸۱.). موصوف مینویسد که مردمان خلج غرب ایران به زبان خلج تکلم میکنند.

تعدادی خلجیها را یک نژاد مخلوط ترک و افغان میدانند. آنها مینویسند که خلجیها اساسأ از مردمان آسیای مرکزی بوده اما بعد از اقامت طولانی در افغانستان در رفتار، کردار و زبان خود از ترکتبار ها متفاوت شده اند (گیشبرت اوونک، ۲۰۰۷، بورجور آوانی ۲۰۱۳، اشیر بادی لعل شریواستوا ۱۹۵۳). بنابر آن به قدرت رسیدن خلجی ها در سلطنت دهلی انکشافی بیشتر از تغییر یک سلسله میباشد. گیشبرت اوونک (۲۰۰۷م) و بورجور آواری (۲۰۱۳م) آنها را ترکتبارانی میدانند که قبل از رفتن به هندوستان سالهای طولانی در افغانستان اقامت کرده اند. آشیر بادی لعل شریواستوا (۱۹۵۳م، ص ۱۵۰) مینویسد که اجداد جلال الدین خلجی برای بیش از دو صد سال در مناطق میان هلمند و لغمان میزیسته اند. ابن خرداباده (قرن نزدهم) در توضیح تالاس به عنوان “سرزمین ترکها” به مردم خلج اشاره میکند. اما فاصله میان دریای آمو و تالاس در قرغزستان آنقدر زیاد است که استفاده از چراهگاههای تالاس را برای مردمیکه در جنوب دریای آمو زندگی کنند ناممکن میسازد.

مینورسکی در تبصره بالای کتاب حدود العالم (۱۹۳۷) مینویسد که تاریخ قدیم قوم خلج روشن نیست و هویت این مردم تا کنون وا ضح نشده است (احمد حسن دانی ۱۹۹۹ صفحات ۱۸۱-۱۸۲). محمد کاشغری (قرن ۱۱ میلادی) مردم خلج را در زمره قوم اوغوز محسوب نمیکند اما آنها را از نظر لباس، رفتار “شبیه ترک” میداند (سونیل کمار ۱۹۹۴، ص ۳۶). در تاریخ سیستان (قرن ۱۱م) و شاهنامهء فردوسی نیز مردم خلج را از مردم ترکتبار جدا میکنند (احمد حسن دانی ۱۹۹۹ ص ۱۸۰). منهاج سراج جوزجانی (قرن ۱۳م) هرگز مردم خلج را ترک ندانسته اما آنها را افغان هم ندانسته مردم خلج را جدا از ترک، تاجیک و افغان محسوب میکند (سونیل کمار ۱۹۹۴، ص ۳۱). محمد ابن نجیب بکران در کتاب “جهان نامه” خلج ها را ترک میداند اما مینویسد که صورت آنها تاریکتر شده (به نسبت ترکها) و زبان آنها به اندازه کافی تغییر یافته تا یک لهجهء مشخص گردد (سونیل کمار ۱۹۹۴، ص ۳۱).

مؤرخ معاصر عرفان حبیب مدعی است که خلجیها به ترکها ارتباط نداشته و یک قوم افغان میباشند (عرفان حبیب ۱۹۸۱). موصوف مینویسد که در کتیبه های قرن پانزدهم دیواناگاری ساتی ( Devanagari Sati inscriptions) به خلجیهای ملوا ( Khaljis of Malwa) بنام “خلچی” (با خ فتحه) و “خلچی” (با خ کسره) یاد شده اند و در کتاب قرن هفدهم “پادشاه نامه” یک منطقه در نزدیکی بست (هلمند) در افغانستان بنام “خلچ” (با کسر ل) یاد گردیده که خلجیها زمانی در آنجا زندگی میکردند.

به همین ارتباط عبدالحئ حبیبی در اثر خود بنام “خلجیها افغان هستند” مینویسد که بر اساس معلومات تاریخی و زبانی موجود خلجی همان غلجی امروزی بوده که نام یکی از اقوام افغانستان است. ریشه های این در غرچ، غرچه، غلچه، و سائر کلمات تاریخی موجود بوده “غ” به مرور زمان به “خ” عوض شده است که در نتیجه غلجی اشتباهأ خلجی تلفظ شده است. این تغییر در نوشته های قرون سوم و چهارم هجری و بعد آن به ملاحظه میرسد. او مینویسد که به قول منهاج سراج (در طبقات ناصری، ج اول ص ۴۲۲) پانزده شخصیت بزرگ خلجی بالای هندوستان حکمروایی کرده و فرهنگ خراسانی و اسلامی را در شمال هندوستان تا بنگال گسترش داده اند. حبیبی مینویسد تمام این حکمروایان غلجی های افغانستان میباشند. او مینویسد چندین منطقه در افغانستان هنوز هم خلج نام دارند مانند خلج نزدیک ارزگان، و خلج هلمند (استخری نیز از آن یاد کرده است) و خلج غزنی که به قول یاقوت آنرا نزدیک غزنی در زابلستان میداند (مؤزن البلدان، ج ، ص ۳۸۱).

حبیبی مینویسد که منهاج سراج (طبقات ناصری ج ا ص ۴۲۲) از محل زندگی خلجی ها در اطراف غزنی، گرمسیر و غور یاد آوری میکند اما از اینکه این افراد ترک بوده باشند چیزی نگفته است. از جانب دیگر موصوف به وضاحت از سأیر حکمرانهای ترکتبار بنام ترک یاد آوری میکند. حبیبی مینویسد که خلج توسط میرزاها به خلچ با فتح ل نوشته شده یک کلمه بسیار متداول در میان جغرافیادانها بسیار قبل از نوشتن کتاب “حدود العالم” بوده است. او مینویسد که ابن خردادبه (۸۴۴-۸۴۸م) هم از خلجیه یاد کرده است. موصوف از تفاوت خلجیه و خلج ملتفت بوده و میگوید که “اقامتگاه زمستانی ترکهای خرلوخ (خرلیخ) نزدیک تراز بوده و در نزدیکی آنها چراهگاههای خلج (خلجیه) قرار دارد” (المسالک و الممالک ص ۲۸). از این بر می آید که مردمان کوچی خلج آنزمان، همانند عادت امروزی آنها، بجانب مناطق گرمسیر در فصول سرما کوچ میکردند. به قول ابن خردابه این مناطق را جارمیه (جروم بلادهوری و منهاج سراج). ابن خردابه مینویسد که چراهگاههای زمستانی آنها در اینطرف دریای آمو قرار داشت (ص ۳). بعضی از این قبایل کوچی هنوز هم به این مناطق میروند.

از نوشته هاییکه به قدرت رسیدن خلجیها را در هندوستان بیان میدارند بر می آید که آنها را در اواخر قرن سیزدهم میلادی در دهلی یک نژاد کاملأ متفاوت از ترکها میدانستند (پیتر جکسن ۲۰۰۳م، ص ۸۲). به نظر اوخلجیها در اصل ترک بوده به افغانستان مهاجرت کرده بودند و در نتیجهء زندگی طولانی درمیان افغانها و ازدواجهای مختلط با آنها عادات و رسوم افغانها را کسب کردند. خجیها عادات، رسوم و فرهنگ تازه را بدربار دهلی آوردند (مارشال کاوندیش ۲۰۰۶، ص ۲۳۰). اشیربادی لعل و سریواستوا (۱۹۵۳، ص ۱۵۰) مینویسند که اشراف ترک مقیم دهلی به خلجیها با نظر بد نگریسته آنها را افغان میدانستند. (همانجا ص ۹۶.) اشراف دربار دهلی آنها را افغان دانسته و مخالف به تخت نشستن جلال الدین در دهلی بودند (رادی شیام چوراسیا ۲۰۰۲، ص ۲۸).

یک جغرافیه دان دیگر بنام ابن محمد اصطخری (در حدود سال ۹۵۱م) مینویسد که خلج ها یک طایفهء اتراک (شاید جمع عربی ترک به فتح ت و ر) اند که در زمانه های باستان به مناطق میان هندوستان و سیستان آمده اند. آنها رمه های بزرگ گوسفند داشتند و زبان ب لباسهای آنها شبیه ترکها بود (مسالک الممالک، ص ۲۴۵).

حبیبی مینویسد که بعضی شرق شناسان غرجیها را بازماندگان یفتلیها میدانند (یک نژاد مخلوط میان یفتلیها و پختها که از زمان ویدی در افغانستان زندگی کرده اند). به همین ادعا مارقورات مینویسد که خلچ یا خولاچی بازماندگان یفتلیها بوده که از آنها در خوالاص در منابع سوری (در حدود ۵۵۴ ق.م) یاد شده است. متعاقبأ سفیر زیمارچوس از آنها به اسم خولیاتای یاد کرده است.

بر همین اساس محمد ابن خوارزمی (۹۸۰م) میگوید خلج و ترک (با فتح ت و فتح ر) های کابجیه از بازماندگان یفتلیها بوده که در تخارستان دارای شهرت زیاد اند (مفتی العلوم، ص ۷۲). حبیبی مینویسد که در منبع اصلی کنجینه غلط نوشته شده در کتاب بیهقی کپچی است و در طبقات ناصری کوچ نوشته شده و اعراب آنرا به قوفها تغییر داده اند. در کتاب ملحقات شاهنامه کوچ نوشته شده که کلمهء امروزی آن در افغانستان “کوچی” است. این کلمه از بقایای اسم کوش=کوشان قرن اول میلادی میباشد.

فراموش نکنیم که تمام مؤرخین به خلج و افغانها همیشه باهم اشاره کرده اند و اصلیت و نژاد آنها بطور لایتجزأ یکی بوده است. ابونصر محمد ابن عبدالجبار عتبی (۱۰۲۳م) در تاریخ یمینی (ص ۲۶) در رابطه با فتوحات سبکتگین مینویسد که “افغانها و خلج از سبکتگین اطاعت نموده و ناگذیر شامل اردوی او شدند”. این مطلب را ابن اثیر نیز مینویسد (الکامل ج ۸ ص ۳۴۸). او در همانجا مینویسد یعقوب لیث خلجیه و زابل را فتح کرد.

مینورسکی به وضاحت مینویسد که خلجیها اجداد غلجایی های امروزی افغانستان میباشند (تبصره های مینورسکی الای حدود العالم، ص ۳۴۸). بارتولد و هیگ همین مطلب را در دایرة المعارف اسلامی مینویسند. بنابر آن عبدالحئ حبیبی نتیجه میگیرد که خلجی یا غلجی به یفتلیها و حاکمان زابل رابطه داشته اند چون یفتلیها (هیتیله عربی) بالای زابلستان حکومت کردند. مشخصات چهرهٔ آنها که برروی سکه های آنها حک شده به چهرهٔ جوانان غلجایی امروزی این منطقه شباهت دارند مانند بینی های کشیده و چشمان بادامی.

شاعر مشهور زبان پشتو خوشحال خان ختک که درسال ۱۶۸۸م وفات یافت در توصیف سلطان جلال الدین “خلجی” را سلطان جلال الدین “غلجی” نامیده (دیوان خوشحال خان ختک قندهار، ص ۶۶۹) مینویسد که:

“بیا سلطان جلال الدین په سریر کېناست – چي په اصل کښي غلجی د ولایت وو

بیا له پسه فیروز شاه چي امرا وو – پرورش یې د غلجیو په دولت وو”!

از “ولایت” منظور خوشحالخان سرزمینهای امروزی افغانستان است. این مطلب واضح میسازد که تا زمان خوشحال خان خلجیها را افغان میدانستند نه ترک.

بنابر آن حبیبی نتیجه میگیرد که خلجیها یا غلجیها بازماندگان ترک و غوزها که در دوران اسلامی وارد خراسان شدند نبوده بلکه مربوط به یفتلیهای نژاد آرین میباشند که بنام هونهای سفید معروف بوده که در ترکستان و زابلستان زندگی میکردند که اسمهای اجداد شان در اسمهای امروزی اقوام مقیم زابل، غلجی-کوچی=کوشی زنده مانده است. به همین اساس ریشهٔ هفتال در یفتال و یفتلی و ابدالی دیده میشود. امروز کلمهٔ غلجی در بدخشان بصورت غلچه=غرچه میباشد. در ادبیات دری این کلمه به معنی یک انسان ساده یا یک فرد کوهستانی میباشد. ابو طایب موسابی (سال 938م) شاعر دربار سامانی میگوید: اهر یک غرچه بالاتر از صد سال میتواند زندگی کند چرا عرب (پیغمبر) صرف شصت و سه سال زندگی کرد.

مروت خان لودی مینویسد که در حقیقت کوچیهای خلجی یا غلجی در آریانا سابقهٔ طولانی دارند. بعضی محققین بر آنند که این کوچیها همانهایی اند که قبل از آمدن هونیشهای آریایی بنام اپوکوچیه در کتیبه های هخامنشیها از آنها یاد آوری شده است (بهار، فارسی قدیم، سبک شناسی، ج ۲، ص ۶۷). مخلوط شدن هونهای سفید آریایی با پختها (پشتونها) یا به عبارهٔ دیگر دو شعبهٔ شمالی و جنوبی اقوام آریایی در باختر، دره های هندوکش، زابلستان و کابلستان یک پدیدهٔ طبیعی محسوب میگردد. معلوم نیست که هونهای سفید یا یفتلیها به چه زبانی تکلم میکردند اما از نزدیکی لهجه های هندوکش علیا، غرچه، واخی میتوان حدس زد که بیشتر با صداهای پشتو نزدیک اند که در پهلوی، دری، زبان اوستا و سانسکریت پیدا نیستند. این هونهای سفید یفتلیها بودند که بالای هندوستان از زابلستان حمله کردند و کشمیر را اشغال کردند. یک کتیبه سانسکرت مربوط قرن هفتم میلادی که در سال 1839م در ویهاند نزدیکی اتک در کنار دریای سند یافت شده گفته میشود که آنها افراد قوی بودند که گوشت میخوردند و خودرا “توروشکا” میخواندند (الکساندر برنس، کابل، لندن، ص ۱۹۰). کلکانه یک مؤرخ کشمیری در کتاب خود بنام راجه ترانگِنِی (1148م) در مورد این توروشکاها و جنگهای شدید آنها مینویسد که این افراد اسلحهٔ خودرا بالای شانه هاه خود حمل نوده و نیم سر خودرا میتراشیدند. او مینویسد که شاهان کوشانی کنشکا، هوشکا و جوشکا از همین مردم میباشند. (راجه ترانگینی به ترجمهٔ سر اوریل شتاین لندن ۱۹۰۰م و هند بوهلر ج ۲، ص ۲۰۶).

ضیا بارانی مؤرخ هندی ( 1357م) در کتاب خود بنام تاریخ فیروزشاهی در یک فصل اختصاصی مینویسد که پادشاهان باید از میان ترکها باشد اما در مورد به تخت نشستن ملک جلال الدین خلجی مینویسد که برای مردم بسیار مشکل بود که به تخت نشستن یک حلجی را قبول کنند (تاریخ فیروزشاهی ضیآ بارانی صفحهٔ ۱۷۳، کلکته).

دلیل دیگری که ثابت میکند خلجیها پشتون هستند این است که در یک کتاب قدیمی نوشته شده که زبان خلجیها زبان افغانی (پشتو) بوده است. در یک کتاب خطی که در باب معجزه های سلطان سخی سرور (که مشهور به لخداتا بود و در سال ۱۱۸۱م وفات کرده و در شاه کوت دیره غازی خان دفن است) به زبان دری توسط یک نویسنده ناشناس نوشته شده آمده است که در تاریخ غزنی به قلم ابو حمید الزوالی آمده است که “کابل شاه خنجل (۷۷۹م تاریخ یعقوبی) یک پارچه شعر را بزبان خلجی به لویک غزنی ارسال کرد.’ ارزیابی این شعر نشان میدهد که بزبان قدیم پشتو نوشته شده بود که عفته میشود زبان حلجیها بوده است که همان غلجیهای امروزی هستند. کلمه لویک غزنی در حقیقت همان کلمه لویه یا بزرگ غزنی بزبان پشتو میباشد.

فخرالدین مبارکشاه که بنام فخر المدبر معروف است و نویسنده کتاب معَروف آداب الحرب و سائر کتابها میباشد در کتاب تاریخ هندوستان (۱۲۰۵م) مینویسد که سربازان قشون قطب الدین ایبک متشکل از ترکها، غوریها، خراسانیها، خلجیها و هندیها بودند.این میرساند که در آغاز قرن هفتم هجری ترکها و خلجیها دو قوم متفاوت محسوب میودند.

تا زمان بابر بنیان گذار سلسله مغولی هندوستان خلجیها بنام افغانهای خلجی یاد میشدند. بابر مینویسد که “ما از کابل به عزم تسخیر مناطق افغانهای خلجی شمال شرق غزنی خارج شدیم و با خود یکصد هزار رآس گوسفند و غیره آوردیم (توزک بابری ص ا۲۷، چاپ بمبئ).

منجهاج السراج از َعساکر ترک، خلجی، غوری، تاجیک که در خدمت سلطان جلال الدین خوارزمشاه و ملک خان هرات بودند نوشته است که خود میرساند َساکر ترکتبار از نظر قومی از عساکر خلجی جدابوده اند. در تاریخ جهانکشاه جوینی هم از موجودیت خلجیها در جنگ پروان و شکست اردوی چنگیز صحبت شده است.

در زبان مکالمهٔ مردم خراسان (شهرهای مرو، نیشاپور َو هرات) خلجی را با (غ) غلجی تلفظ میکردند. بخش شرقشناسی اکادمی علوم مسکو التاریخ المنصوری نوشتهٔ محمد بن علی هماوی را بزبان عربی از روی یک نسخهٔ منحصر به فرد خطی َعکاسی و چاپ کرده که در آن از حامیان خوارزمشاه متواتر بنام قلجی یاد گردیده است. از آنجاییکه در خراسان و ایران حرف (غ) را (ق) تلفظ میکنند بنابر آن غلجی را قلجی نوشته اند اما اگر خلجی شنیده بودند نیازی به تغییر تلفظ نبود چون در خراسان خرف (خ) موجود است و نیازی به تغییر تلفظ ندارد.

بر اساس نتیجه گیری حبیبی “ما گفته میتوانیم که خلجیها مربوط به غلجیهای ولایت زابل افغانستان بوده که اسم اصلی آنها در پشتو غرزئ یا کهزاد میباشد.” به این اساس غرزئ در اسناد تاریخی افغانستان و هندوستان به خلجی و متعاقبآ غلجی مبدل گردید است.

مآخذ:

المعتظم (۲۱۸-۲۷هجری 833-42م)

لیوی، ساختمان اجتماعی اسلام، صفحات ۴۱۶۱۹.

ی ای بوسورث، دایرة المعارف ایرانیکا، ۲۰۱۲.

ممتا اگروال، وبسایت مباحث تاریخ “The Sultanate of Delhi. S. L. Agarwala

داریرة المعارف بریتانیکا، 1914م

هرمان کولکی و دیتمار روثرموند، 2004م

Hermann Kulke & Dietmar Rothermund 2004, A History of India. Psychology Press. ISBN 978-0-415-32919-4.

سونیل کمار، . ۱۹۹۴م، ص ۳۶

عرفان، حبیب، ۱۹۸۱م

احمد حسن دانی (۱۹۹۹م)

“History of Civilizations of Central Asia: The crossroads of civilizations: A.D. 250 to 750. Motilal Banarsidass. ISBN 978-81-208-1540-7

حبیبی Habibi, Abdul Hai, Khaljies are Afghan, Pashtun Forums, 07-22-2013, http://www.pashtunforums.com/pashtun-history-/38641-khilji-ghizais-ghaljis-pashtuns-afghans-abdul-hai-habibi.html

گیشبرت اوونک، ۲۰۰۷، بورجور آوانی ۲۰۱۳، اشیر بادی لعل شریواستوا ۱۹۵۳

بورجور آواری (۲۰۱۳م)

مینورسکی در تبصره بالای کتاب حدود العالم (۱۹۳۷)

محمد کاشغری (قرن ۱۱ میلادی)

منهاج سراج طبقات ناصری، ج اول ص ۴۲۲

اسطخری مسالک الممالک

اشیربادی لعل و سریواستوا (۱۹۵۳، ص ۱۵۰)

رادی شیام چوراسیا ۲۰۰۲، ص ۲۸.

محمد ابن خوارزمی (۹۸۰م) (مفتی العلوم، ص ۷۲).

ابونصر محمد ابن عبدالجبار عتبی (۱۰۲۳م) در تاریخ یمینی (ص ۲۶)

ابن اثیر (الکامل ج ۸ ص ۳۴۸).

تبصره های مینورسکی الای حدود العالم، ص ۳۴۸).

دیوان خوشحال خان ختک قندهار، ص ۶۶۹

ابو طایب موسابی (سال 938م) شاعر دربار سامانی

بهار، فارسی قدیم، سبک شناسی، ج ۲، ص ۶۷

الکساندر برنس، کابل، لندن، ص ۹۰).

راجه ترانگینی، کلکانه، به ترجمهٔ سر اوریل شتاین لندن ۱۹۰۰م و هند بوهلر ج ۲، ص ۲۰۶

تاریخ فیروزشاهی ضیآ بارانی صفحهٔ ۱۷۳، کلکته)

توزک بابری ص ا۲۷، چاپ بمبئ.

مشعل Karim Popal, Mashal.org, http://mashal.org/blog/نژاد-وملیهای-افغانستان/

Introduction to the History of Mubarak Shah, 33. London, 1927

مروت خان Pakistan Defence Forum, Jun 20, 2014

References

  1. Abraham Eraly 2015, p. 126, “The Age of Wrath: A History of the Delhi Sultanate”, Penguin Books. ISBN 978-93-5118-658-8.
  2. Abubakr Assadulla, Ghilzai Afghans, Pashtonnkhwa Website:http://www.pashtoonkhwa.com/?page=news
  3. Abu Nasr Mohammad, 1023, Tarikh-e Yamini, 26.
  4. Ibn-ul-Athir Al-Kamil 8/348,
  5. Ahmad Hasan Dani 1999, pp. 181-182, “History of Civilizations of Central Asia: The crossroads of civilizations: A.D. 250 to 750. Motilal Banarsidass. ISBN 978-81-208-1540-7
  6. Alexander Burns, Kabul, 190. London.
  7. Al-Tarikh-ul-Mansuri of Mohammad son of Ali Hamawi
  8. Arabic and Persian Epigraphical Studies – Archaeological Survey of India. Asi.nic.in. Retrieved 2010-11-14.
  9. Ashirbadi Lal Srivastava 1953, “The Sultanate of Delhi. S. L. Agarwala. OCLC 555201052”.
  10. Bahar, Sabk Shinasi.
  11. Barthold and Haig the Islamic Encyclopedia
  12. Barua, Pradeep (2005). The state at war in South Asia. U of Nebraska Press. p. 437. ISBN 0-8032-1344-1. Retrieved 2010-08-23.
  13. Burjor Avari (2013). Islamic Civilization in South Asia: A History of Muslim Power and Presence in the Indian Subcontinent. Routledge. p. 59. ISBN 978-0-415-58061-8.
  14. C. E. Bosworth, “ARMY ii. Islamic, to the Mongol period,”Encyclopædia Iranica, II/5, pp. 499-503, available online athttp://www.iranicaonline.org/articles/army-ii (accessed on 30 December 2012).
  15. Divan of Khushal Khan 669, Kandahar
  16. Dynastic Chart, The Imperial Gazetteer of India, v. 2, p. 368.
  17. Elliot and Dawson (1871), The History of India as told by its own Historians, Vol. 3, pp 94-98.
  18. Encyclopædia Britannica 2014, Khalji Dynasty.
  19. Gijsbert Oonk (2007). Global Indian Diasporas: Exploring Trajectories of Migration and Theory. Amsterdam University Press. p. 36. ISBN 978-90-5356-035-8.
  20. Habibi, Abdul Hai,Khaljies are Afghan, Pashtun Forums,07-22-2013, http://www.pashtunforums.com/pashtun-history-/38641-khilji-ghizais-ghaljis-pashtuns-afghans-abdul-hai-habibi.html
  21. Hermann Kulke & Dietmar Rothermund 2004, A History of India. Psychology Press. ISBN 978-0-415-32919-4.
  22. HistoryOfWar.org.
  23. Ibrahim Ibn-e Mohammad Istakhri (about 951 A.D.), Tarikh-e Yamini,
  24. Introduction to the History of Mubarak Shah, 33. London, 1927
  25. Irfan Habib (1981), “Barani’s theory of the history of the Delhi Sultanate”, Indian Historical Review, Vol. 7, No. 1, pp 99-115
  26. Juwaini, Tarikh-e Jahankusha
  27. Kalkana, Raja Tarangini, Tanslated by Sir Aurel Stein, London 1900, and India of Bohler.
  28. کریم پوپل، افغان، تارنمای مشعلKarim Popal, Mashal.org, http://mashal.org/blog/نژاد-وملیهای-افغانستان/
  29. Mafatih-ul-Ulum, 72
  30. Mamta Aggarwal, Muhammad Ghori: Causes and Consequences of Ghorian Invasions of India, History Discussion.
  31. Marshall Cavendish 2006, World and Its Peoples: The Middle East, Western Asia, and Northern Africa. Marshall Cavendish. ISBN 0-7614-7571-0.
  32. Marwat Khan Lodhi 2014, Pakistan Defence Forum, Jun 20, 2014
  33. Masalik-ul-Mamalik of Istakhri, 245
  34. Menhaj-e-Serāj- Jowzjāni, “Tabaqat-e Naseri”
  35. Mikaberidze, Alexander (2011). Conflict and Conquest in the Islamic World: A Historical Encyclopedia. ABC-CLIO. p. 62. ISBN 1-5988-4337-0. Retrieved 2013-06-13.
  36. Minorsky, V. 1937, comments on Hudud-al-Alam, London..
  37. Mussawer Hasnain, History Paper – IV – Medival India (1000 – 1707 a.D.) (Eng)
  38. Peter Jackson 2003, “The Delhi Sultanate: A Political and Military History. Cambridge University Press”. ISBN 978-0-521-54329-3.
  39. Radhey Shyam Chaurasia 2002, p. 28:
  40. Raja Tarangini 4/179, Tanslated by Sir Aurel Stein, London 1900, and India of Bohler 2/206.
  41. Sen, Sailendra (2013). A Textbook of Medieval Indian History. Primus Books. pp. 80–89. ISBN 978-9-38060-734-4.
  42. Sunil Kumar 1994, p. 36. “When Slaves were Nobles: The Shamsi Bandagan in the Early Delhi Sultanate”. Studies in History doi:10.1177/025764309401000102.
  43. The Times of India. Retrieved 2017-11-03.
  44. Wink, Andre (1997).AL-HIND The Making of the Indo-Islamic World, Volume II The Slave Kings and the Islamic Conquest 11th-13th Centuries. Brill. p. 155.
  45. Yaqut, Mu’jan-ul-Buldan.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Protected contents!