منډيګک
افغان تاريخ

علامه محمود طرزی ونقش او در جنبش مشروطیت واستقلال افغانستان

0 39
علامه محمود طرزی ونقش او در جنبش مشروطیت واستقلال افغانستان (1865- 1932م)

مدخل:
محمود طرزی، در اول سنبله ١٢٤٤ ش مطابق ٢٣ اگست ١٨٦٥ ميلادى در جوار مرقد سلطان محمود غزنوى در غزنه تولد يافت و بدين مناسبت پدراو را “محمود ” نام گذاشت. محمود هنوز سنش از ١٦ سال نگذشته بود که پدر و خانواده او به جرم هوادارى از سردار محمد ايوب خان (فاتح ميوند) بدستور امير عبدالرحمن خان به سخت ترين و شديدترين وضع از افغانستان تبعيد گرديد (جنوری ١٨٨۲). در حالى که تمام جايداد و دارائيش قبلاً که در زندان امير بود از جانب امير مصادره شده بود .
بدينگونه محمود طرزى در آغاز جوانى، درد استبداد و تبعيد و هجران از وطن را بر اثرظلم امير عبدالرحمن خان ديده و زهر استعمار انگليس را بر اثر ضديت پدرش در برابر استکبار خارجى چشيده بود.
او در ايام نوجوانى و جوانى در وطن و يا دور از وطن بر اثر توجه و تشويق پدرش ، در هند وبغداد و شام و مصر و استانبول و ساير کشورها به تحصيل دانش در عرصه هاى مختلف علوم از جمله در زمينه هاى حقوق و سياست ، فلسفه و حکمت اسلامى و ادبيات جهانى پرداخت و دانش آموخت تا روزى اندوخته هاى علميش را در راه خدمت بوطن بکار گيرد. طرزى بزبانهاى اردو، ترکى، عربى، فرانسه، و فارسى و پشتو تسلط داشت و خط نستعليق را از پدرش بدرستى آموخته بود.
تاثیر سیدجمال الدین افغانی برمحمودطرزی:
محمود طرزی بارى با پيامى از پدرش از شام به استانبول ترکيه نزد سيد جمال الدين افغانى رفت ومدت هفت ماه از محضر آن علامۀ دوران و اسلاميست پر شور فيض بر و دوباره به دمشق باز گشت.
بدون شبهه مصاحبت ها و فصاحت کلام و انديشه هاى سيد جمال الدين افغانى در افکار و ذهن محمود طرزى تاثير بنيادى بجا گذاشت. او خود در باره ديدار با سيد مى نويسد :

«مدت هفت ماه درمسافرخانه (عقارت همایونی)در محله بشکطاش اقامت نموده، علی الاکثر هروزه درمحفل عرفان حضرت سید که آنهم درنشان طاش نزدیک اقامتگاهم بود، اثبات وجود مینمودم. علامه سيد جمال الدين يک معدن عرفان بود. هرکس بقدر استعداد آلات وادوات حواس دماغیه خود از آن معدن به استخراج فضایل کامیاب می آمد. اين هفت ماهه مصاحبت ، بقدر هفتادساله سياحت را در بردارد.مباحثۀ علمیه،حکمیه، فلسفیه، سیاسیه، اجتماعیه وغیره که هر روزه درمحفل بزم حضور آن علامه دهر جریان می یافت، هرجمله وهر عبارت آن کتابها و رساله ها تحریر بکار دارد که دراینجا بیان آن خارج حوصله اخبار است.»

باز گشت محمود طرزى بوطن :
اتفاقاً در سال ١٩٠٠ محمودطرزى پدرش را در دمشق از دست داد و اين مقارن ايامى است که امير عبدالرحمن خان نيز در کابل درگذشت (١٩٠١).بعد ازاین رخداد ها طرزى بفکر بازگشت بوطن میگردد.
طرزی خود مینویسد:«فکرکردم ودیدم که طبعیت مرا دربین اشخاصی که برای معرفی پیشرفتهای مدنی وعلمی واسطه شده بتواند، بعضی استعدادها وقابلیت هایی ارزانی داشته است:
اولاً اصل افغانی بودنم. …. وثانیاً بیست ساله اقامتم درممالک عثمانیه وتربیه وتحصیلم در آن بلاد. حتی ازدواجم با یکی از اتباع عثمانیه وعلاوتاً آشنایی ام با زبان افغانی(پشتو)، فارسی، ترکی وعربی و[فرانسوی] ویک اندازه اردو، مرا برای اجرای فکری که در سر می پروردم حاضر وآماده ساخته است. ونیز عفو عمومی که از طرف حکومت جلیله افغانستان اعلام گردیده بود. دیگرهیچ مانعی دررفتنم به افغانستان تشکیل نمیکرد…» بنابرین طرزی شرایط را از هرجهت برای بازگشت خود بوطن مساعد میدید. سرانجام مؤفق گرديد در اوايل سلطنت امير حبيب ﷲ خان (١٩٠٢م) سرى بکشور بزند و مدت ٩ ماه در کابل بماند تا با امير ملاقات نمايد. اميرحبيب ﷲ خان مقدم طرزى را گرامى داشت و از او خواهش نمود تا به وطن بازگردد. طرزى نيز به استانبول رفت و بعد به دمشق تا خانواده را به کابل انتقال دهد، اما بامشکلاتی روبرو گردید که نزدیک بود جانش را از دست بدهد.

مشکلات محمودطرزی درانتقال خانواده از ترکیه:
عبدالوهاب فرزند محمودطرزی رساله یی نوشته است دربارۀ زندگی محمودطرزی از ۱۸۸۲ تا۱۹۱۹، که به اهتمام وحید طرزی(داماد عبدالوهاب طرزی) از سوی انتشارات بامیان در فرانسه به چاپ رسیده است.
رساله حاوی مطالب تازه یی در بارۀ رنجها ومشقات وسرگردانی های است که پس از بازگشت به وطن وبمنظور آوردن خانواده خود از شام با آن روبرو میشود.
مؤلف آنجا که از تمایل شدید امیر حبیب الله خان به انکشافات مدنی واحداث مکاتب درمملکت یاد میکند مینویسد:« امیرحبیب الله پادشاه روشنفکر واز دل آرزومند ترقی و پیشرفت افغانستان بود. از همه اولتر فراهم آوری وسایل تعلیم وتربیه را دروطن لازم میشمرد….نظر به سیاست تجرید افغانستان از تماس با دنیای خارج، که انگلیسها برافغانستان تحمیل نموده بودند،امیر نمیتوانست با دنیای خارج ازتباط مستقیم داشته وسایل تعلیمی متکامل تری فراهم آورد. بنابرین بجز اینکه ازهند معلم ها وتکنسین هااستخدام نماید، چاره نداشت.(هیچ یک معلم ومستخدم هندی به افغانستان رفته نمیتوانست تا در پشاورمقامات حاکمه انگلیس برآنها شرطنامه ای را امضاء نمیکردند که قرار آن تعهد میکردند تا بدولت هند برطانوی صادق و وفادار بوده منظماً راپورهایی راجع به جریانات امور افغانستان بنویسند.)
مولف از قول پدرخود مینویسد:حضرت پدرمیفرمودند که درخلال صحبتها با امیر، عرض کرده بودند که امروز در اروپا وممالک عثمانی پیشرفت وترقیات چشمگیری صورت گرفته است. برای ترقی افغانستان نه از انگلیس ونه از هندیها خیری متصور است، حالانکه اگر از ممالک عثمانی، که نظر به نزدیکی با اروپا، علم وفن در آنجا بیشتر از ممالک اسلامی انکشاف یافته است، متخصصین جلب شود، برای برآورده شدن آرزوهای مترقی حضرت امیرمفیدتر وموثرتر واقع خواهد شد.مصاحبه های محمودطرزی مورد علاقه زیاد امیر قرارمیگرفت. این علاقمندی امیر، حس حسادت واندیشه خانوادۀ “مصاحبان” را برمی انگیخت. آنها بمقابل محمود طرزی جبهه مخالفتی را که تا اخیر عمر ادامه پیدا کرد، در پیش گرفتند.
محمودطرزی در شرح حال خود(بزبان ترکی) میگوید:
« ده ماه درکابل ماندم، تا جایی که در توانم بود وزبانم یاری میکرد بمقصد مقدسۀ وظیفۀ خود صرف همت نمودم.از ترقیات مدینۀ عثمانیان وپیشرفت های ایشان در راه علوم ومعارف سخنها راندم وخوب مشاهده میکردم که در مرام ومقصد خود موفقیت های بدست آورده ام.» ودر نتیجه« در یکی از ملاقاتهای خصوصی که با حضرت امیر دست داد،با امر مخصوص شاهانه شان برای جلب ارباب علم وفن از بین عثمانیان وآوردن عایله بوطن، با اراده وفرمان مخصوص بشام عودت نمودم….»
محمودطرزی بعد از بازگشت از کابل دراوایل فبروری ۱۹۰۳ برای موافقت و آوردن هیات علمی وفنی مطابق ارزومندی امیر درافغانستان دست به کار میشود وبا یک عده اشخاص با صلاحیت به موافقه میرسد و قراردادهایی عقد مینماید وبرای بازگشت به وطن آمادگی میگیرد، مگرعبدالباقی شوهر خواهر محمود طرزی که از جزئیات اقدامات محمود طرزی خبردار بود، یکایک این اقدامات را به قونسل انگلیس وهم به دوایر دولتی شام راپورمیداد.
شک نیست که انگلیسها فعالیت های محمودطرزی را در تاسیس همکاری و روابط دوستی بین افغانستان وترکیه برای سیاست استعماری خود مضر می پنداشتند ودر خنثی نمودن آن از هرنوع دسیسه کارمیگرفتند. دراین مورد انها نمیخواستند مستقیماً به امیر اخطار بدهند ولی از چالهای زیرکانه کار میگرفتند وموضوع را بشکل یک خبر ترتیب نموده در یکی از اخبار های دهلی به انگلیسی انتشارمیدادند و از باخبری خود طور غیر مستقیم به امیر حبیب الله گوشزد مینمودند.

داماد طرزی،عبدالباقی جاسوس انگلیس :
یکی از عناصر مضری که درخانواده طرزی حضوردایمی داشت، عبدالباقی داماد سردارغلام محمدطرزی بود که در مورد فعالیت های محمودطرزی به سفارت انگلیس در شام میداد.
عبدالوهاب طرزی در رسالۀ شرج زندگی محمود طرزی درمورد عبدالباقی میگوید:درسال(۱۸۹۶) افغانی بنام عبدالباقی وارد شام شد وبخدمت طرزی رسید. حضرت طرزی او را بنام هموطن تحت حمایت ګرفت وبعد یکی از دختران خود را به او نکاح کرد. گفته میشد وی از قوم الکوزایی مقیم هرات وپدرش محمدزمانخان ، شاغاسی یارمحمدخان وزیر و ازاقوام او بود. بعد از استقرار امیر عبدالرحمن خان وتصرف هرات، بنابرقرابت و ازدواجی که عبدالباقی با امیرمحمد یعقوب خان داشت، مورد سوء ظن امیر قرارگرفت و تحت تعقیب پولیس واقع شد. او که جوان بود ازشهر فرارکرده در زیارت خواجه عبدالله انصاری بست نشست و چون پولیس میخواست او را از بست دستگیر کند، به بام زیارت رفت وخود را بزیرانداخت وخود را مرده وانمود کرد. پولیس بگمان اینکه مرده است،او را همانجا گذاشت. ولی شب هنگام ازآنجا لنگ لنگان خارج شد وبه ایران رفت وبعد به هندوستان نزد امیرمحمدیعقوب خان واز آنجا بشام رسید و با خانواده طرزی وصل شد.وپس از درگذشت سردار به جاسوسی ازاحوال افغانها پرداخت. .
عبدالوهاب طرزی در بارۀ این شخص مینویسد:«در آرشیف ملی هند با حیرت به یک عده اسناد برخوردم که نشان میداد شوهر خواهر محمودطرزی، عبدالباقی روز بعد از وفات خسرش (سردار) با ریچارد قونسل انگلیس در شام وبالواسطه سفیر انگلیس در قسطنطنیه ارتباط قایم کرده، وظیفۀ خبر رسانی حرکات افغانها را مقابل یک معاش پیشنهاد میکند. دلچسپ است که عبدالباقی برای ابراز اهمیت وموقعیت خود گفته بود که وی محمود طرزی را برای عرض تبریکات جلوس امیر موظف نموده فرستاده است.
سفیر درمکتوب ۲۳ اپریل ۱۹۰۱ خود به وزارت خارجه لندن راجع به مراجعت عبدالباقی بسفارت واینکه خود را خسربورۀ امیر محمدیعقوب خان وپسر محمدزمان والی سابق هرات ویکی از اعضای مهم خانواده وزیر یارمحمد خان معرفی کرده ،معلومات خواسته بود

[مگردفترخارجه هند هردو ادعای او را دروغ یعنی اینکه پدر او والی هرات نبوده واز خانواده امیرمحمدیعقوب خان نیست افشاکرده بود.] .
قونسل انگلیس، درمکتوب ۱۹ نومبر۱۹۰۳ خود به سفیراز هوشیاری و زیرکی عبدالباقی یاد کرده ، علاوه میکند.«…. بگفته خودش تحت تاثیر این وطن پرستی مفرط است(من گفته نمی توانم که این تظاهر ساختگی است یا حقیقی) که از کوشش کورکورانه امیر موجوده به سعایت سلطان برای قطع روابط با برطانیه بسیار رنج می برد.»…« مخبر من خاطرنشان میکند که ترک دوستی درافغانستان بحد افراط شیوع یافته است.هرچیزیکه ازاین مملکت وارد ویا گفته میشود…. از طرف حکمفرمای مرتجع وکوتاه بین واطرافیانش با حرارت حسن قبول می یابد.
قونسل درادامه از قول عبدالباقی مینویسد:«… امیر به محمودطرزی هدایت داده است که نمونه های اونیفورم عسکری ترکی را از رتبه پائین تا رتبه عالی با خود بیاورد تا از روی آن برای اردوی افغانی نیز استفاده شود. امیر بساختمان خط آهن حجاز نیز علاقه مند شده یک مقدار پول گزافی طوراعانه به سلطان فرستاده است. امیر تنها بهمین قدر اکتفا نکرده، تصمیم گرفته است در مورد تعلیم وتربیه مردم خود به اساس روش ترکیه اقدامات جدی نماید. برای برآورده ساختن این آرزو از چندیست با یک عده شخصیت های ملکی، نظامی وعلمی تماسهای بوقوع پیوسته وآنها تشویق میشوند تا بافغانستان رفته توطن اختیار نمایند.»
مولف میگوید بعد ازاینکه سفیراین راپور را میگیرد وتوسط وزارت خارجه، حکومت هند را از آن آگاهی میدهد ، ویسرای هند،بعد از تحقیق مسئله این راپورا مبالغه آمیز تلقی میکند و در مکتوب ۱۱فروری ۱۹۰۴ عنوانی وزیرهند در لندن می نویسد:
« در بیانات ع.ب کمترموادی بمشاهده میرسد که برای ما دلچسپ باشد وما قبلاً از آن خبر نداشته باشیم. ما اطلاع داریم که امیر به پروژه خط آهن حجاز اعانه داده است ولی مبلغ سی هزار روپیه که گفته شده توسط حسن نام به قسطنیه برده شده لا اقل مشکوک است که از طرف والاحضرت بوده باشد. اطلاع ع- ب در بارۀ رسالۀ (امیر البلاد فی ترغیب الجهاد) موضوعیست کهنه» اثر در آغاز سال ۱۸۸۹ [از سوی امیر عبدالرحمن خان] نشر شده بود وشاید دوباره بتاریخ ۱۸۹۸ بچاپ رسیده باشد. ما در اوایل سال گذشته [۱۹۰۳] اطلاع گرفتیم که محمود[بیگ] ازکابل بطرف ترکیه روانه شده است تا معلمین ترکی وعربی را برای مکتبی که امیر اراده دارد تاسیس نماید، با خود به افغانستان بیآورد واز آن ببعد دراین باره چیزی نوی نشنیدیم….. انگیزۀ ع- ب را بغیر ازاینکه میخواهدپولی بدست آورد، نباید مقصد دیگری تصورنمود… ما آماده نیستیم بوی یک معاش ثابت تعیین نمائیم ولی حاضریم او را به نظر یک مخبر عادی دیده وقتاً فوقتاً مبالغ معقولی نظر به ارزش اطلاعاتش برایش بپردازیم.»

مصایبی که محمودطرزی ازدست عبدالباقی دید:
معهذا انگلیس ضربت کاری خود را بر محمودطرزی واردکرد و به ادارات دولتی ترکیه اطلاع داد که محمودطرزی با یک مکتوب وامضای جعلی از امیر افغانستان به وارد ترکیه شده ومیخواهد با سلطان دیدار نماید.
محمودطرزی بعد از آنکه اعضای هیئت تعلیمی را با دقت انتخاب وبا آنها به موافقه رسید، خواست اولتر سفری به استانبول نماید وپیام امیر افغانستان را که مبشر تاسیس روابط دوستانه وهمکاری بین دو دولت بود،به سلطان عبدالحمید برساند. دراین سفر برادر زاده خود حبیب الله را که هم با خود همراه ساخت. بی خبر ازاینکه (عبدالباقی) بمقام ولایت وبالواسطه بدربار سلطان توطئه تخریبکارانه خود را اجرا نموده بود.
بشنویم که محمودطرزی درخاطرات خود چه میگوید:«از آنجا که سالیان دراز در ممالک علیه عثمانیه بسر برده بودم، بنابر کامیابی خود را مدنظرنظر گرفته برای بازدید آخرین به استانبول رفتم تا عرض شکران خود را بذات شاهانه بیان نمایم. ودرفرصت مناسب از بیانات اعلیحضرت امیر افغانستان ونیات خالصانه شان درمقابل دولت علیه تذکر بدهم. ولی ، واحسرتا! هنوز به استانبول نرسیده بودم که یک دسته فساد پیشگان وجاسوسان با اخبارات کاذبۀ خود مرا به “کلاه برداری”وجعل کاری فرمان امیری متهم نموده بودند ونزد دربار سلطان به همین نحو تلقی شدم.»
مشقت وسرگردانیها، وحتی خطرات جانی که محمودطرزی درمدت هفت، هشت ماهی که دراستانبول مجبور به اقامت ساخته شده بود، از لابلای اسناد واضح میگردد.
عبدالوهاب طرزی سپس مکتوب شماره ۲۵ مورخ ۹ جنوری قونسل انګلیس را عنوانی سفیرنقل میکند ونشان میدهد که تهمت بزرګی علیه طرزی بنابر راور عبدالباقی واردکرده بود.
قونسل درمکتوب خود میګوید:ڼ بقول ع.پ. سبب تغییر رویۀ والی[شام] کشف این مطلب است که کحکود بیگ کوشش داشته تا مهر امیر را توسط یک دوستش بنام حلمی افندی که حکاک ومهرکن مشهوری اینجاست ، جعل نماید تا آنرا بنام امیر در اسنادی استعمال کند وبه مناسبات حسنۀ که بین سلطان وامیر وبرطانیه موجود است، لطمه وارد نماید. طوریکه بمن راپور داده شده، محمود بیگ اعتمادنامه ممهور به مهر امیر بدست دارد که گویا از روی آن مهر خواسته است تقلید نماید. او مکتوبی هم بدستخط امیردارد که قرارمعلوماتی که بمن داده شده حاوی هدایاتیست در بارۀ انتخاب هیئت تعلیمی که حایز چگونه اوصاف واز چه طبقه اشخاصی باشند.»
وهاب طرزی در ادامه میگوید:بتاریخ ۲۸ جنوری قونسل (ریچارد) به سفیرکبیر باردیگر مینویسد:« نظر به اطلاعی ع-ب داده است محمود بیگ وحبیب الله امروز صبح از دمشق بسوی بیروت روانه شدند، ولی مناسبات بین والی ومحمود بیگ بهبود نیافته است.معلوم میشود که محمود بیگ موفق نشده است والی را قانع سازد که تهمت تقلب مهر امیر که به او بسته اند حقیقت ندارد.بهرحال بمن اطمینان داده شده که محمود بیگ بدستیاری شخصی بنام عبدالجلیل افندی هبل از مسلمانان معتبر این شهر موفق بدریافت وعده پشتی بانی از طرف احمدعزت پاشا قوماندان اردوی شام گردیده استتا باریابی سلطان را حاصل کند وهم دیگر پلانهای خود را مثمر ثمر گرداند.شنیده ام نصرالله برادر امیرمکتوبی به محمود فرستاده تا بزودی ممکنه بسوی هند حرکت نماید….»
براثر این اطلاعات غلط یک عضو نزدیک خانواده است که طرزی تحت فشارهای مادی وروانی قرار میگیرد و با برادر زاده خود بشکل نیمه زندانی بسر می برند.
محمودطرزی هرقدربرای اثبات صداقت قول خول خود تلاش کرد، موثر واقع نشد. عرصۀ زندگی بر برآنها آنقدر تنگ گردید که بالاخره تصمیم گرفتند تا به سفارت انگلیس مراجعه کنند وحقیقت مسئله وهدایت امیر افغانستان را راجع به برگشتن شان به وطن، بواسطه حکومت هند از افغانستان استفسارنمایند.

سفیر خلاصۀ عریضۀ مورخه ۲۳ جولای ۱۹۰۴ محمود طرزی را نیز ضمیمه مکتوبی میگذارد.محمودطرزی ضمن اشاره به عدم رابطه افغانستان با دول بزرگ بجزانگلستان ،افغانستان را کشورمستقل وخودمختاری برمیشماردکه حق تاسیس سفارت وقونسلگریها را با دیگر کشوره دارا می باشد.
محمودطرزی خواهش کرده بود تا :
1-نامه رسمی امیر را که بوزارت خارجه ترکیه تسلیم داده شده است، ییک بار از نظر بگذرانند ودر بارۀ معتبر بودن آن از مقامات هندوستان معلومات حاصل نمایند تا دروغ وبی اساس بودن اتهامات علیه شان ثابت گردد وحیثیت وشرافت شان اعاده گردد.
2-چون حکومت عثمانی آنها را برای یازده ماه بدون معاش نظر بند نگاه داشته، مبالغی را که به امر امیر برای مصارف سفریه شان با عایله پرداخته شده، آنرا از دولت بازیافت نمایند.
3- درصورتیکه این امر امکان پذیر نباشد، نظر به علایق دوستی واتحاد ی که بین افغانستان وانگلستان موجود است، آنها خود را مستحق می پندارند که بوطن شان برگردانده شوند وازتباهی دراینجا نجات یابند.»(امضاء- محمودطرزی، حبیب الله)
سفیرموضوع راتوسط وزارت خارجه بوزارت خارجه هند در لندن خبرمیدهد وآن وزار تلګرام مورخه ۲ اګست ۱۹۰۴ ذیل به ویسرای هند مخابره میکند:ڼ«محمودخان وحبیب الله بسفیرما در قسطنطنیه مراجعه نموده وازاینکه توان مالی شان تماماً بآخر رسیده، خواهش کومک کرده اند تا بتوانند با عایله خود بوطن شان برگردند ویا اینکه وضع موجوده شان به سمع ایجنت امیر در کلکته رسانیده شود.نظرشما در بارۀ هدایتی که بسفیر(اوکانر)داده شود، چیست؟» ویسرای هند چنین جواب میدهد:«هیچ دلیلی نیست که ما به محمودخان وحبیب الله کمک پولی نمائیم، ولی شرایط شان را به ایجنت امیر حالی میکنیم.» درهمان روز معاون دفتر خارجه هند(کلارک) مکتوبی عنوانی سردار محمداسماعیلخان نماینده امیر نزد حکومت هند فرستاده از کوایف مساله باو شرح میدهد وسوال میکند:« آیا شما حاضریدکه با آنها کمک پولی کنید؟آنها هیچ حق وطلبی بالای حکومت هند ندارند.»
سرداراسماعیل درجواب خود بعد از شرح هویت شان میگوید دو سال قبل بعد از آنکه امیر به آنها اجازۀ بازگشت بوطن با عایله شان را صادر فرمود، هدایا وپول فراوان برای سفرخرچ نیز اعطا کرد وآنها بترکیه برگشتند.«منهم قبلاً ازایشان مکتوبی گرفتم که از باز داشت خود در قسطنطنیه از طرف حکومت ترکیه اطلاع میدادند. وعلاوه مینمودند که هروقت بوساطت قونسل ترکیه[ درهند] از سلطان برای ایشان اجازه حاصل شود بوطن برمیگردند. من موضوع را به حضرت امیر اطلاع دادم ونظرخود را عرض نمودم که با دستور والاحضرت از دفتر خارجه هند خواهش شود که از حکومت ترکیه راجع به اجازۀ برگشتن شان بوطن اقدام شود.توأم با دریافت مکتوب شما از والاحضرت نیز فرمانی بمن رسیده که نظر بنده را قبول فرموده امر کردند که برای اجازه عودت شان در نزد سلطان اقدام شود.»
بهرحال بعد از تعاطی مخابرات ومذاکرات، حکومت سلطان به محمودطرزی وبرادر زاده اش اجازه دادند که به معۀ عایله از دمشق بوطن خود برگردند.یک مقدار پولی ازمابقی معاشات شان برای شان بطور سفرخرچ داده شد.سپس در ائوایل ماه اکتوبر۱۹۰۴ بدمشق برگشتند وبایک عالم مسرت دوباره بدیدار عایله واولاد خود نایل گردیدند.
محمودطرزی در شرح حال خود مینویسد:« بعد از هفت هشت ماهی دراستانبول بسر بردم وبه بسا وسایل ووسایط تشبث کردم، بالاخره همینقدر شد که از وزارت داخله امرنامه بالای ولایت سوریه مبنی برممانعت نکردن ما از عزیمت بوطن بدست آورده بشام برگشتم.»

مشکلات طرزی از شام تا کراچی :
جواسیس انگلیس بعد ازاین هم دست از سرمحمودطرزی برنداشتند و مشکلات فروانی برایش خلق نمودند. در اواسط ماه اکتوبر ۱۹۰۴ محمودطرزی به عزم سفر ازشام حرکت نمود ، و درنظرداشت کالای سنگین وزن خود را از طریق کارگوی کشتی به کراچی بفرستد وخود با عایله اش از راه بمبئی به سفرش ادامه دهد،اما هنگامی که به بندر پورت سعید رسید، با واقعۀ ناگواری روبروگردید، درحالی که تکت شان در یک کشتی بزرگ که مستقیماً به بمبئی می رفت ، ریزرف شده بود. مامورکشتی بهانه پیش کرد که دراین کشتی برای شان جای ریزرف نشده و درکشتی کارگو که عازم کراچی است، جای تهیه گردیده است. تعجب آوراینست که کالا واثاثیه شان به همان کشتی بزرگ عازم بمبئی جای داده شده بود. علت این بود که عبدالباقی که ازسفر به افغانستان منع شده بود، به قونسل انگلیس راپور داده بود که محمودطرزی برای امیر حبیب الله خان اشیای بسیار قیمت بها ، کتب ونامه ها وبسا آلات وادوات فنی با خود انتقال داده است.
وقتی محمودطرزی با خانواده خود درکراچی میرسد، خوشحال بود که اسباب واثاثیه او نیز بااو به کراچی رسیده وآنرا تحویل خواهد گرفت، اما ازکالای خانه او در کشتی کارگو اثری نبود. ده روز بعد از بمبئی به او احوال رسید که همه اموال تان که به بمبئی رسیده بود ودر یکی از انبارها ذخیره شده بود، طعمۀ حریق شده است. محمود طرزی بالا درنګ با برادرزاده خود حبیب الله عازم بمبئی شد و وقتی بمحل رسیدند جز یک تودۀ خاکستر هیچ چیزی باقی نمانده بود. تأثر وپریشانی طرزی خیلی بیشتر از آن شد که در استانبول درمدت هشت ماه کشیده بود. این تأثر از درک از دست دادن ابدی آثار وکتب نامطبوع قلمی پدرش(طرزی بزرگ) وکتابخانه مکملی ازآثار ترکی، عربی، فارسی بود که درمدت ۲۰سال جلای وطن گرد آورده بود. این حادثۀ ناگوار خانم ها وافراد عایله را نیز بسیار پریشان ساخت. زیرا تمام دار وندار ولباس وپوشاکهای قیمت بهای که برای برگشت بوطن و پوشیدن دربین امثال واقران تهیه کرده بودند، از دست داده بودند.
بدون تردید این همه خسارتها بر اثر راپورهای غلط عبدالباقی به قونسل انگلیس دراستانبول و بهانه ایجنت کشتی وجدا ساختن اموال از مسافرین وبعد حریق کردن اموال متعلق به محمودطرزی همه توطئۀ از قبل پلان شده بود، زیرا بجز هنگر(انبار) مال وکالای محمود طرزی هیچ هنگر دیگری حریق نشده بود.
محمود طرزی با خانواده وعایله خود تقریباً دوماه درکراچی باقی ماند ویک مقدار البسه ضروری خانواده را حتی المقدور تهیه نمود وبعد بسوی پشاور حرکت کرد. فصل زمستان بود وهوای پشاور گوارا ،طرزی مدت دو ماه زمستان را در پشاور سپری نمود تاوسایل سفربه کابل میسر گردد. درهمین وقت پسرارشد امیر حبیب الله خان ،سردار عنایت الله خان بدعوت لاردکرزن وایسرای هند،برای مسافرت به هندوستان می آمد وهمه وسایل نقلیه برای مسافرت شهزاده وافراد معیتی اش آماده شده بود.
بالاخره در اوایل بهار ۱۹۰۵محمودطرزی با خانواده خود از پشاورحرکت نمود، ابتدا به دکه وبعد جلال آبا واز آنجا به گندمک، جگده لگ، سروبی و درۀ ماهیپر وسپس به کابل رسیدند و در دهکده هندکی(چهلستون) جابجا شدند.
درهمان روزهای اول ورود محمودطرزی،علیاحضرت مادر امان الله خان، خانواده محمودطرزی وخانم برادرزاده وخواهر محمود طرزی را به حرمسرای ارگ دعوت نمود و مورد التفات قرارداد و به آنها اظهار محبت نمود. دختران علیا حضرت با دختران محمودطرزی زود طرح دوستی ورفاقت انداختند.
چون هندکی از کابل دور تر بود، بدستور امیر در محل ده افغانان “خانه ملاعموی توخی” برای نشیمن طرزی داده شد که تا ۱۹۱۸ درهمین خانه زندگی میکردند.
پوپلزائی میگوید :پس از آنکه شهزاده امان ﷲ ملقب به عين الدوله با ثريا دختر محمود طرزى ازدواج کرد، منزل شخصى خود واقع گردان سراى [درجواربوستان سرای]را بنابرهدايت مادرش( سرور سلطان) براى نشيمن محمود طرزى بخشيد.

بررسی مشکلات محمودطرزی:
از داستان برگشت محمودطرزی از شام به افغانستان به این نتیجه میتوان رسید که بروز فکر ونیت استقلال چقدر خطرناک وپرمخاطره بوده است. انگلیس ها بخوبی میدانستند که محمود طرزی وپدرش با سردار ایوبخان رابطۀ نزدیکی هم نداشتند، اما همینکه فهمیدند که امیر حبیب الله خان در صدد ایجاد روابط کلتوری وفنی مستقلانه با کشور ترکیه عثمانی است، ومحمود طرزی را با پیامی بدربار سلطان ترکیه برای چنین روابطی فرستاده است، نه تنها اقدامات محمود طرزی را در نطفه خنثی نمودند بلکه چنان او را تحت فشار گذاشتند که نزدیک بود جان او را نیز از او بگیرند.
محمودطرزی متذکر میشود که در دربارامیرحبیب الله خان سخن منحصر به حکایت هایی بود که «مصاحبان»امیر(پدر وکاکای نادرخان) ازمزایای هند ومدح وثنای لاردها وجنرال های انگلیس ویا دبدبه و تجمل دربارهای مهاراجه وافسانه های شکار شیر وپلنگ میگفتند. از دنیای غرب ودیگر ممالک اسلامی واوضاع سیاسی واجتماعی وکلتوری آن بحثی درمیان نبود.
مصاحبان افکار وتلقینات محمودطرزی را در باز نمودن راه مراوده وتاسیس مناسبات دوستانه با ترکیه عثمانی، برای مقاصد خود ودوستان انگلیسی شان خطرناک می پنداشتند وموضوع را طوری غیر مستقیم، توسط دوستان هندوستانی شان به انگلیسها گوشزد نمودند. ونتیجه همان بود که محمود طرزی مزۀ تلخ آن را در آغاز برگشت خود دید وچهار سال بعد توطئه قتل امیر ودوپسرش را بدنبال داشت که قبل از عملی شدن توطئه کشف ومحرکین به زندان افتادند.
عبدالوهاب طرزی، پسرمرحوم طرزی، شخصیت پر مطالعه و بامسئولیتی بود که برای نگارش زندگینامه پدرش، به هندوستان سفر نموده واز آرشیف های محرم هند استفاده کرده است. او درآخرین صفحه از رساله «شرح زندگی محمود طرزی» از کشف توطئه ای خبرمیدهد که در مارچ سال ۱۹۰۹ دردورۀ نیابت معین السلطنه(شهزاده عنایت الله) توسط داکتر عبدالغنی پنجابی برای قتل امیر حبیب الله خان و دو پسرش عنایت الله خان وامان الله خان چیده شده بود.
کشف توطئه ترور امیر حبیب الله در دورۀ نیابت معین سلطنه:

مؤلف شرح زندگی محمود طرزی، میگوید:«درزمستان سال (۱۹۰۹) طبق معمول امیر حبیب الله برای گذرانیدن موسم سرما بجلال آباد رفت. چنانچه عادت بود هرسال درغیاب خود یکی از فرزندان خود را به نیابت سلطنت در پایتخت کابل میگماشت.دراین بار سردار عنایت الله را برای اجرای امور دولت، درکابل تعیین نمود. دراین وقت معین السلطنه ۲۱ سال وخیریه(نامزد سردار عنایت الله خان)۱۷ سال داشتند….«حادثۀ بسیار خطیریکه درماه مارچ همین سال ۱۹۰۹ درکابل رخ داد، کشف توطئه ای برای قتل امیر و دو پسرش [بود] که تفصیلات آن در فصل بعد تقدیم می داریم. » ولی متاسفانه که این فصل ناتمام میماند وعبدالوهاب طرزی زیرعنوان « کشف توطئه قتل امیر در دورۀ نیابت معین سلطنه» یک پراگراف،نوشته میکند و موفق به شرح کامل این حادثه نمیشود و زندگی را پدرود میگوید.
این پراگراف چنین شروع شده است:«حادثۀ مهمی که در دورۀ نیابت سردار عنایت الله درکابل رخداد، کشف توطئه بود که برای قتل امیر ودو پسرش عنایت الله وامان الله ترتیب یافته بود. محرک ومرتب این توطئه داکتر عبدالغنی پنجابی ، مدیر مکتب حبیبیه وجاسوس چیره دست انگلیس بود. مقصد داکتر غنی از این توطئه تولید هرج ومرج برای تحکیم سلطه انگلیس در افغانستان بود.نویسندگان ما از حقایق مسئله مبنی براسناد سری انگلیس که در آرشیف های لندن وهند موجود اند، معلومات ثقه بدست نداشتند. مسئله را طبق تخیلات ونظریات عندی خود شکل داده اند، این توطئه را نیز بغلط بنام حرکت مشروطه طلبی خوانده اند.»
حبیبی زیرعنوان سهم معلمان هندی درجنبش مشروطیت میگوید که داکتر غنی پنجابی از مردم جلال پورجتان گجرات بود که انگلیسها او را غرض تحصیل به انگلستان فرستادند. درسال ۱۸۹۵ وقتی سردار نصرالله خان بدعوت ملکه ویکتوریا به انګلستان رفت ، داکترعبدالغنی بصفت ترجمان او را همراهی میکرد. در همان زمان سردارنصرالله خان از او خواهش نمود به افغانستان بیاید. درسال ۱۹۰۳ وقتی لیسه حبیبیه درکابل افتتاح گردید وامیر حبیب الله خان یک تعداد معلمین هندی را ازحکومت هند درخواست نمود. داکترعبدالغنی خان با برادران خود به کابل آمدند وبحیث معلم در لیسه حبیبه شروع بکارکردند.
عبدالوهاب طرزی میگوید، هیچ کسی از هند برای ماموریت به افغانستان آمده نمیتوانست تا فورمه اجازه وخدمات راپوردهی خود را بدولت هندبرتانوی امضا نمیکرد. وعبدالغنی خان وبرادرانش از این امر استثنا نبودند.

این نظر عبدالوهاب طرزی را فیض محمدکاتب نویسندۀ سراج التواریخ نیز تائید کرده واطلاعات مهمی را درسراج التواریخ بدست میدهد. نویسندۀ سراج التواریخ ضمن شرح وقایع ماه ذی الحجه سنه 1315هجری قمری (مطابق 1897م)می نویسد:
«داکترعبدالغنی خان و مولوی قایم الدین خان پنجابی، از اعلان حضرت والا[امیرعبدالرحمن خان]، ملازمت و خدمت این دولت اختیار کرده، به فرمان و اجازت کارکنان دولت انگلیس که اجرای خدمات سیاسیۀ آن دولت را برعهده گرفت که مخفیانه به تقدیم رساند، عازم آمدن کابل شدند و به حضور والا آگاهی داده، در روز بیست و هفتم ذی الحجه[با مساعدت محمدعمرخان حاکم جلال آباد] داکترعبدالغنی خان که ازین روز پانهاد خاک افغانستان گشت، به وعدۀ خدمتی که به کارکنان دولت انگلیس داده بود، درظاهر مواظب خدمت این دولت شده، در باطن عقب خدمت آن دولت افتاد و رفته رفته چنانچه بیاید، به امر اعلیحضرت سراج الملة والدین تاسیس مکتب و تحصیل علوم جدیده نهاده، در امور پیشنهاد خاطر خویش خبط کرد و قبل از وقت عزم اجرای مشروطه کرده، هفتاد و پنج نفر از بزرگان قومی واعیان درباری از مشروطه خواهی بی وقت خود، محبوس و هفت تن کشته گشت و خود داکتر عبدالغنی خان با بعضی از مشروطه خواهان یازده سال مقید و مغلول مانده، دراول جلوس اعلیحضرت امیر امان الله خان غازی از زندان جفا برآمدند….»

کاتب تحت عنوان “تاسیس مشروطه نهادن داکترغنی پنجابی” درشرح وقایع رمضان سنه 1326هجری قمری [1908م] مینویسد:«درخلال واقعاتی که ثبت شده آمد، داکترعبدالغنی خان پنجابی سرکردۀ مدرسۀ علوم جدید که تاسیس آن از پیش رقم شد، به تحریک و ایما و اشارۀ امنای دولت انگلیس که از آبا و اجداد کاسه لیس ایشان بود و حمل بلوا و غزای سرحدیه را چنانچه گذشت، حمل برتحریک این دولت کرده، از سوء تفاهم اجتماع غزاة و مجاهدین را ترغیب حضرت والا دانسته، در پی کار اغتشاش و شورش انداختن در داخل مملکت افغانستان افتاده او را به وسائل و ذرایع و نامه و پیام مخفیانه بر تأمین اساس دولت مشروطه برانگیختندو او که قرار امر والا اختیار تام در مدارس و تعلیمات علوم و فنون جدیده داشت، آهنگ این کار خسارت بار نموده خواست به مثابه دولت ایران، ملت و مملکت و دولت افغانستان را نیز لگدکوب حوادث روزگار ساخته خراب کند، چنانچه بعضی اشخاص را که راه وصول به درب بار[دربار] در دل داشت و در آرزوی تقرر و مشاهرۀ درم و دینار روز امید به سر برده، تخم نیاز در مزرعۀ دل می کاشت، از تعیین تنخواه وافر و مشاهرۀ متکاثربه خود رام و پدرام ساخته و ایشان که در بام و شام از عدم ارومت و نجابت مستدعی تنخواه دولت بودند، از تملق و جهالت، سخنان مکیدت آمیز او را که به زبان ظاهر ابراز حصول منفعت داده در باطن ایشان را اغوا میکرد، به گوش هوش جا داده، درخفا مجلس آرای شور و غوغا شدند و از غرۀ رمضان که شبها بازار ها مفتوح و چراغان گردیده، راه آمد و شد از خود وبیگانه مسدود نمی شد وکسی از کسی در تردد و گردش شب نمی پرسید و صالح و طالح فرق نمی گشت، به نام دعوت افطار و صرف اسحار گاهی دریک خانه و شبی در دیگر لانه، آشیانه گزین محفل مشورت شدند و هرکس را به فریه و فریب داخل مجلس کرده و در ظاهر داکتر مذکور عریضۀ مبنی بر حصول ترقیات دولت و ملت و عمران مملکت به حضور والا کرده اجازت اجرای امور منویۀ خود را به دیگر نام از حضرت والا به امضای خامۀ حاصل کرد و آن را زیاده تر حجت پیشرفت امور منویۀ خفیۀ خود ساخته و به هر که از بزرگان اقوام و قبایل نشان و مژده نوید داده ، به عهد و پیمان داخل مجلس کردن گرفت و جماعه ای از اکابر و اصاغر را که از صورت و معنی آگاه نبودند و درک ظاهر را از باطن نمی توانستند نمود، در خفا متعهد و مخالف گردانیده تا اوایل صفر سنه 1327هجری چنانچه بیاید، عده کثیری را گرفتار تزویر نموده باعث قتل و حبس و ضبط مال و منال بعضی از ایشان شد.»
فیض محمد کاتب، افشای اسرار حرکت مشروطۀ اول را از جانب مستوفی الممالک [پدراستاد خلیل الله خلیلی]دانسته زیرعنوان «نقض عهد وحنث سوگند ملانجم الدین وعضیموی آهنگر» می نگارد: «میرزا محمد حسین خان مستوفی از مجلس کنگاش و سعی و تلاش داکتر عبدالغنی خان پنجابی که به تحریک دولت انگلیس در خفا محفل شورای مشروطیت تأسیس کرده و قریب پنجصد نفر از اعیان و اکابر شهر و ایل و احشام قبایل اطراف را باهم متعهد و متحلف ساخته بود و میرزا محمد حسین خان آگاه گردیده و حکومت مشروطه را موجب زوال استقلال و استبداد خود فهمیده، با خامۀ حیلت و خدیعت به حضور والا نگار داد و ملا منهاج الدین نام، معلم شهزاده محمد کبیر خان را با استاد عظیم نام آهنگر کابلی [مشهور به برگد عظیمو ـ پدر کلان جنرال نبی عظیمی] که از….خساست نهاد، درکارخانۀ دولتی به منصب کرنیلی رسیده بود، نزد خود خواسته و از آن دو تن که شامل مجلس بودند، به دساست و مژده و نوید انعام و عطیت، مکتوبی مشعر بر بند و بست قتل ذات شاهانه حاصل کرده، با عریضۀ خود در جلال آباد به حضور والا فرستاد و دو تن که نقض عهد و حنث سوگند کرده بر خدا عاصی شده بودند، طلب جلال آباد گشتند. وسردار عنایت الله خان معین السلطنه هردو تن را به حراست سوار،رهسپار جلال آباد ساخته، ایشان چنانچه بیاید، دین به دنیا فروخته باعث قتل وحبس وضبط مال ومنال جمعی از اهل مجلس شدند.»
داکترغنی نیز درخاطرات خود میگوید که «بعد از آنکه بندیان(متهمان قتل امیراز جلال آباد) بکابل رسیدند،برای تحقیق قضیه قتل امیر جرگه ئی(هیئتی) تعیین گردید، این جرگه(هیئت)شش هفته تحقیق کردند واقرار اشخاص موظف به حفاظت خیمه امیررا گرفتند.راپوری ترتیب دادند وآنرا در شورای دربار خواندند.وطوری معلوم میشد که قاتل کسی بنام کرنیل غلام رضا[میرعلی رضاء درست است.سیستانی] است. دربار عام تشکیل گردید تمام قضیه درآن خوانده شد وکرنیل (علی رضا) قاتل شناخته شد وبه اعدام محکوم گردید. با اعدام او به استثنای میرزا [محمدحسین مستوفی الممالک]تمام بندیان جلال آباد آزاد شدند.درهمان شب ما سه برادرهم آزاد شدیم(یعنی شش هفته بعد ازپادشاه شدن امان الله خان). امیرمیخواست ما را در روز اول پادشاهی خود آزاد کند مگروقتی که با شورای خود دراین باره صحبت کرده بود، بعضی از وزیرانش به او گفته بودند که :اعلیحضرتا! اینها همان کسانی اند که اتهام توطئۀ کشتن پدر شهید شما به آنها زده شده است، حال که عامل قتل اعدام شده است ، بهترخواهد بود که اینها بندی بمانند، که میداند شاید اینها با این قضیه ارتباط داشته باشند، شاه ازشنیدن این سخن متبسم شده بود وما را تا معلوم شدن قاتل یا قاتلین در زندان معطل ساخت. چند روز بعد دشمن اصلی ما میرزامحمدحسین در یک درخت غر غره شد،وجایدادش که چندین میلیون ارزش داشت مصادره گردید.»
ازاین عبارت استنباط میشود که زندانی شدن داکتر عبدالغنی هندی به اثرکشف توطئه تروربوده است ونویسندگانی که جنبش مشروطیت را ثبت کرده اند از واقعیت این توطئه مطلع نبوده اند و چون همزمان با متهمین مشروطیت زندانی شده بود، او را یکی از رهبران جبش مشروطیت دانسته اند واحترام مردم را نسبت به او جلب کرده اند.
با درنظرگرفتن توطئه های که از سوی انگلیس بخاطر یک مکتوب امیر حبیب الله خان برای استخدام چند نفر متخصص پیش پای محمود طرزی گذاشته است ، انسان میتواند تصور نماید که ارسال مکتوب امیر حبیب الله بمنظوربرسمیت شناختن استقلال افغانستان از سوی انگلیس در۲ فبروری سال۱۹۱۹ تا چی حد برانگلیس سخت آمده باشد تا قتل مرموز امیر حبیب الله خان را توسط مصطفی صغیر (جاسوس هندی الاصل انگلیس دستگیر شده در ترکیه) ممکن وپذیرفتنی سازد.

آغاز خدمات فرهنگی محمودطرزی درافغانستان:
اينک محمود طرزى با خانواده اش پس از ٢٤ سال تبعيد از وطن، دوباره بوطن برگشته بود و به يکى از آرزوهاى ديرينه اش رسيده بود. اولين خدمت محمود طرزى به وطن پس از عودتش با ترجمه متن نظامنه ها از ترکى بفارسى آغاز شد. خدمات طرزى مورد توجه نائب السلطنه نصراﷲ خان برادر امير وحتى اميرحبيب ﷲ خان واقع گرديد. علياحضرت سراج الخواتين، مادر شاهزاده امان ﷲ خان بناى رفت و آمد باخانم طرزى راگذاشت. خانم طرزى اسمارسميه بنت صالح افندی از اهل دمشق بود. و طبعاً علاوه برزبان عربى ،زبان فارسى را نيز آموخته بود. ثرياسومين فرزندطرزی در ١٣١٦ قمرى (۱۹۹۶)در دمشق بدنيا آمده بود.
خانم طرزی و فرزندانش در جشن ها و اعياد به ارگ دعوت ميشدند. در اين هنگام طرزى صاحب سه دختر بنام هاى: خيريه، حورى و ثريا بود و يک پسر طرزى بنام عبدالوهاب بود. چون عبدالوهاب هنوز خورد سال بود، طرزى به تدريس دختر بزرگ خود خيريه پرداخت . خيريه در شانزده سالگى در زير نظر پدرخود موفق به ترجمه کتاب « قصص الانبيا» از زبان ترکى بفارسى شد. خيريه متن ترجمه را به خط زيباى نستعليق خود کتابت نمود. يک نسخه از اين کتاب نفيس را من نزد محترم صالح پرونتا در کابل در دهه هشتاد قرن گذشته ديده ام و دکتر روان فرهادى تاريخ کتابت ترجمه را از روى نسخه محترم پرونتا ، ٩ محرم ١٣٢٧ قمرى مطابق جنورى ١٩٠٩م ضبط کرده است. حسن خط و حسن صورت خيريه ١٦ ساله ولباس هاى خوش دوخت و خوش رنگ او زبانزد اهل دربار شده بود. بنابرين امير ناگهان طرزى را بحضور طلبيد و تقاضاى نامزدى خيريه را با پسر ارشد خود سردار عنايت ﷲ خان نمود. و طرزى نيز چنین وصلتی را از خدا میخواست.
در سال ١٩١٣ دختر ديگر طرزى ، ثريا به عقد نکاح شهزاده امان ﷲ در آمد. و مراسم عروسى ثريا در قصر شهر آرا روز چهار شنبه ١٩عقرب ١٢٩٣ شمسى صورت گرفت و در همين محفل عروسى از طرف عليا حضرت سراج الخواتين لقب« شاه خانم» گرفت. ثريا دخترى زيبا و داراى ثقافت عالى بود. ثريا بزبانهاى عربى ،ترکى وفرانسوى حرف ميزد.او با داشتن فرهنگ عالى دخترى عالمه و فاضله و سخنور و زبان آور ومردم دوست و دانش پرورى بود.

 

ملکه ثریا در۱۹۲۴ خیریه خانم عنایت سراج

جهان بينى طرزى و جنبش جوانان افغان:
طرزى از شاگردان و پيروان مکتب سيدجمال الدين افغانى بود. «سيد جمال الدين افغانى و شاگردانش پان اسلاميزم خود را خاصتاً در آن ايامى که استقلال ملت هاى مسلمان از جانب استعمار غرب سلب شده بود، در تصادم مستقيم و ناگزير باغرب و منافع غرب مى ديدند و بر ملتهاى مسلمان نهيب ميزدند که اسلام بر جامعه اسلامى رهبر غير مسلمان را نمى پذيرد. از سوى ديگراينان به منشور مدينه که نخستين اعلاميه حقوق بشر در روزگارى است که کسى از حقوق بشر تصورى هم نداشت، استناد ميکردند و چون ماده نخست از پنجاه و دو ماده منشور مدينه يهودان و مسلمانان مدينه را از امت واحد خوانده بود، ميگفتند که: در کشوراسلامى درست است که امير از اکثريت و مسلمانان بايد باشد، ولى حقوق ديگر اقليت هاى قومى غير مسلمان نيز کاملاً محفوظ است و کسى نمى تواند برآنان دست اجحاف و ستم دراز نمايد. وبازهم بر اساس همين منشورمدينه بود که مسلمانان به عنوان يک اقليت در کشور هند ماندند و مفکرانى مانند ابوالکلام آزاد و دکتور ذاکر حسين سيستم دموکراتيک هند را بر حکومتى که صرفاً به حساب اسلام ميخواست تشکيل يابد يعنى پاکستان ترجيح دادند.
پان اسلاميزم سيد جمال الدين افغانى نه تنها مخالفت جدى قدرتهاى استعمارى را بر انگيخت ، بلکه کمونيستها که متعبدانه از مارکس پيروى ميکردند و دين را «ترياک جامعه» مى پنداشتند، بدان روى خوش نشان ندادند و در آن روز گار شماره روشنفکران در کشورهاى اسلامى به مشکل از شماره انگشتان تجاوز ميکرد و آنان نيز که سرشان به تن شان مى ارزيد يا مانند اتاترک و امان ﷲ خان شيفته سيکولرزم غرب بودند ويا به غنج و دلال يک کمونيزم جوان و فريبنده دل سپرده بودند و منظور اين پيشتازان جنبش اسلامى را درک نمى کردند. »
طرزى سالها پس از سيد جمال الدين افغانى، وقتى به کشورش بازگشت، با انديشه هاى تجدد طلبى و قلم تواناى خود در داخل کشور موفق به احياءجنبش «جوانان افغان» (يامشروطه خواهان دوم) گرديد. شاهزاده امان ﷲ و برادر او سردار عنايت ﷲ خان بخشى از گروه جوانان تحصيل کرده و تجدد طلب در اطراف دربار بودند که ژورناليست و نويسنده معروف ، محمودطرزى آنان را رهبرى ميکرد.
محقق پر تلاش و موشگاف دانمارکى،«استا اولسن» در رابطه به ايديولوژى جنبش جوانان افغان تحقيق دقيقى نموده مينويسد: «طرزى همانند سيدجمالدين افغانى تاکيد ميکرد که بقاى اسلام و ملل مسلمان مربوط به برگشت به روح و کرکتر واقعى اسلام است که مبرا از نفوذ منحط حکمروايان مستبد و علماى جاهل مى باشد، زيرا وسيع شدن فاصله ميان منافع غير مذهبى و موازين اخلاقى اسلام، سقوط ملل اسلامى را باعث شده است.
طبق نظريات طرزى براى افغانستان (يا هرملت ديگر مسلمان) کافى نيست که بخاطر مقابله با تهديد اروپائى ها قدرت برابر نظامى را با آنها در برابر خود هدف قرار دهد. برترى قدرت اروپائى ها بخاطر دست آوردهاى آنها در عرصه هاى اقتصادى،علمى،تکنولوژيک و فرهنگى است. افغانستان و ساير ملل اسلامى وقتى به موقف برابر به انها ميرسندکه جامعه را بشناسند، ساينس و تکانالوژى جديد را در آن عملى کنند و به انکشاف صنايع محلى و غيره بپردازند. طرزى با نشر تعدادى از مقالات در باره دست آوردهاى بشرى مانند اختراعات و اکتشافات علمى از نظرات و دلايل خود دفاع کرد و در باره مزاياى برق و کيميا و تلگراف و خط آهن و هوانوردى و غيره مقالاتى برشته تحرير درآورد.
با آنکه طرزى در موقع دفاع از کاپى کردن راهى که اروپا آنرا انکشاف داده بود قرار داشت، اما تقليد کور کورانه را نمى خواست. تصور او تجدد طلبى اسلامى بود. او جاپان را بحيث نمونه يک کشور موفق آسيائى ترجيح مى داد که چيز هاى خوب اروپا را بصورت سيستماتيک کاپى نموده ، اما آراستگى کردار ، عنعنات ، اخلاق و روش عمومى زندگى خود را حفظ نموده است. طرزى داراى موقف ضد امپرياليستى بود و توضيح ميداد که اروپا با وجود نفوذ تمدن و تسلط اقتصادى خود با اين پروبلم روبروست که چگونه براى نفوس بزرگ خود منابع فراهم کند و به همين دليل است که به مصرف قاره اى ديگر در نتيجه استثمار و بربريت توسعه مى يابند.
طرزى توضيح نداده است که اين مودل متجدد اسلام چگونه از سقوط در اين پرتگاه پرهيز خواهد کرد، زيرا وظيفه اساسى او در اين برهه آن بود تا براى افغانها اثبات کند که علوم جديده مخالف اسلام نيست. نخست از همه علوم معاصر اروپائى از علوم منکشف (عرب) در قرون وسطى منشاء گرفته و علم و تکنالوژى اروپائى بالنوبه براى ترقى تمدن معاصر اسلامى ضرورت است.
مساعى و تلاش براى کسب معرفت توسط آموزش نه تنها با اصول قرآن سازگار است ، بلکه بخش اساسى آنرا تشکيل ميدهد. خصوصيت مميزه انسان نسبت به حيوان برترى ذاتى اوست. چون خداوند به او عقل داده است، نتيجتاً غفلت در اشاعه و تطبيق تعقل، زيان بزرگ به خودش، به جامعه ، به اسلام و به خداست. « اين فلسفه تنور» که طرزى از جانبداران نخستين آن بود روحانى آموزش ديده را با روشنفکر که وظيفه اش تنور توده هاست تعويض ميکرد.
مثال ديگرى از خصوصيت مترقى اسلام غير منحط نزد طرزى نقش برجسته زنان در دوران خلافت عباسى ها بود. زمانى که تمام زنان و مردان اروپائى بى سواد و جاهل بودند ، زنان مسلمان موقف هاى مهم بحيث شاعر و هنر مند داشتند و حتى در مقامات ادارى کار ميکردند. چون شرايط کنونى زنان مسلمان ( بخصوص زنان افغان ) بسيار رقت انگيز بود، طرزى و جوانان افغان نخستين مدافعان حقوق زنان و نخستين طرفداران حق تحصيل و ازدواج زن با يک مرد در افغانستان بودند.
همچنان طرزى توضيح ميکردکه علت سقوط افغانستان پس از دوران تيمورشاه (١٧٧٣-١٧٩٣م ) تعدد زوجات بين حکمروايان بود که در نتيجه اولاد هاى متعدد آنها با ادعاى مساوى به پادشاهى، کشور را در مبارزه داخلى قدرت قطعه قطعه کردند. طرزى مانند تجدد طلبان و اصلاح طلبان هم عصر خود قوياً از داعيه زنان حمايت مى نمود و استدلال ميکرد که فقط زنان تعليم يافته و منور مى توانند خانم ها و مادران خوب باشند و همين زنانند که فرزندان خوب که آينده متعلق به انهاست، بار ميآورند.حتى اصلاح طلب راديکالى مانند کمال اتاترک، نيز در ترکيه هنگامى که به زنان حقوق مساوى قايل ميشد، در همين راستا استدلال مي کرد.
طرزى و «جوانان افغان » مى انديشيدند که تطبيق تجدد و اصلاحات در جامعه توسط تلاش هاى مشترک يک رهبرى مذهبى منور، روشنفکران و نخبه گان حاکم تأمين پذيراست. در حالى که هيچيک از رهبران مذهبى در افغانستان آماده نبودند که اين وظيفه خطير را بدوش گيرند. طرزى و پيروان او بحيث اولين افراد غير روحانى ظهور نمودند که کتب مقدس را به ترتيبى تفسير کردند که با طرز تفکر بسيارى از تاسيسات مذهبى که تجدد طلبى را بدعت تلقى ميکردند، در تضاد قرار داشت. بناءّ مرحله تقابل بين انديشه هاى نوين روشنفکران و روحانيون آغاز شد.

بنظر اولسن،وظيفه يى را که طرزى در رابطه با فرهنگ و تعليم و تربيه در افغانستان در برابر خود گذاشته بود با انديشه هاى سيد احمد بریلوی (١٨١٧- ١٨٩٨م) قابل مقايسه است که موصوف تمام زندگى خود را وقف آن کرد تا خرافات اسلامى را در برابر تغيير و مدنيت غرب برطرف نمايد، عين انديشه ها را در باره «اسلام مدرن» مى توان در بين افکار «ترکان جوان» سراغ کرد.[ اما تلاش هاى سيد احمد براى نزديکى مسلمانان هند و راجاهاى هند بمنظور تبديل آنها به رعاياى وفادار به برتانيه بود، در حالى که طرزى تجدد طلبى را به مثابه يگانه وسيله ئى تلقى ميکرد که مسلمانان ميتوانند بوسيله آن در برابر بريتانيا مقاومت کنند.] بنابرين طرزى در جهان بينى سياسى خود در پان اسلاميسم سيد جمال الدين افغانى و جنبش ترکان جوان، بسيار پرنفوذ تربود.
هنگامى که سياست مدرن سازى تحت رهبرى شاه امان ﷲ آغاز شد، اين مدرن سازى در مطابقت باتجدد طلبى ترکها در ممالک اسلامى تلقى ميشد و از اين روى متخصصين و مشاورين درعرصه هاى مختلف،بجاى آنکه ازهندوستان آورده شوند ازترکيه دعوت شدند.
تأکيد افکار اسلام مدرن با اهداف سياسى غير مذهبى به مثابه ماهيت بغرنج تجدد طلبان افغان در سياست هاى اصلاح طلبانه اين دوران نفوذ نمود. گرمى و حرارت رفورم هاى اولى شاه امان ﷲ که در دوره بين ١٩٢٢ -١٩٢٥ اعلام گرديد، پس از قيام خوست در ١٩٢٤ -١٩٢٥ ملايم تر و معتدل تر ساخته شد. ولى پس از سفر بزرگ در ١٩٢٨، شاه به تطبيق رفورم هاى قوى تر غير مذهبى نسبت بگذشته اقدام نمود. اگرچه او در جهت دستيابى به سازش بخاطر جلو گيرى از وقوع فاجعه در کشور با رهبران عمده مذهبى تلاش کرد اما ديرشده بود، زيرا رهبران عمده مذهبى با او بيگانه شده بودند… سياست هاى اصلاح طلبانه فوق الذکرهمچنان بلا تکليفى ميان ميراث دوگانه طرزى و«جوانان افغان » را که تصور مودل تجدد طلبى اسلامى را از يک طرف و تلاش هاى عملى «جوانان ترک» را بخاطر تبديل يک امپراتورى اسلامى به يک ملت – دولت مدرن تحسين ميکردند، از طرف ديگر انعکاس ميداد.»
به سخن کوتاه تر طرزى ، بوسيله سراج الاخبار اعتقادات «ترکان جوان» و سيدجمال الدين افغان را براى افغانان معرفى کرد و آنها را از حوادث جهان در عرصه هاى سياسى -علمى و فرهنگى مطلع ساخت. همچنان رابطه طرزى با ترکيه، راه را براى همکارى افغان
-ترکيه ، در عرصه تعليم و تربيه نظامى باز نمود.

نقش طرزى دراحياء جنبش مشروطیت واستقلال طلبی:
مساعى صادقانه و وطن پرستانه محمودطرزى ، اين مرد فاضل و خردمند بزودى منتج به احياء مجدد جنبش مشروطه دوم در کشور گرديد. جنبشى که در ١٩٠٩ تمام اعضاى آن را بخون و زندان کشانيد و قربانيان فراوانى درقبال داشت.
بقول پوهاند حبيبى : « اين حرکت ميمون » جنبش مشروطه خواهى « که در سنه ١٣٢٧ قمرى اختناق يافته بود، دوسال بعد با نشر مجدد سراج الاخبار و نفس مسيحائى يک افغان مخلص و وطن دوست دانشمند و نويسنده نيرومند محمود طرزى پس زنده و احياء گرديد و اين مرد عاقل و مدبر، بدون ايجاد هيا هو و ترسانيدن دربار، حقا بجاى مولوى محمد سرور واصف، رهبر مشروطه خواهان اول نشست و نخل مشروطه خواهى – بلکه آزادى خواهى – را به ثمر رسانيد.
هوشيارى و بيدارى محمود طرزى در احياء جنبش مشروطيت دوم در اين برجسته ميگرددکه او توانست هسته اين اين جنبش را در درون خانواده سلطنتى ايجاد کند و حلقه اتصال آنرا از درون خانواده سلطنتى به درباريان تحول طلب و سپس دامنه آنرا به بيرون از دربار گسترش دهد.
يکى از دلايل موفقيت مشروطيت دوم ، همانا وجود و همنوائى دوشاهزاده مشروطه طلب در حلقه مشروطه خواهان دوم بود که سرانجام منتج به از ميان برداشتن مانع عمده در راه حصول آزادى کشور گرديد و به استرداد استقلال انجاميد.
در مورد افشا ونابودی اعضای جنبش مشروطیت اول فیض محمد کاتب در شرح وقایع ماه صفرسال 1327هجری (1909) چنین گزارش میدهد: «روز پنجشنبه چهارم صفر ملا منهاج الدین و استاد عظیموی آهنگر روی به شیطان نهاده به تعلیم میرزا محمد حسین خان مستوفی از تصمیم عزم جماعۀ مشروطه خواهان بر قتل حضرت والا هم به او و هم به تحریک او، عریضۀ به سردار عنایت الله خان معین السلطنه داده و از عریضۀ هر دوتن و نگارش دیگر واقعات خفیه نگاران شهر کابل که به القای میرزا محمدحسین خان به عبارات مختلفه و مضامین واحده به حضور والا رسیده هردو تن محیل و مدسس طلب جلال آباد شده بودند، وارد آنجا شدند و حضرت والا از کمال عدالت از در حصول صدق و کذب حقیقت امر قتل خویش، درشب هریک از دو تن را تنها به خلوت خواسته بپرسید و آن دو تن برطبق تعلیمات میرزا محمدحسین خان و عریضۀ خود که به اغوا و القای او نگار داده بودند، بیان ماجرای افترا کرده وسوگند غلاظ وشداد یاد نمودند وحضرت والا از سوگند یادکردن آن دو تن ظاهراً مسلمان متیقن گردیده، درروز دوشنبه هشتم صفر سید جواهر شاه غوربندی و لعل محمد خان پسر جان محمدخان سابق خزانه دار و پادشاه میرخان پسر ملک رحمت شاه خان وزیری و نظام الدین خان ارغندیی از غلام بچه گان خاص و احمد قلی خان قزلباش و غلام محمد خان رسام میمنگی و محمد اسلم خان میرشکار، برادر محمد علی خان سیقانی را که از جمله اسامی متعهدین و خدمه و عملۀ حضور بودند، در دربار عام احضار فرموده، همه را محبوس سخت و امر عذاب وشکنجه و عقاب نمودند و از آن دوتن سیاهه اعداد مشترکه مجلس مشروطه را خواسته، ایشان قرب هفتاد نفر را سیاهه داده حضرت والا سیاهه ایشان را چون هنوز تیلفون جاری و موتر ساری نگردیده بود، شباشب مصحوب [بدست] آدم خان پسر ملک پیردوست احمدزایی از غلام بچه گان خاص نزد سردار عنایت الله خان معین السلطنه فرستاده، در روز دوازدهم ماه صفر از روی سیاهه ملا منهاج الدین و استاد عظیمو هریک داکترعبدالغنی خان و مولوی نجف علی خان و مولوی محمد چراغ خان برادران او و مولوی محمد حسین خان و مولوی مظفرخان معلمان مدرسۀ حبیبیه و سیداحمد خان قوم لودی و میرزمان الدین خان پسر شهزاده حسن بدخشی و غیره جمعی را احضار فرموده، بند ستم برپا نهاده و چون اکثر درخانه و جای خود نبودند، محصل ها گماشته بعضی را در شب سیزدهم صفر چون محمد اختر و محمد انور پسران ناظر محمدصفر خان و سیدقاسم پسر میرغلام محمد چارباغی جلال آبادی و غیره را به دست آورده، گرفتار و ضبط کردن خانه های گرفتاران رعب و هراس عظیم درقلوب عموم شهریان افتاده ولوله و غلغله بزرگی در خواطر صغیر و کبیر جای گیر آمد و از جمله سعدالله خان و محمد سرور خان پسران مولوی احمد جان خان الکوزائی واضع قانون جدید دیوان افغانستان و عبدالقیوم خان خواهرزادۀ او که خود را پنهان کرده خواستند خود را در افشار نانکچی نزد اعداد سواران نظام خاصۀ رکاب شاهی، همه اقوام درانی قندهاری رسانیده به جانبی راه فرار برگیرند و هرسه تن در گردنۀ ده افغانان به دست آمده، قریب غروب آفتاب روز شنبه سیزدهم صفر لقمۀ توپ سیاست گردیده هلاک و قطعه قطعه شدند. وپس ازآن [مولوی]عبدالواسع و[مولوی]عبدالرب، پسران [مولوی]عبدالرؤف کاکری و تاج محمد خان پسرمحمدعلی خان و قاضی عبدالحق و ملاء محمد اکبر و میرزا شیرعلی خان بارکزائی چخانسوری و سه تن پسران مستان شاه درویش کابلی و غیره تا روز سه شنبه شانزدهم صفر محبوس شدند و از جمله محرر اوراق [ فیض محمد کاتب] که از راه به مطالعه سردار محمد یوسف خان پسر امیر کبیرمرحوم اجزای جلد اول سراج التواریخ را در قلعۀ منال به خانه او رفته بود، روز سه شنبه مذکور از آنجا در شهر آمده و هنگام عصر محبوس گردیده با ده تن دیگر تحت حفاظت عده ای ازنظامیان از جای معین السلطنه رهسپار محکمه کوتوالی گردیده با زولانه های ثقیلۀ آهنین مقید آمد و مقارن این حال از عریضۀ استدعا غلام بچه گان خاص، سید جواهر شاه و لعل محمد در جلال آباد به دست غلام بچه گان داده شده در ریگزار سه کوهه هدف تیر تفنگ آمدند و از جملۀ قتله، محمد شریف خان پیشخدمت از احفاد وزیر فتح خان مرحوم پس از قتل سید جواهر شاه که جان به قابض ارواح سپرده بود، با حربه در دهن او زده تا بناگوشش ببرید و پس از آن محمد ایوب خان فوفلزائی و کرنیل محمد عثمان خان پسر محمد سرورخان پروانی از کابل گریخته و در سرحد قوم مهمند گرفتار آمده، در جلال آباد به توپ پریدند.وپس از چندی گرفتاران جلال آباد درکابل فرستاده شده در ارگ شاهی محبوس گشتند و از جمله عبدالحسیب [عبدالحبیب] خان و عبدالرحمن خان پسران سردار عبدالوهاب خان پسر سردارمحمد افضل خان مرحوم پس از تحقیقات و حصول معلومات زیاد چون میرزا محمد حسین خان مستوفی تهمت عزم قتل حضرت والا را برهمگان بسته بود، از دیگران مقدم تر رها گشته و پس از آن به تدریج یکی پی دیگری رهائی یافته و بیست و یک نفر ازمنسوبان سید جواهر شاه از غوربند و پنج نفر پسران سرور خان پروانی از جبل السراج ،محبوس خواسته شده مال و ملک ایشان ضبط گردید. داکتر غنی و هر دو برادرش با سیداحمد خان لودی ومولوی محمد حسین و پسران سرورخان و پادشاه میرخان و نظام الدین خان و غیره پس از حبس یازده سال در اول جلوس امیرامان الله خان غازی از زندان جور رها گردیدند.»
بقول پوهاند حبیبی،مولوى محمد سرور واصف همانست که در لحظه اعدام خود بکمال خونسردى قلم خواست و به اخلاف خود نوشت : «در حالى که به آمنت باﷲ و ملائکته …. ايمان کامل داشتم ، به حکم امير کشته شدم.
روزى که شود اذالسماء انفطـرت
وندر پى آن اذا النجـوم انکدرت
من دامن تو بگيرم اندر عرصات
گـويم :صـنما ! بـاى ذنب قتـلت ؟

توصيه من به اخلاف اين است :
ترک مال و ترک جان و ترک سر
در ره مشــروطه اول منزل است
بقول مير قاسم خان : واصف ، استادى بود که مدرسه حبيبيه نظيرش را نديده بود. هم عالم بود، هم اديب و شاعر و هم روشنفکربارز و جسور. او مردى خيلى ظريف و خوش طبع بشمار مى رفت و از اشعار و قصايد استادان سلف زبان درى، هزاران بيت از حفظه داشت ….» . عزيزﷲ واصفى فرزندفرزندهمين مرد فداکار و از خود گذربود.
جواهرشاه خان غوربندى: ازمشروطه خواهان اول وقتى امير حبيب ﷲ خان او را نمک حرام خطاب کرد، شجاعانه جواب داد: وظيفه پادشاه حفظ جان ، مال وناموس رعيت است ، اما تو نمک بحرام هستى که از دستبرد به هستى رعيت هيچگونه دريغ نکرده به ناموس مردم بى شرمانه تجاوزمينمايى، به عوض حراست و رسيدگى به مردم شب وروز درعياشى وفحاشى غرق هستى … هنوز سخنان جواهرشاه خان به پايان نرسيده بود که نفير تنفگچه امير صداى رساى او را خاموش ساخت و زندگى را از اوگرفت.
مرحوم حبيبى، در رابطه به نقش محمود طرزى در احياء جنبش مشروطه خواهى در کشور مينويسد: « بلى کاروان يغما زده ملل شرق از حرکت باز مانده بود، سکون مرگ آسا حيات مردم را تهديد ميکرد. جرايدى امثال « الهلال » ابوالکلام آزاد و «حبل المتين » سيدجلال الدين از کلکته و « زميندار » مولانا ظفرعلى از لاهور به نشر و تبليغ آغاز کرده بودند. « کاوه » و «صوراسرافيل» و غيره را ايرانيان بيدار و حق طلب نشر ميکردند. (ظاهراً پس از انقلاب مشروطيت ايران در ١٩٠٦ (١٢٨٥ ش).
پيروان سيد جمال الدين افغانى در کشورهاى عربى و ترکيه صحافت ترقى جديد را وقف بيدارى ملى ساخته بودند. در چنين هنگامه رستخيز آسا ، کشور افغان نيز از جنبش و کوشش و تپش تهى نبود. محمود طرزى حدى خوان کاروان ملى ما بود و در بيدارساختن مردم مخلصانه ميکوشيد و حرکت فکرى نوينى را بوجود آورده بود. » که همان حرکت مشروطه خواهى و استقلال افغانستان بود.

پس از حصول استقلال کامل سياسى کشور، طرزى خود را بسيار خوشبخت احساس مى نمود که به اين آرزوى بزرگ ملى و وطنى خود رسيده است. و توصيه او بجوانان وطن و مردمان چيز فهم کشور اين بود که استقلال کشور را که با ريختن خون هاى فراوان حاصل شده ، چون مردمک چشم دوست دشته باشند ولحظه يى از حراست و محافظت آن غافل نباشند.
طرزى تا اخير دوره امانى شخصيت پاکدامن، محترم و رهنماباقى ماندو پس از استقلال کشور که بدون ترديد محصول جنبش مشروطيت دوم بودو او خود احياءکننده و بحرکت آورنده اين جنبش بود، بحيث نخستين وزير امور خارجه دولت جوانان افغان احراز موقعيت کرد و در مسايل امور خارجه و تاسيس سفارت خانه هاى افغانى در خارج و مذاکرات استقلال افغانستان با جانب انگليس در شهر منصورى هند و رهنمايى سياست خارجى افغانستان به جانشينانش و شاگردان خودش در وزارت خارجه، رهنمايى موثر جوانان مشروطه خواه دوم و توسعه فکر آزادى و تجدد خواهى و پرورش جوانان فداکارى مانند امان ﷲ خان، عبدالرحمن لودين، عبدالهادى داوى، و امثال ايشان سعى بليغ نمود.همچنان او نخستين کسى است که سبک نثر نويسى فارسى درى را استوار ساخت و تاليف و ترجمه را رواج داد و آثار بسيارى تأليف و ترجمه نمود و مطبوعات را مطابق معائير جديد عصر سازماندهى کرد و مبانى ژورناليزم و افکار جديد را در افغانستان تحکيم نمود. توجه به نهضت نسوان و گشايش مدارس دخترانه بوسيله دخترش ملکه ثريا و رفع نقاب زنان و نشر جريده «ارشادالنسوان کابل » بوسيله زوجه اش، اسماء رسميه و برادر زاده اش روح افزا از کارکردهاى فراموش نشدنى محمود طرزى است.
خلاصه محمودطرزى ، زندگى خود را وقف خدمات فرهنگى و بيدارى جوانان و مردم کشور کرده بود وتا آنجا که قلمش و زبانش کار ميکرد ، در پرورش جوانان وطنخواه و فداکار و با عقيده و با ايمان و ضداستعمار تلاش فراوان بکار برد و از ضديت با استعمار انگليس به عنوان دشمن ديرين مردم افغانستان در يغ نورزيد. ونوشت که:
تا قلم دارى بکف محمود طرزى در سخن
آگهى ده قوم را از نکته هاى شرق و غرب

لودويک آدمک مينويسدکه : محمود طرزى تقريباّ پانصد مقاله در سراج الاخبار نوشته و به نشر رسانيده است.
« لودویک آدمک، رنسانس فرهنگی و رسانه یی معاصر افغانستان را بدون علامه طرزی، ناممکن می خواند. به مصداق این برداشت، خوانش زمینه ی سیاسی، مدنی و رفاهی افغان ها بدون شاه امان الله، اگر ناممکن نباشد، ناقص است.»

جلوس شاه امان الله بنمایندگی از مشروطه خواهان :

ارزش سیاسی، اجتماعی و فرهنگی یک شهزاده در جنبش مشروطیت:
مصطفی عمرزی،مینویسد:« اعلیحضرت شاه امان الله در دامان پدر و مادری رشد یافت که به تعبیر کنونی، شخصیت های اول افغانستان شمرده می شدند. میراث تاریخی اعلی حضرت امیر عبدالرحمن، زمینه ی سیاسی اعلی حضرت شهید حبیب الله خان را ثبات بخشیده بود. پدر شاه امان الله در زمینه ای که خود مبتکر بسیاری از عناصر مدنی، فرهنگی و رسانه یی آن بود، در روشنگری هایی که به راحتی وارد حیات خلوت سلطنت می شدند، به گونه ای باعث شده بود(جلب توجه) تا امان الله از این طریق نیز عضو جنبش مشروطیت شود.
می شود گفت طرح های انکشافی، عمرانی و رسانه یی اعلی حضرت امیر حبیب الله خان، به اندازه ای خوب بودند که هرچند تعمیم آن ها به توطئه ی ترور خودش انجامید، اما آن مرد معزز، مسوولیت های وجدانی و میهنی اش را فراموش نکرد.
رسمیت معارف عصری و علاقه ی مفرط شاه به عمران و فرهنگ، به خصوص کتاب، بدون شک بر روش ها و علایقی اثر گذشتند که بعداً در سلطنت امانی، به جهش عظیم رو به جلو مدنی و رفاهی مبدل شدند؛ یعنی زمینه های از قبل فراهم شده، امان افغان را به فعال ترین عضو جنبش مشروطیت، مبدل کردند.
سلطنت شاه امان الله را می توان بزرگ ترین دست آورد جنبش مشروطیت افغانستان دانست؛ تحرکی که مایل بود کشور ما به توسعه ی عمرانی، انکشافی و اقتصادی رو آورد.
«سلنطت یک عضو فعال جنبش مشروطیت:
تعمیم مفاهیم مدرن فرهنگی، رسانه یی و مدنی در مقاطعی که باعث تغییر و تحول بنیادین شده اند، در نمونه های تاریخی در کشور های اسلامی، در ترکیه با مصطفی کمال آتاترک، در ایران با رضا خان پهلوی، در کشور های آسیای میانه به وسیله ی اتحاد شوروی و در سایر نقاط با تسریع خیزش های ناسیونالیستی و سوسیالیستی نیز صورت پذیرفته اند. در نمونه های دیکتاتورشیپ، شخصیت هایی مانند صدام حسین در عراق و معمرالقذافی در لیبیا، بدون اعلام باور های بسیار مقید چپی و راستی، مردم را از مزایای رویکرد رو به جلو دولتی، مستفید کرده اند.
در افغانستان، گرایش های یک شهزاده به رفاه اجتماعی که بعداً در کسوت شخص اول مملکت ظاهر شد، موهبت هایی بودند که مردم ما به آن رسیده اند؛ هرچند زمینه های آن ها حتی در زمانی که جمال الدین افغان در دربار شاهان افغانستان، ریفورم می داد، گذشته دارد، اما در سلطنت امانی به مشی اساسی دولت تبدیل می شوند.
قرار گرفتن جنبش مشروطیت در راس قدرت که با شاه امان الله تمثیل می شد، به تسریع روندی انجامید که پس از سقوط امانی نیز تغییر در همه عرصه ها، وقتی آن تاریخ را بازخوانی می کنیم، اساس بسیاری از حرکات مدنی، فرهنگی و رسانه یی کنونی است.
تمثیل خواسته های جنبش ملی مشروطیت افغانان ها که از تمام اقوام عضو داشت، سلطنت امانی را به سمبول تاریخی ما مبدل کرده است. مزیت سلطنت یک عضو فعال جنبش مشروطیت باعث شد، طرح های کلان تحول، هرچند بسیاری تطبیق نیافتند، اما به آمالی مبدل شوند که در حاکمیت های بعدی، جزو جداناپذیر مشی دولت ها جهت تغییر مثبت، انکشاف و خدمات عامه باشند.
نقش تاریخی اعلی حضرت شاه امان الله، تنها منحصر به افغان جسوری نیست که استعمار را تحقیر کرد و به مردم رو آورد. مفاهیم مدنی، فرهنگی و رسانه یی تعمیم یافته در سلطنت او، افغانستان را از گذشته ای سوا کردند که در باور های عامه ی مردم، خوانش یک سویه ی باور ها، باو جود مفاهیم عصری حاکمیت، فرهنگ و رسانه که از سلطنت مرحوم امیر شیر علی خان قوام یافتند و در تمام حاکمیت های امیر عبدالرحمن خان و حبیب الله خان، هرچند با رعایت بیش از حد دینیات، اما تقویت می یافتند، جامعه را بی موازنه ساخته بود.
تعمیم ذهنیت های ارزش نقش زنان و دختران افغان، فرهنگ و سیاست نو، نظام های دیموکراتیک که با شورا حمایت می شوند و آن چه از بازخوانی قابل وصف جهش مدنی زمان شاه امان الله می دانیم، ارزش حضور تاریخی او را در مقطعه ای که باید ابراز وجود می کرد، مهم می سازند.»
براثر مساعى وطن پرستانه محمود طرزى ، شاهزاده امان ﷲ در تحت تاثير مستقيم تلقينات و تلقيات خُسرش، مردى روشنفکر، آزادى خواه و وطن پرست بار آمد ، تاحدى که براى حصول آزادى و استقلال ميهنش حاضر شد تا درحلقه مشروطیت در اید و این تفکررا که برمحور حصول استقلال کامل سیاسی کشور می چرخید درمیان دوستان وارادتمندان درباری وقبل از همه درمیان «غلام بچه گان دربار» که از اشراف زادگان اطراف بودند، نیز گسترش دهد.
بدين سان در تحت تاثير افکار و ايده هاى وطن پرستانه محمود طرزى ، شاه امان ﷲ و همرزمان او مانند: عبدالرحمن لودين، عبدالهادى داوى، محمد ولى خان دروازى و شجاع الدوله غوربندى وسردار عبدالرحمن وهاب وبرادرش سردار حبیب وهاب وسید قاسم خان وغیره عاشق بى قرار وطن و استقلال آن شده بودند و از روى اين احساس شريفانه، جنبش مشروطيت مجدداً بحرکت افتاد. و چون يکى از اهداف مرامى مشروطيت دوم، استقلال کشور و حاکميت قانون در کشور بود، بنابرآن مشروطه خواهان براى رسيدن به اين هدف تلاش میکردند تاموانع را از راه خود بر ميداشتند.
در زمستان سال۱۹۱۹ ،درنيمه شب پنجشنبه ٢۰ فبرورىامیر حبیب الله خان در شکارگاه کله گوش لغمان در بستر خواب خود ، با ضرب تفنګنچه چشم از جهان فرو بست.
نايب السلطنه که در آن هنگام با امیر همراه بود به جانشينى او در جلال آباد اعلان شد. و شجاع الدوله خان با نامه امیر جدید برای بيعت گرفتن مردم کابل به سردار نصرﷲ خان ، عازم کابل گرديد. شهزاده امان الله خان با مطلع شدن از قتل پدر، از اطاعت به عم خود سردارنصرالله خان سرباز زد وخود را مستحق جانشینی پدر شناخت و رجال نظامی وسران ملکی کابل از وی حمایت نمودند. براثراقدامات شجاعانه امان الله خان در برابر امیرنصرالله خان، عمش یک هفته بعد ازامارت استعفا داد و درتاریخ ٢٨ فبرورى (٩ حوت ١٢٩٧ش) امان ﷲ خان بحیث پادشاه افغانستان بر اریکه سلطنت قرارگرفت.
شاه امان ﷲ، سلطنت خود را مشروط به کسب استقلال کامل کشور وانتقام قتل پدرخود اعلان نمودو در يک نطق پرصلابت وجدی در مرادخانى کابل گفت :
« اول برهمه رعاياى صديق ملت نجيبه خود اين را اعلان و بشارت ميدهم که من تاج سلطنت افغانيه رابنام استقلال و حاکميت داخلى و خارجى افغانستان بسر نهاده ام.» وافزود «ملت عزيز من ! من اين لباس سربازى را از تن ‏بيرون نمى کنم تا که ‏لباس استقلال را براى مادر وطن تهيه نسازم ! ‏‏» « من اين شمشير را در غلاف نمى کنم تا که ‏غاصبان حقوق ملتم ‏را به جاى خود ننشانم ! »
متعاقباً شاه جوان، هیاتی را برای برسمیت شناختن استقلال افغانستان تحت ریاست محمدولی خان دروازی به اروپا فرستاد و محمودطرزی را بحیث اولین وزیرخارجه کشور برگزید.

محمودطرزی بحیث اولین وزیرخارجه کشور:

محمود طرزى که حق استادى برگردن مشروطه خواهان دوم داشت ، پس از جلوس شاه امان الله به حيث نخستين وزير امور خارجه عهد امانى مقرر شد و رياست مذاکرات تحصيل استقلال افغانستان را در(اپريل ١٩٢٠) در شهرمنصورى هند و در (١٩٢١ درکابل ) بعهده داشت. او سفارتهاى افغانى را در لندن و پاريس بنيان گذاشت و سياست خارجى افغانستان را به شاگردان و جانشينان خود رهنمائى کرد.
طرزی پس از حصول استقلال کامل سياسى کشور، خود را بسيار خوشبخت احساس مى نمود که به اين آرزوى بزرگ ملى و وطنى خود رسيده است. و توصيه او بجوانان وطن و مردان چيز فهم کشور اين بود که استقلال کشور را که با ريختن خون هاى فراوان حاصل شده ، چون مردمک چشم دوست دشته باشند ولحظه يى از حراست و محافظت آن غافل ننشينند.
طرزی در سن ٦٠ سالگى از مشاغل رسمى کناره گرفت. گفته ميشودکه کناره گيرى طرزى از کار به دليل اختلاف نظرى بود که بين او شاه امان ﷲ در مورد نحوه تطبيق رفورمهای بعد از بازگشت از سفر اروپا وجود داشت. بارى طرزى به شاه امان ﷲ گفته بود که براى تحقق اصلاحات لازم است اردوى قوى در اختيار داشته باشى و شاه امان ﷲ از روى غرور جوانى اين نظر حکيمانه طرزى را نپذيرفته گفته بود که خسر واستادم طرزى پيرشده و به دوره شيخوخيت رسيده. و بنابرين طرزى از کار استعفا داد و مدتى به استراحت ومعالجه و مطالعه پرداخت و سر انجام در اغتشاش ١٣٠٧ ش/۱۹۲۸م محکوم به تبعيد از کشور گرديد.

گماشتن مشروطه خواهان بوظایف دولتی :

پس از جلوس شاه امان الله، تمام زندانيان سياسى که به امر و هدايت امیر حبیب الله خان محبوس شده بودند، به استثنای داکتر عبدالغنی پنجابی ودو برادرش مولوی نجفعلی ومولوی چراغعلی از زندان آزاد شدند.
داکترعبدالغنی خان پنجابی وبرادرانش در۱۹۰۹ به اتهام سوء قصد علیه امیروشهزاده ها به زندان سپرده شده بودند وتا قتل امیر حبیب الله خان(۱۹۱۹) محبوس مانند. سایرمشروطه خواهان پس از رهایی از زندان بکار هاى مهم ادارى مقرر گرديدند.
بقول ملافیض محمدکاتب« مولوی محمد حسین در وزارت معارف به منصب مدیر و پس از چندی به خطاب رئیس تدریسات نائل آمده، سید قاسم در این وزارت به رتبۀ مستشار بعد از چندی به مدیریت جریده امان افغان سرافراز و ممتاز آمده، خدمات شایسته از قوه به فعل آورده، محاسن مبطنۀ خود را نسبت به دولت ابراز دادند و پادشاه میرخان در هنگام محاربۀ استقلال دولت افغانستان با انگلیس، کوشش مردانه کرده پس از خاتمه منازعت به حکومت لهوگرد مأمور شده و از آنجا به حکومت هزارۀ دایزنگی سرافراز آمده…. و محرر اوراق [فیض محمد کاتب] پس از حبس پنج ماه رها گردیده به همان خدمت و چاکری خود برحال گشت و تا 1343قمری [1304شمسی] روز خدمت به تاریخ نگاری به سربرده، بعد بدون صدور خطا و خیانت از ملازمت و خوان احسان دولت محروم و به اجرت به تحریر تکمیل جلد سوم و این جلد[4] پرداخته، بعد از خدمت سی و پنج سال گوشه نشین و زاویه گزینخمول گشت و قضیۀ مشروطه که اسم آن را اهالی مجلس متعهد نمی دانستند و در خیالی که بدان متهم شدند نبودند، از جملۀ قضائی است که کتاب جداگانه به کار دارد که نگار داده شود که چه ستم از قوه به فعل آمده، چه جور ها به روی روز محبوسین آمد. بار چون نگارنده مزدکار و مقید به اختصار بود، از تشریح آن صرف نظر نمود.»
تاج محمد خان بلوچ مدير خارجه ولايت قطغن مقرر شد. ميرزمان الدين خان دروازى والى کابل و هرات گرديد و قاضى عبدالحق سليمانخيل در مکتب حبيبيه معلم مقرر شد. محمد انور خان بسمل (با وجوداقدام برادرش محمد اختر خان به ترور شاه) به حکومت هاى محلى در شمال افغانستان گماشته شد. کاکا سيد احمدلودين به سه وظيفه گماشته شد: آمر مکاتب ابتدائيه ، تدريس در غند شاهى و استخبارات وزارت حربيه، مولوى محمدحسن قريشى مدير مکتب حبيبيه مقررشد. و مولوى عبدالواسع پسر مولوى عبدالرؤوف ملاى حضور، بعد ازچندى رئيس انجمن مرکه پشتو ، بعد رئيس محاکمات و عضو اداره تقنين و شورا مقرر شد. گرچه او در سال ١٣٠٥ ش با شاه امان ﷲ بر خورد نمود ودرنتيجه مورد غضب شاه واقع گرديد و به قندهار رفت . اما در اغتشاش حبيب ﷲ کله کانى فتوايى بطرفدارى شاه امان ﷲ در قندهار صادر نمود. بعد ها چون قندهار از طرف نيروهاى حبيب ﷲ کله کانى به تصرف درآمد، او را بجرم اين فتوا بحضور امير جديد پيش کردند و امير علت فتوا را از او پرسيد : با کمال جرئت گفت : چون شما قاطع طريق و غاصب سلطنت هستيد، بايد شرعاً به قطع يد محکوم شويد. امير حبيب ﷲ(کله کانى) از شنيدن اين سخن او بخشم آمد و امر کرد تا با توپ اعدام گردد و به توپ بسته و تکه تکه شد(١٣٠٨ ش).

محمد ولى دروازى، سرکرده غلام بچه گان دربار که مردى دراک و هوشيارى بود و به دسته عين الدوله و خاندان شاغاسى بارکزائى و عليا حضرت سرورسلطان (سراج الخواتين) مادر شاه امان ﷲ وابسته گى داشت . او در وقايع جلوس امان ﷲخان فعاليت و شايسته گى کارى از خود نشان داده بود، پس از تاج پوشى امان ﷲخان به رتبه جنرالى و نشان حسن خدمت نواخته شد. و بعد از آن بحيث سفير فوق العاده سيار افغانستان در رأس هيئتى به اتحاد شوروى و ديگر ممالک اروپا از راه تاشکند و مسکو فرستاده شد و با لنين ملاقات نمود و روابط سياسى افغانستان را با آن دولت قايم کرد و نخستين معاهده دوستى با اتحاد شوروى را در ٢٨ فبرورى ١٩٢١ (=١٠ حوت ١٢٩٩ش) امضا کرد. بعد ها بحيث وزير امورخارجه بجاى محمود طرزى و سپس بحيث وزير حربيه و پسانتر به حيث وکيل سلطنت ايفاى وظيفه نمود. و يکى از عناصر ضد انگليسى بود وتا آخرين روز حياتش (اواخر١٣٠٨ ش) که با محمود سامى يکجا محاکمه شد، بر همين ذهنيت ضد انگليسى خود پا بر جا بود.
اما فضل غنى مجددى در کتاب خود (افغانستان در عصر اعلیحضرت امان الله خان) اتهام هايى بر محمدولیخان وارد نموده که گويا او بخاطر افکار سوسياليستى و جمهورى خواهى خود با شاه امان ﷲ مخالف بود و بنابرين براى بدست آوردن قدرت، بچه سقاو را درهنگام رهزنى و شورش برضد امان ﷲ خان تقويت ميکرده است.

عبدالهادى خان داوى بحيث مدير جريده نوبنياد « امان افغان» مقرر گرديد و بعد در هيئت هاى سياسى افغانستان در کوه ميسورى اشتراک ورزيد. سپس بحيث مستشار وزارت خارجه و نخستين وزير مختار افغانى در لندن ، بعد وزير تجارت و سفير و به عنوان عضو مهمترين هيئت هاى سياسى افغانستان با نمايندگان کشور هاى مختلف به مذاکره نشست. و مدت ٧ ماه در زندان امير حبيب ﷲخان با غل و زنجير و ١٣ سال از عمر خود را در زندان محمد هاشم خان گذشتاند. در عهد حکومت شاه محمود خان به حيث رئيس شورا و سپس بحيث رئيس سنا منصوب و تا اخير در آن مقام باقى ماند. عبدالهادى داوى کسى است که در پاى تکفير نامه شاه امان ﷲ خان که از طرف روحانيون ورجال اطراف حبيب ﷲ کله کانى نوشته شده بود و براى امضاء به مامورين ارشددولت امانى پيش گرديد و تمام وزراء بشمول برادران و کاکا شاه امان ﷲ آن طومار را بدون ملاحظه امضاء کردند، داوى بعد از امضاى خود افزود: «جزئيات مسايل را علما ميدانند.»
داوی باری در یکی ازشماره های سراج الاخبارشعری به تخلص “پریشان” به نشر رساند که مطلع ان چنین وبد :
سحر گـــهی شنیدم ز بلبل در قفس
که مردم ازغم ودرد والم،نپرسد کس
امیرحبیب الله خان درحاشیه همان شماره سراج الاخبار نوشته بود این شعر ازکیست؟ شاعر آن معلوم شود.

عبدالرحمن خان لودين :
متخلص به «کبريت» پسر کاکا سيد احمد لودين، همان کسى است که درسرطان ١٩١٩بر موتر امير آتش گشود ولى امير کشته نشد و او دستگير و با غل و زنجير زندانى گرديدو پس ازقتل امير حبيب ﷲ از زندان رها وبحيث رئيس گمرک کابل و بعد عضوهيئت سياسى در سفارت فوق العاده افغانستان در اتحاد شوروى و بعد عضو مجلس قانون گذارى (قانون اساسى) شد و بحيث سر منشى حضور نيز کار نمود و بعد رئيس بلديه قندهار و رئيس بلديه کابل مقرر گرديد و در اخير از پست هاى دولت کناره گرفت و به قندهار رفت تا آنکه امير حبيب ﷲ کله کانى اورا بزندان افگند ولى نکشت، اما در سال ١٩٣٠ در عهد حکومت نادرشاه اعدام گرديد. اشعار انقلابى و آتشين او را مرحوم غبار در تاريخ خود نقل کرده که يک مصرع آن در رابطه به دربارچنين است: «خوب اى خران چريد تاچاقتر شويد! »
سردار عبدالرحمن خان که از جمله مشروطه خواهان اول بود، بعد از رهايى از زندان ، ابتدا ناظر امور معارف و بعد معين وزارت امور خارجه و درسال ١٣٠٢ ش رئيس تنظيمه فراه مقرر گرديد که بعد از سه سال از آن وظيفه استعفا نمود.
سردار عبدالرحمان خان :
او پسر سردار عبدالوهاب خان بن سردار مير افضل خان بن سرادار پردلخان بن سردار پاينده خان بارکزائى بود. سردار عبدالرحمن خان در فراه در ١٢٤٩ شمسى متولدشده است. پدرش سردار عبدالوهاب يکى از هواداران سردار ايوب خان و در هنگام جنگ ميوند از طرف سردار ايوب خان مدتی والی سرپرست امور هرات بود و بعد از آنکه سردارايوب خان از امير عبدالرحمن خان درقندهار شکست خورد و مجبور شد يکجابا هوا داران خود که تعداد شان به روايتى به هشتصد تن از بزرگان هرات و فراه و هلمند و قندهارو کابل مي رسيد ، به ايران پناه ببرند، سردار عبدالوهاب خان با پدرخود سردار میرافضل خان به ايران رفتند. سردار افضل خان در جام وباخرز باقی ماند و با مشکلات سخت اقتصادی دچارشد ولی سردار عبدالوهاب خان به تهران رفت.
پسران سردار عبدالوهاب خان سردار عبدالرحمن خان و برادرش سردار حبيب خان توفيق يافتند تا در تهران تحصيل کنند و اشخاص با دانش و بادرکى بار آيند. بعد از مرگ سردار مير افضل خان ، سردار عبدالوهاب خان بدليل انکار از دادن دخترخود به خاندان سلطنتى قاجار، از طرف دولت ايران تحت فشار قرارگرفتند و به هند رفتند ومدتى را در سند و درکراچى بسر بردند. در عهد اميرحبيب ﷲ خان اين خانواده به کابل بازگشتند، پدر شان سردار عبدالوهاب خان به عنوان امين المکاتب(وزیرمعارف) و پسرانش سردار عبدالرحمن و سردار حبيب ﷲ به قوماندانى عده يى از قشون شاهى گماشته شدند. در ماه صفر ١٣٢٧ قمرى (١٩٠٩م) که اعضاى مشروطيت اول دستگير وبرخى اعدام و برخى زندانى شدند، اين دو برادر نيز بجرم مشروطه خواهى زندانى گرديدند، زيرا آنها در رأس يک جرگه فرعى رفقاى مشروطه خواه واقع بودند که شهزاده امان ﷲ هم به اين گروه شامل بود، اما مدتى بعد اين برادران از زندان ارگ نجات يافتند و بقول مهدى فرخ سفير ايران درکابل، پس از رهايى سالى چهارصد روپيه براى هردو برادر پرداخته ميشد.
آقای عبدالوهاب(وحید) مقیم امریکا، که در فیسبوک با من دوست است در مورد جد خود سردارعبدالوهاب خان برایم نوشت که: سردارعبدالوهاب بعد از بازگشت به کابل مدتی بحيث مشاور دربار امیر حبیب الله بودند. در خاطرات كاكايم عبدالحكيم وهاب خواندم كه شبى امير در دربار از خدمات عبدالوهاب خان تعريف مى كنند و كاغذى را برايشان مى دهند كه همان عنوان ( امين المكاتب ) يا وزير معارف مى باشد . در زمان شاه مرحوم ظاهر خان سر منشي شان جناب مرحوم كهگداى در يك مقاله مبسوط شخصيت و بيوگرافى عبدالوهاب خان را در مجله ژوندون به معرفى گرفتند ، كه عكسى از سردار را در جلد مجله چاپ شده بود . درين مقاله از ايشان بنام اولين وزير معارف افغانستان ياد كرده بودند .
در سركوب مبارزين و جوانان[مشروطه خواه] دوره امير حبيب الله خان كه عبدالوهاب خان تقاعد كرده بودند در دربار منحيث سر منشى كار مى كردند . يكى از خاطره ها كه از فاميل شنيده ام گرفتارى هاى صورت گرفت كه يكى از پسران عبدالوهاب خان هم از جمله دستگير شدگان بود. شب در دربار خود امير فرمود : پدر امين دربار و پسرش دشمن دربار ؟! و پرسيده بود خود شما جزايش را تعیين كنيد ! اسم او(سردار عبدالرحمن خان) در جمله اعدام شدگان بود ولى در آخرين لحظه امير او را بخشيد .
سردار عبدالرحمن در مدت بيکارى در مزارشريف نزد پدرخويش سردار عبدالوهاب خان که نايب الحکومه بلخ بود رفت و در آنجا بود تا امير حبيب ﷲ به قتل رسيد و او به کابل آمد وبه حيث اولين وزير معارف در کابينه امانى انتصاب شد. ولى بزودى به عنوان سفير افغانستان به دهلى جديد گماشته شد.
سردار عبدالرحمن خان در جريان جنگ استقلال در دهلى جديد به عنوان سفير افغانستان شناخته ميشد، چون انگليسها چاره ختم جنگ را در مذاکره ديدند، پس سفير افغانستان را با خانواده اش از دهلى تحت الحفظ به پيشاور آوردند و موضوع متارکه جنگ را با او در ميان گذاشتند و سپس شرايط متارکه را (که اردوى افغانى مى بايد بيست ميل از نقاط اشغالى خود به عقب بروند تا مذاکرات صلح آغاز شود) بوسيله او بکابل فرستادند. در حالى که خانواده اش در گرو انگليس ها باقى ماند، او بوسيله اسپ فاصله پيشاورآمد و شد پيمود و موضوع متارکه را آبرومندانه تأمين نمود. بعد از حصول استقلال او بحيث مستشار در وزارت خارجه و برادرش سردارحبيب ﷲ خان بحيث وزير معارف درنخستين کابينه دولت امانى مقرر گرديدند.
در کتاب “دست نویس عبدالحکیم خان وهاب پسر عبدالوهاب خان امین المکاتیب”، مطالب مهمی در بارۀ چگونگی پیشنهاد متارکه جنگ از سوی انگلیس بازتاب یافته که متن آنرا به دلیل اهمیت آن اکنون بار دیگر آنرا تقدیم میدارم:
نویسنده کتاب فوق می نگارد: «عبدالرحمن خان در بدو سلطنت امیر امان الله خان( 1298 شمسی) به حیث ناظر معارف به وزارت معارف مملکت مقرر شدند، اما بنابر ایجاب سیاست از وظیفه بعهده سفارت روانه هند برطانوی گردیدند که این ایام پیشتر از اعلان استقلال افغانستان و لزوماً آمادگی جهاد با انگلیس بود…. منظور سفارت هم مذاکرات و تماس دپلماسی با برطانیه بوده است، چنانچه بمجرد اعلان استقلال افغانستان در فروری 1919 و سوقیات کابل در اپریل سال مذکور به استقامت سرحدات هند با آنکه هنوز اعلان حرب نشده بود، سفرای دولتین در دهلی سردارعبدالرحمن خان و در کابل حافظ سیف الله خان مقیم بودند. وقتیکه جنگ در محاذ خیبر شروع شد و بعد از آن قطع مناسبات دولتین اعلان گردید، دولت انگلیس از دهلی سفیر افغانستان سردار عبدالرحمن خان را با عائله اش تحت الحفظ در پایگاه نظامی خود که در “دکه” اشغال کرده بودند، آورد و پیش رفتن نگذاشت. از جانبی هم دولت انگلیس تمام اوراق و اشیای سفارت افغانستان را در دهلی و همچنین اوراق و اسناد نمایندگی افغانستان در پشاور را ضبط کرد. چون دولت انگلیس در طی جنگ محاذات متعدد در سراسر خطوط سرحد با افغانستان خطر جنگ را احساس و عواقب نامطلوب آنرا در مورد هندوستان درک نمود، ناچار مایل به صلح و تصدیق استقلال افغانستان گردید و راه مذاکره را توسط قوماندانان خود در دکه با سفیر نظربند افغانستان سردارعبدالرحمن خان باز کرد.«
نویسنده کتاب علاوه میکند:« انگلیسها در دکه با سردار موصوف به مذاکره پرداختند و او را حامل پیامی ساختند تا به کابل رفته و با شاه امان الله خان درباره صحبت نماید. سردارعبدالرحمن خان بغرض اطلاع مذاکرات و تمایلات انگلیسها راجع به صلح روانه کابل شد و [انگلیسها] غلام احمد خان پسر شانرا در پایگاه عسکری دکه تحت حفاظت نگهداشتند… سردار خسته و افسرده بسلامت وارد کابل گردید و با امیر امان الله خان که او هم بشدت از جانب سردار عبدالرحمن خان و جریان مذاکرات شان نا آرام و در انتظار بود، درتماس شد. امیر امان الله خان از مساعی صادقانه و وطن خواهانه سردارعبدالرحمن خان اظهار خوشی و تشکر نموده، بعد از تعاطی افکار بقبول متارکه انگلیس با شرایط تصدیق استقلال، هدف حکومت افغانستان را برای عبدالرحمن خان حالی و رخصت فرمود. سردار عبدالرحمن خان واپس در دکه نزد انگلیسها آمده موافقت امیر را به آنها ابلاغ و متارکه بتاریخ سوم جون 1919 اعلان شد و سردار عبدالرحمن خان با پسر و همراهان خود پس از هفده روز در دکه بکابل برگشت.»
بردارسردار عبدالرحمن، سردار حبيب ﷲ بود که بعد از وزارت معارف به عضويت شوراى ملى در آمد و در همان شغل از جهان چشم پوشيد.اما سردار عبدالرحمن خان بعد بحيث رئيس تنظيمه فراه و چخانسور مقرر شد و سه سال در آنجا باکمال تدبير ومردمدارى وظايفش را انجام داد و بعد از سه سال از آن وظيفه استعفا داد. دراواخر سال ١٣٠٦-١٣٠٨ ش، اوبه کابل آمد و در اغتشاش خانمانسوز سقاوى خانه و دار وندارش در بوستانسراى کابل ازطرف سقاويها به غارت رفت و خودش براى مدتى زندانى گرديد. پس از سقوط سقاوى سردار عبدالرحمن خان دوباره به فراه رفت و تا آخر عمر خود در فراه باقى ماند و با آنکه نادرخان به او پيشنهاد کار و شغلى را هم درکابل نمود، اما او از آمدن بکابل خود دارى کرد. مرحوم حبيبى فوت سردار عبدالرحمن خان را در (١٣١٣ ش=١٩٣٤) و مرحوم پاينده محمدزهير عمر او را در هنگام فوت ٦٤ سال در فراه قيد کرده اند.
زهير ميگويد که سردار عبدالرحمن خان زبان انگليسى و اردو را بدرجه اعلى ميدانست و در زبان فارسى شاعرى شيوابيان و نويسنده با ذوقى بود.داراى آثار علمى و ترجمه وديوان اشعارى نيزبوده است که حين غارت منزل شان نابود شده اند. چند بيت از رباعيات وى اينست :
يک چند که زير خاک شــد منزل ما
بينى که چه کوزه ها کنند از گل ما
چون برلب هر دلبرى رسد آن کوزه
بــيرون شـود آرزو همه از دل ما
٭ ٭ ٭
غـنچه زدهان تنگ خوبان رسته است
ســرو ازقد دلجوى جوانان رسته است
نسرين که از و زينت هـر بستان است
ازعارض خوب ماهرويان رسته است
٭ ٭ ٭
اين بند از مخمسيست که برغزل ولى طواف گفته است :
چون شداز نگهت گل صبح چمن عنبرخيز
وزنسيم سحـرى گشت درختان گـل ريز
بلبلان بانگ برآورد که هى هى بگريز!
مــوج گل از سر ديــوار چمن شد لبريز
کشتى باده بــياريد که گل طـــوفان کرد
سردار احمد رحمانى، پسر همين سردار عبدالرحمن خان بود که مدتى براى تحصيل به اتحاد شوروى رفت و نخستين کس بعداز استقلال است که خانمى از شورويها گرفت و چندى در سفارت افغانستان در مسکو بحيث ديپلومات کارکرد و حتى بطور مخفى و بدون اطلاع سفير افغانستان، سردار محمد هاشم خان در بين الملل سوم در شهر باکو اشتراک ورزيد. بدون شبهه سردار هاشم خان از ايده هاى چپى او و ديگر رفقاى همعقيده اش مثل عبدالرحمان خان لودين و فقير محمدخان پيلوت سفارت افغانى در مسکو مطلع بود.
احمد رحمانى از جوانان تندرو عصر امانى بود که در سال ١٣٠٨ شمسى به اتهام مخالفت با سياست حکومت نادرشاه به زندان افتاد و محکوم به اعدام شد ولى بگفته دکتر حسين بهروز او با گفتن اين رباعى حکيم عمرخيام به نادرشاه :
نا کـرده گناه درجهــان کيــست بگـــو؟
وانکس که گنه نکرد چون زيست بگو؟
من بــد کنم و تــو بــد مکــافــات دهى،
پـس فـرق ميان من و تو چـيست بگو؟

از اعدام نجات يافت و به حبس عمرى محکوم گرديد وتا ١٣٢٥ شمسى يعنى تا پايان حکومت هاشم خان در زندان ماند. بدين حساب مدت ١٧ سال در زندان بسربرد. نامبرده در ١٣٢٥ شمسى در عهد حکومت شاه محمود خان از زندان رهائى يافت و بزودى در کابل درگذشت.
بقول رحمت رحمانى برادرزاده اش، همين رباعى خيام بنابر وصيتش در لوحه قبر وى حک شده است. روانش شاد و يادش گرامى باد !
ماگه رحمانى، دختر احمدرحمانى از پيشگامان نهضت نسوان کشور بشمار ميرود و نخستين زن افغانست که در عهد حکومت شاه محمود خان برقع از رخ بر افگند و با صورت برهنه به دانشگاه رفت، و بجرم اينکار از رفتن به دانشگاه منع شد و مدت يک سال محکوم به خانه نشينى گرديد. اوکتاب «پرده نشينان سخنگو» را نوشت و درسال ١٣٢٨ خورشيدى به نشر سپردو در ١٣٧٨براى بار دوم در پيشاورپاکستان به چاپ رسانيد. ماگه رحمانى در لندن زندگى ميکند. او زبان فارسى را بدرستى صحبت مينمايد وخط زيبا و انشاء درست و بدون غلطى دارد ومن نمونه خط و نوشته او را نزد پسر عمويش رحمت رحمانى در سويدن ديده ام. منزل ماگه رحمانى همواره محل تبادل نظر و جلسات گروه داکتر محمودى بوده است.

شيرعلى خان بارکزايى که از مشروطه خواهان اول و تا مرگ امير حبيب ﷲ خان در زندان بسر برده بود در عهد امانى به وظيفه سرشته دارى (مستوفى) درنيمروز مقرر گرديد و در آنجا تا پايان عمر بسر برد و زمين خريد و روستاى شيرآباد را در نيمروز آباد کرد. پسران او حاجى مهرعلى خان و حاجى امان ﷲخان و محمد انورخان و عبدالعزيز بودند که از همه معروفتر حاجى مهرعليخان بود. نامبرده بحيث نخستين مدير مدرسه در مرکز ولسوالى کنگ، برتبه لوامشر ملکى کار کرده است.
موصوف در روابط اجتماعى خويش آدم روشنفکر و خوش برخورد و صاحب دسترخوان گسترده ئى بود و با حکومت سرو کارى نداشت و امور زميندارى وحکومت را به پسر بزرگ خود صوفى نورعلى واگذاشته بود. يکى ازپسران او داکتر عبدالعلى مهرزاد طبيب لايقى است که اکنون در يکى از شفاخانه هاى انگليس کار ميکند و برادران ديگرش نيز در گوشه هاى مختلف جهان پراکنده اند. حاجى امان ﷲ شيرزاد برادرحاجى مهرعليخان وکيل دوره سيزدهم شوراى ملى نيز شخص نامدار و جوانمرد وباذلى بود. متاسفانه در حکومت تره کى – امين، ظاهراً به توطئه خانم دومش (که سى سال از شوهرش خورد تربود)، به زندان افتاده بود وبارى به کمک جمعه خان بارکزی از زندان رها و تا رياست اگسا در صدرات آورده شد و بخانمش از جانب نوراحمدعزيزى، رئيس ادارى وزارت اطلاعات وکلتور خوش خبرى داده شد(نگارنده شاهداين خبرخوش بود) اما شيرزاد از وسط راه مفقود گرديد و هرگز روى خانه را نديد .وخانمش بدون انتظار هرچه زودتر فاتحه اش را گرفت وپس از تصرف دارائی شوهر با یک خادیست که ممکن است در از ميان بردن شيرزاد نقشى داشت،ازدواج کردو بزودى از کشور بدر رفت (١٩٨٠م).

ميرزا محمد مهدى خان چنداولى
يکى ديگر از مشروطه خواهان پر شور و به گروه «جوانان افغان » منسوب بود. او علاوه بر زبان درى ، زبانهاى عربى و ترکى را هم ميدانست. وى در دوره امانى برتبه غند مشرى، مدتى بحيث مدير لوژيستيک وزارت حربيه کار کرد و سپس بر اثر درايت و شايستگى و توانايى قلم خويش از کارمندان ورزيده و مقرب در بار شاه امان ﷲ بشمار ميرفت. پس از سقوط رژيم امانى، به مخالفت با رژيم حبيب ﷲ کله کانى و سپس به مخالفت با رژيم نادرشاه پرداخت.(گرچه نادر خان او را به عضويت مجلس سنا نيز منصوب کرده بود) اما چندى بعد وى را، به اتهام قتل سه نفرکارمند سفارت انگليس درکابل که توسط محمدعظيم يکى از هواخواهان پر شور امان ﷲ خان صورت گرفته بود، دستگير و همراه با چهار نفر ديگر اعدام نمود. ميرزا محمد مهدى خان چنداولى همان مردى بودکه وقتى ديد محمد وليخان وکيل مقام سلطنت را قبل از خودش بدارمى آويزند، فريادکشيدکه: اول مرا بدار بزنيد تامرگ چنين مردى را بچشم خود نبينم!».
محمد آصف آهنگ و محمد يونس مهدى زاده فرزندان فداکار و وطن دوست همين مشروطه خواه است که با وجود اختناق و تحريم رسمى از تحصيل در مدارس کابل، بر اثر استعداد ذاتى وسعى و تلاش و کوشش شخصى، خود را تا سطح شخصيت هاى سياسى – فرهنگى مطرح در جامعه روشنفکر افغانستان بالا کشيدند. محمد يونس مهدى زاده ، متأسفانه در حادثه چنداول در سرطان ١٣٥٧ از طرف سرکوبگران رژيم تره کى نابود شد. اما برادر ديگرش محمدآصف آهنگ خوشبختانه از آن حادثه شوم جان سالم بدر برد. آقاى آهنگ از اعضاى برجسته «جمعيت وطن » برهبرى مير غلام محمد غبار بود. در جنبش مشروطيت سوم سهم و نقش عمده بازى کرده است .

بشیراحمد ابوی:
بشیراحمدابوی از جوانان فعال مشروطیت دوم و از خانواده ابوی واز
جمله شاگردان محمودطرزی وهمکارش در وزارت خارجه بود که
درسال ۱۳۰۰ ش بحیث قونسل افغانی در کراچی وظیفه داشت.

غلام محمد مصور (کسى که عريضه مشروطه خواهان اول را در١٩٠٩ به جلال آباد برد و به امير پيش نمود ودوسال زندانى شد) غرض تحصيل به آلمان فرستاده شد و دربازگشت مدير مکتب رسامى مقرر گرديد و به پروفسور غلام محمد ميمنه گى شهرت يافت.در سال ١٩٢٨ بنابر خدمات صادقانه اش نشان «ستور» به وى اعطاءگرديد.او استاد مسلم وبى رقيب هنر نقاشى در افغانستان بود. پروفيسر غلام محمد پسر عبدالباقى ميمنه گى درسال ١٢٥٢ش در شهر ميمنه تولد يافته بود. پدرش به جرم هوادارى از سردار اسحاق خان درعهد امير عبدالرحمن خان به کابل آورده شده و اعدام گرديده بود، املاکش ضبط و خانواده اش تحت نظارت در کابل بسرمى بردند و باجيره ايکه از دولت دريافت ميکرد، حيات بسر مى بردند. غلام محمد ميمنه گى نقاشى را از استاد محمد اعظم ابکم، نقاش دربار امير عبدالرحمن خان و مير حسام الدين نقاش در زمره غلام بچه هاى دربار آموخت و سپس در عهدامير حبيب اﷲ خان در جمعيت سرى ملى شامل شد. پروفيسر غلام محمد به سبک غربى نقاشى ميکرد و به عمر ٦٢ سالگى در١٣١٤ شمسى در گذشت.
شجاع الدوله خان غور بندى يکى ديگر از مشروطه خواهان دوم و وابسته به گروه شهزاده امان ﷲ خان بود که بعد از قتل امير حبيب ﷲ خان، به فعاليت پرداخت و ظاهراً براى تبليغ امارت سردارنصرﷲخان، در جلال آباد از مردم بيعت گرفت و باطناّ براى نقشه اصلى جوانان افغان بکابل آمد و در واقعه جلوس شهزاده امان ﷲ خان و از بين بردن مخالفين سياسى اش نقش فعال بازى کرد. و چون يکى از مخالفان سر سخت مشروطه خواهان و شاه امان ﷲ، ميرزا محمدحسين مستوفى الممالک بود، شکى نيست که مستوفى الممالک از نخستين کشته شدگان رژيم امانى باشد. بهر حال شجاع الدوله خان پس از جلوس شاه امان ﷲ، بحيث وزير امنيه (داخله) مقرر شدو سپس در راس هيئت تنظيمه به هرات مقرر گرديد(٢٠ جدى ١٣٠٠ش) و از حوت ١٣٠٣ تا ١٣٠٧ شمسى سفير افغانستان در لندن بود و بعد از ١٣٠٨ شمسى از آنجا بر طرف و در برلين مقيم گشت وهم در آنجا در سال ١٣٢٤ ش وفات يافت.
از جوانان راديکال و تندرو مشروطيت دوم يکى هم غلام محى الدين آرتى بودکه مردى نقاد و نترسى بودو در لويه جرگه ١٩٢٨ پغمان بحيث نماينده انتخابى کابل بر شاه امان ﷲ انتقاد کرد وگفت:« اعلحضرتا! مادامى که اين وزراى مشهوربالفساد شما تا پاى محاکمه و دار برده نشده اند، هيچگونه اصلاحى در مملکت ممکن نيست.»
اين جوان وطن پرست و داناو توانا، علناً با وزيران و کارمندان فاسد دولت مى آويخت و عنصر مخالف رشوه خواران و انگليس مشربان بود. او بعد از سقوط دولت امانى مجبور به ترک وطن شد و درحدود ١٣٠٩ ش در پيشاور مورد سوء قصد يک قاتل نامعلوم قرار گرفت و جان داد.

غلام نبى خان چرخى ،
غلام نبی خان وغلام حیلانی خان ومحمدصدیق خان چرخى پسران سپهسالار غلام حيدرخان چرخى از شخصيت هاى موثر و قابل ذکر ديگر نهضت مشروطيت دوم، بوده اند و شاه امان ﷲ نيز از تفويض مقامات وزارت و سفارت به پسران چرخى دريغ نورزيد. غلام نبى خان چرخى از اشتراک کنندگان نبرد استقلال بود و مدتى وزير مختار افغانى در مسکوبود و بعداّ معاون وزير خارجه شد. در سال ١٩٢٤ در هنگام شورش خوست او فرماندهى نيروهاى دولتى را درلوگر به عهده داشت. بعد بحکومت پکتيا تعيين گرديد. او بواسطه نفوذ قومى و نام پدرش و براساس لياقت شخصى درماموريتش در جنوبى موفق بود.
غلام نبى خان در ١٩٢٦ به وزير مختارى پاريس منصوب گرديد و در سال ١٩٢٨ به حيث سفير افغانستان در مسکو گماشته شد. غلام نبى خان چرخى همان کسى است که بعد از سقوط کابل بدست بچه سقاو با نيرويهاى مختلط افغانى و شوروى زير قوماندنى جنرال پريماکوف از شمال وارد افغانستان گرديد و مزار شريف را از دست نيروهاى سقاوى گرفت و تا سمنگان پيشروى نمود، مگر وقتى خبرشد که امان اﷲ خان از افغانستان خارج گرديده ، او هم دست از مبارزه برضد سقاويها گرفت وبا نيروهاى شوروى افغانستان راترک گفت و به ترکيه رفت.
در ترکيه بعد از ملاقات با محمود طرزى وسيدقاسم خان و ديگر مشروطه خواهان با قيمانده درخارج، براى ادامه مبارزه در داخل وارد کشور شد. پس از ورود بکابل غلام نبى خان زير مراقبت جدى دولت نادرشاه قرار داشت و اشخاصى از همکاران دوره امانى مانند محمد صفر خان نورستانى و عبداﷲخان نايب سالار(ماهيار) بحيث رفقاى جانى جانى دقيقه اى او را تنها نمى گذاشتند.
از اين ببعد داستان غم انگيز اعدام غلام نبى خان را مرحوم غبار چنين تصوير ميکند: «بالاخره در يکى از روزهاى ماه عقرب ١٣١١ ش (١٦ عقرب) هنگام نماز ديگر سرياور حربى شاه (جنرال سيدشريف خان کنرى) با موتر مخصوص سلطنتى پشت دروازه غلام نبى خان چرخى (واقع در عقب شاه دوشمشيره در محل دارالمعلمين عالى کابل) رسيد وفرمايش شاه را ابلاغ کردکه:« اعليحضرت بشما سلام ميرسانند ميفرمايندکه امروز هوا خوب است اگر ميل داشته باشيد من منتظرم بيائيد که يکجا به هواخورى برويم و اگر ميل نداشته
باشيد خير.»
غلام نبى خان با برادرخود غلام جيلانى خان(سابق جنرال و سفير) و بنى اعمام خود : جانبازخان نايب سالار( آنکه درجنگ شاه مزار لوگر بمقابل بچه سقاو از حيات محمد نادر خان دفاع کرده بود) و جنرال شير محمدخان بجانب قصر دلگشا حرکت کرد. شاه قبلا ّترتيبات گرفته بود. برون قصر دلگشا يکقطعه عسکرگارد صف کشيده وشاه در سالون دلگشامنتظر نشسته بود.
همينکه غلام نبى خان از موتر فرود آمدبه او گفته شد که شاه اينک فرود مى آيد. غلام نبى خان و همراهانش پيشروى صف گاردمنتظر بايستادند. موتر شاه نزديک زينه آورده شدو در همين لحظه شاه ظاهرشدو از زينه فرود آمد. بين غلام نبى خان و شاه موتر حايل گرديد. شاه در پهلوى موتر بايستاد و غلام نبى خان و همراهانش رسم تعظيم بجا آوردند. شاه بدون آنکه جواب سلام بدهد روى بجانب غلام نبى خان کرده و گفت :« خوب غلام نبى خان! افغانستان بشما چه بد کرده که شما خيانت ميکنيد؟» مرد جواب داد:« افغانستان مى شناسد که خاين کيست ؟» …. نادرشاه بعد از استماع جواب غلام نبى خان به گارد محافظ امرنمودکه بزنيد ! سپاهيان گارد پيش آمده اين مرد رابر روى خاک انداختند، در حالى که برادر و بنى اعمام او در زير سايه سرنيزه گاردشاهى ايستاده و اين منظر فجيع را تماشا ميکردند، غلام نبى خان به عجله دستمال خودش را از جيب کشيده در دهن فرو برد تا درزير ضربات تفنگ دشمن صداى نالش او از دهن برنيايد. گاردشاهى با قنداق تفنگ شروع بزدن کردند، نادرشاه ايستاده بودو تماشا ميکرد، اما ميلرزيد. ناگهان فرياد کرد که بزنيد تا بميرد. سيدشريف خان ياورپيش شد وبه سپاهيان امرکردکه با ميله هاى تفنگ بزنيد! اينست که ميله هاى فولادين تفنگ عموداّ برپشت و پهلوى مرد فرو رفت و اسخوانى سالم در بدن او باقى نماند. اين قصابى هژده دقيقه تمام دوام نمود. شاه امر کرد که مرده غلام نبى خان را نزد خانواده اش منتقل سازند. نادرشاه خود به موتر سوارشد وراه تفرج بگرامى در پيش گرفت .مرده غلام نبى خان را بسراى او داخل کردند، غريو از مرد وزن برخاست و محله اندرابى در خاموشى مرگبارى فرورفت. در حالى که خانه غلام نبى خان از طرف سپاهيان احاطه شده و حرم اوجزء محبوسات دولتى بشمار ميرفت . غلام جيلانى خان و جانبازخان و شير محمدخان داخل زندان ارگ شده بودند….»

اين شدت عمل حکومت سبب گرديد تا سردار محمدعزيزبرادر نادر شاه را در برلين ترور کنند و يکسال بعداز کشته شدن غلام نبى خان چرخى، در٧ سپتامبر سال ١٩٣٣ (سنبله ١٣١٢ش) جوانى بنام محمدعظيم داخل سفارت انگليس درکابل گرديد و سه نفر کارمند آن سفارت را بقتل رسانيد. بعد از اين حادثه نادرشاه به اعدام برخى از هواداران شاه امان ﷲ خان پرداخت و منجمله جنرال غلام جيلانى خان چرخى و جنرال شيرمحمدخان چرخى با پسران نوجوان غلام جيلانى( غلام ربانى و غلام مصطفى) و عبداللطيف خان پسر عبدالعزيز خان چرخى بدار آويخته شدند. جانباز خان نايب سالار چرخى با پسرک چهارده ساله اش (يحى چرخى) در زندان جان دادند. بدينصورت بازى با خاندان چرخى بپايان رسيد.
اين قساوت بدون انتقام باقى نماند، يک سال بعد از قتل غلام نبى خان ، درست در روز سالگرد مرگ غلام نبى خان ،در تاريخ ٨ نومبر ١٩٣٣ درکابل نادرشاه به صحن قصر دلگشا رفت تا براى طلابى که شهادتنامه هاى شان را دريافت ميکردند، انعام بدهد، هنگامى که شاه از برابر شاگردان ميگذشت ، عبدالخالق پسر مستخدم غلام نبى خان با تفنگچه اى که به منظور ترورشاه باخود گرفته بود برروى شاه سه مرمى آتش کرد و چند لحظه بعد نادرشاه ديگر زنده نبود.هرچند عبدالخالق بعد ها با شکنجه اعدام گرديد، اما انتقام ولى نعمت خود را از شاه گرفت و بجاى نادرشاه پسر ١٩ ساله اش محمدظاهر، شاه افغانستان اعلان شد.
برادر ديگرغلام نبى خان چرخى، غلام صديق خان چرخى آخرين وزيرخارجه عهد امانى و داماد محمودطرزى بودکه بعد از تبعيد مدتها در آلمان بسر برد و بالاخره بعد از ختم جنگ جهانى دوم از ﷲنواز خان وزير مختارافغانى ، تذکره تابيعت افغانى گرفت و بکابل آمد و بدون آنکه کارى کرده باشد از دنيا درگذشت.
سردار عبدالحسين عزيز،
يکى از مشروطه خواهان آگاه و بادرايت عهد امانى به حساب مى آيد. سردار عبدالحسن عزيز از خاندان سردار سلطان احمدخان سرکار، داماد امير دوست محمد خان بود. پدرش سردار عبدالعزيز نخستين سفير افغانستان بدربار تهران بود و خودش در تهران متولد شده و در آنجا درس خوانده و شخص با سواد و مدبرى بار آمده بود. او از همکاران داوى و رفقاى مير سيد قاسم خان بود. و در جنبش مشروطيت اول و دوم شامل و همواره سر حلقه مشروطه خواهان بود. پدر سردار عبدالحسين خان عزيز، سردار عبدالعزيز پسر سردار عبدﷲ جان بن سردارسلطان احمدخان بود. سردار عبدﷲ جان در جنگ ميوند در رکاب سردار ايوب خان با انگليس ها رزميد و بعد از شکست انگلیسها در جنگ دیگری از طرف هواداران امیرعبدالرحمن خان در اگست ۱۸۸۰درگرشک کشته شد.

عبدالحى عزيز پسر سردار عبدالحسين عزيز،نيز از شخصيت هاى سياسى اين خانواده بود. او شخص تحصيل يافته و با دانش و از جمله آزادى طلبان پرشور مشروطيت سوم بود و در جمعيت وطن با غبار و همرزمانش در يک حلقه سياسى فعاليت ميکرد. در مظاهرات سال ١٣٣١ شمسى با غبار و محمودى و داکتر فاروق اعتمادى و عده ديگر زندانى گرديد. و يک سال بعداز زندان رها شد و چندى بعد بحيث مشاور در وزارت معادن و صنايع مقرر گرديد. در ١٩٥٧ هنگامى که سردار محمد داود صدراعظم افغانستان به پاکستان رسماً سفر نمود، وى در اين سفر صدراعظم را همراهى کرد. پس ازآن در پست هاى رياست هوائى ملکى و معينت وزارت پلان و درسال ١٩٦٣ م وزير پلان مقررگرديد و درسال ١٩٦٤ بنابر عارضه قلبى به عمر٤٩ سالگى پدرود حيات گفت.

سيدقاسم خان(برادرمهترسید عبدالله سابق مدیرعمومی سیاسی) داماد
محمود طرزى، از اعضاى مهم مشروطيت دوم بود و در وزارت خارجه در زير دست محمود طرزى کار ميکرد و مدتى مستشار سفارت افغانى در مسکو بود و بعد جنرال قونسل افغانستان در بمبئى و در سفر اروپا از همراهان شاه امان ﷲ بود. .
این سیدقاسم خان بقول پوهاندداکتر سید خلیل الله هاشمیان از سادات کنربود و غیر از مير سيد قاسم خان پدر سید مسعود پوهنیار وبرادر میرهاشم خان وزیر مالیه عهد امانی است که به اتهام قتل نادرخان توسط عبدالخالق زندانى و محکوم بمرگ و تاپاى دار برده شد، اما بر اثر وساطت سردار فيض محمد زکريا وزير خارجه از اعدام نجات يافت وبه حبس دوام سالهاى زيادى درزندان باقى ماند.

در مشروطيت اول و دوم برخى از شاعران پرشور به جنبش مشروطيت دلبستگى داشتند و اشعارى آبدارى بر ضد استبداد فيودالى نظام سروده اند که در عين حال بيانگر عشق و محبت شان به استقلال کشوراست .
غبار از مشروطه خواهان جوان ميگفت :
همت عالى من ميل به پستى نکند
گرد گــرديدم و برطرف ثريا رفتم

در شعريکه مرحوم غبار ازجلوه نقل کرده چنين آمده است :
تاکى از جور و ستم شکوه وفرياد کنيم
فکر برهــم برهم زدن ريشه بيداد کنيم
که الهامى است از اين شعر بهار خراسانى :
تاکى از جور وستم ناله وفرياد کنيد
فکر بـــرهـــم زدن خانه صياد کنيد

سرور جويا،نيز از جمله رهروان مشروطيت دوم وشخص مورد اعتماد شاه امان الله بود وبه همین سبب مدتى دردربار امان الله خان کتابت کرد.سرورجویا مردی صاحب اراده وشخصیت استوار وعدالت خواه وضد استبداد بود و در راه تحقق عدالت ومحو ظلم وفساد مبارزه کرد وجانش را برسر عدالتخواهی وضدیت با استبداد از دست داد.
شادروان محمدآصف آهنگ، از شخصیت های ملی ومبارز وطن و از مشروطه خواهان سوم وعضوجمعیت وطن بود و باری برای من از استاد خلیلی حکایت میکرد ومیگفت: خلیلی نزد مامای خود نایب سالارعبدالرحیم خان در هرات رفته بود واتفاقاً سرور جویا یکی از هواداران پرشور امان الله خان در روزنامه اتفاق اسلام هرات کار میکرد. خلیلی روزی سری به ادارهً روزنامه اتفاق اسلام میزند وسرورجویا را می بیند و چون او را میشناخت که از مشروطه خواهان وهوادار امان الله خان است ، فوراً تفنگچه خود را از کمر میکشد و جویا را هدف قرار میدهد. جویا براثر اصابت گلوله نقش زمین میشود وخلیلی به گمان اینکه او مرده است ادارۀ اتفاق اسلام را ترک میگوید ، اما جویا نمرده و زخمی شده بود. دوستان او را از صحنه خارج میکنند و به مداوای او در ایران می پردازند و سرانجام جویا از آن مهلکه نجات پیدا میکند واز ایران به پیشاور واز پیشاور به کابل می آید و خوشبختانه که تا این زمان مردم کابل از چنگال حکومت دزدان سقوی نجات یافته بودند. جویا خاطره سوء قصد علیه خود از سوی خلیلی را به دوستان خود واز جمله اعضای مشروطه خواهان سوم یعنی مرحوم غبار وآصف آهنگ ودیگر همرزمانشان بیان کرده بود.
جویا از۱۳۳۰تا سال ۱۳۴۲ مدت 13 سال زندانی بود ودولت هرقدر براو فشار آورد تا از او یک جمله«گرد سیاست دیگر نمیگردم» بگیرد وآزادش کند، اوقبول نکرد. سرانجام پس از۱۰ سال حبس در زندان قلعه موتی و۳ سال تحمل رنج وبیماری در زندان دهمزنگ درگذشت و جنازه اش را به خانه اش تسلیم دادند. یادش گرامی باد!
انتظارمیرفت که مرحوم غبارصفحاتی ویا چند سطری دربارۀ سرورجویا درجلد دوم تاریخ خود نگاشته باشد تا اطلاعات نسل های بعدی ،در بارۀ پیشروان نهضت مشروطیت کامل ترمیشد. در سراسر جلد دوم تاریخ غبار، هيچ شخصيت اجتماعی، فرهنگی وسياسی ديگرکشور، مثل خود آقای غبار نمي درخشد و شخص غبار، يکه تاز دايمی ميدان مبارزه با رژيم بر سر اقتدار است. از اين است که از ساير مبارزان وزندانيان سياسی، جز نامی، هيچگونه توصیف وتعريفی نکرده است. به سخن ديگر غبار، در عين حالی که ناگزير است از ساير زندانيان سياسی نام ببرد، اما تعريف درخور شأن از آنهای که يکجا با او بزندان رفته بودند وحتی برخی بعد از رهائی خودش از زندان، در زندان مانده بودند (مثل: مرحوم سرور جويا، مرحوم براتعلی تاج ومرحوم فتح محمد ميرزاد) بدست نمیدهد.
آيا درميان اعضای جمعيت وطن وساير مشروطه خواهان و عناصر سياسی، کسی نبوده که نقشی همطراز غبار در تشکل و بسيج نيروهای ملی وآزادی طلب کشور بازی کرده باشد؟ من معتقدم که چنين شخصيت های جان باخته درآن جمعيت و ساير جمعيت های سياسی کشور وجود داشته و هر يکی از آن ها به اين می ارزيده تا مرحوم غبار از کارنامه ها وجان بازی های آنها بطور شايسته ياد آوری کند. مگرمتأسفانه که چنين ياد آوری شايسته از آنها صورت نگرفته است.
مقاومت وجان سختی ايکه مرحوم سرورجويا وياران همزنجيرش پس ازرهائی مرحوم غبار اززندان، از خود دربرابر عمال امنيتی زندان نشان داده اند واخیراً سرگذشت پرشهامت سرورجويا به قلم خودش به همت يکی ازارادتمندان آن مرحوم در نشريه زرنگار چاپ تورنتو کانادا بطورمسلسل (سال 2000) به نشررسیده، گواه صادقی براين است که اودر مبارزه برضد استبداد اگر از مرحوم غبار چندين گام بجلو نبوده باشد، به هيچوجه از ايشان عقب ترهم نبوده است .
سرور جویا گفته بود:
اشک بربسترم ای شمع بیفشان وبسوز
منتها تادم صبح است دوام من و تو
اما ازچنين مردی مصمم وجان سختی که تادم مرگ هم حاضر نشد با نوشتن يک پرزه خط ندامت ازسياست، خودرا از زندان نجات دهد تذکر درخوری درکتابش نکرده است. واين امر نشاندهنده حس خود برتربينی وخود برترخواهی مرحوم غبار دربرابر همرزمانش است.

شیون کابلی:
سردار رحيم ضيائى متخلص به «شيون کابلى» ، پسرسردار محمد عمر خان عم شاه امان الله و يکى از مشروطه خواهان پرشور عصر امانى بود که پس از سقوط دولت امانى به تاشکند رفت و با غلام نبى خان چرخى به مزار شريف برگشت و نيروهاى محلى را بر ضد سقاویان تا سمنگان وبقول فیض محمد کاتب تا غوربند رهبری کرد، اما با اطلاع از بیرون رفتن شاه امان الله، از راه طی کرده برگشت و مجدداً به تاشکند رفت و در عهدنادرشاه دوباره بوطن برگشت . شيون در۲۸ سالگی قبل ازتبعید
اما از آنجايى که زبانى تند داشت و عملکرد نادرشاه را در نابودى مشروطه خواهان انتقاد ميکرد، نادرشاه قصد گرفتارى او را نمود، مگر با آگاهى از قضيه بکمک يکى از دوستانش از چنگ نادر فرارکرد و از کابل به امام صاحب رفت و ازآنجا از رودخانه آمو گذشت و پا بخاک شورى گذاشت ، و توسط سربازان روسى دستگير
و بزندان افتاد ولى پس ازچندى آزاد شد.
شيون چند سالى در تاشکند اقامت وبا يک خانم روسى ازدواج نمود که از اين خانم صاحب يک دختر و يک پسر شد . تا اين وقت او زبان روسى را بدرستى ياد گرفته بود و زندگانى نسبتاً آرامى داشت، مگر اين آرامى دير نپائيد و درآستانه جنگ دوم جهانى درسال ١٩٣٧، شيون دوباره زندانى گرديد . اينبار به امر ستالين تمام اتباع خارجى مقيم اتحاد شوروى از سراسر آن کشور جمع آورى وبه اردوگاه کار اجبارى به سابيريا تبعيد شدند. در اين نوبت شيون کابلى با دو نفر تبعه افغانى مدت هشت سال را درهواى بسيار سرد(تا ٥٢ درجه زير صفر) در حالى که به هردو نفر زندانى فقط يک پتوى بدون توشک ودر هر ٢٤ ساعت نيم قرص نان خشک جيره داده ميشد ، با مشقت بارترين کارها سپرى کرد. دونفر تبعه افغانى خيلى زود از سردى وکار طاقت فرسا مقاومت شان را از دست دادند و در زندان بيمار و بعد جان دادند.
پس از اتحاد امريکا با شوروى در جنگ ،درسال ١٩٤٢ يک کشتى امريکايى با تيم طبى به بنادر شمالى سايبريا لنگر مى اندازدو دراثر تقاضاى استالين هئيت طبى امريکايى به تداوى مريضان کمپ هاى سايبريامى پردازد. درجمله مريضانى که توان کار کردن نداشتند و در کمپ مانده بودند، يکى هم شيون کابلى بود که ديگردرحال بدى قرار داشت .حين معاينه، داکتر از شيون مى پرسد به چه ضرورت دارد؟ شيون ميگويد به سگرت و پياز، فرداى آن روز داکترامريکايى براى شيون پياز و چند قطى سيگار مى آورد و شيون به زبان انگليسى به داکتر امريکايى ميگويد: «من افغان هستم !»، اين را گفته و کاغذ باطله ايکه در آن نام نجيب اﷲ توروايانا و سيد قاسم رشتيا نوشته شده بود، دور از چشم پاسبان در جيب داکتر ميگذارد.
شرایط بسیار غیرانسانی زندانهای سایبریا ، گرسنگی وسردی توان فرسای (منفی52 درجه ) سانتی گراد ، درد بی سرنوشتی وهمواره گرسنه بودن ، بیماری و بیداروئی عواملی بودند که بالاخره تن و روان انسانهای بدبخت اسیر را خورد وخمیرمیکرد و شیون ، این شاهزادهً خوش ریخت وخوش سیما و در ناز ونعمت بزرگ شده را بسختی رنج میداد واز زندگی بیزار و مایوس میساخت. وگاهی آرزومیکرد : شمع زندگی اش بخموشی گراید تااز آن همه رنج وفرسودگی تن وروان آسوده گردد.باری میگفت:
اگـر حیات چنین است، به که درگذرم
بــرم بگـــور ازین زندگی تلخ پــناه
هجـوم یأس بجائی رساند ضعف مــرا
که نیست حوصله برادای شیون و آه
یا
حرفی است گره بدل که گفتن نتوان
دردیست به سینه کان نهفتن نتوان
بیچا ره گی ام رسید بــین تا به کجا
بـیـــزارم از این حیات ومردن نتوان
شیون حیران و پریشان بود از اینکه او نه انگلیس بود و نه روس و نه فرانس ونی جرمن ، ولی بگناه خارجی تبار بودن او را به زندان انداخته بودند که براثر شرایط طاقت شکن وتوان سوز زندانهای استالینی در سایبریا درسن 36 سالگی نه اعصاب برایش مانده بود ونه ریه ، ونه دندان؟! اومطلب را چنین بیان میکند:
من نه انگلیس بودم ونی روس
مـولـدم نه فـرانس و آلــمان بود
سی وشش سال عـمر من اینجا
دستبـرد حــریـق و طـوفــان بود
هشت سالش به سیـرمحبس ها
پـیش سـرما و برف و باران بود
تن بیچاره نیـم برهـنه وعـریان
چـــاریک از شکـم پر از نان بود
بعـد ازآن زحمتی کــه دیـدم من
نه ریــه، نه عصب، نه دندان بود
شیون از خدا خواسته بود تا آنانیکه او را مجبور به ترک وطن کرده اند، مثل او دربدر ودرمانده کند:
خدایا ظالــمان را مثل من کن گـرفتارش باین رنج ومحن کن
خدایا هرکه دورم از وطن کرد چومن درمانده و دورازوطن کن
بهرحال دعای شیون قبول میگردد وآنکه وی را از وطن بدور ساخته بودتوسط یک پسر بچه هزاره به قتل میرسد وپسرش نیز در پایان سلطنتش زهر گژدم غربت را می چشد ومدت سی سال را در ایتالیا بادرد هجران از وطن بسر می آورد.
يک سال بعد از آنکه شیون درکهنه کاغذی نام خود را به طبیب امریکایی داده ونوشته بود که “من افغان هستم” درسال١٩٤٣ شارژدافيرسفارت امريکا درکابل، دريک دعوت رسمى با آقايان رشتيا (شوهرخواهرشيون) و نجيب ﷲ توروايانا، آشنا ميشود وهر دو را بکنارى ميکشد و موضوع مريضى و وضعيت ناگوار «شيون افغان» را با آنها در ميان ميگذارد. براثر تلاش هاى نجيب ﷲ توروايانا و سيدقاسم رشتيا از طريق سردار سلطان احمدشيرزوى سفير افغانستان در مسکو و تقاضاى شخصى سفير از استالين، هنگام ختم وظيفه اش درمسکو، شيون افغان به حرمت وتقدس نام افغانستان،در سال ١٩٤٤ بحالت نيم جان از زندان سايبريا آزاد ميگردد. شيون که بعد از این بنام شیون کابلی شهرت می یابد، نميداند کجا برود، مگربرفحواى اين کلام که : «زقفس مرغ به هرجا که رود بوستان است»، شهزاده شيون، «با لباسهای پاره پاره، بوتهای فرسوده و یک بالاپوش خزانی انگلیسی که از چرک وفرسودگی رنگ آن قابل تشخیص نبود» به سراغ خانواده اش در تاشکند ميرود ولى سالها قبل خانواده او ازهم پاشیده بود و آشيانه اش ويران شده بود. زن روسى اش شوهر ديگرگرفته بود، پسرش مرده بود ودخترش در شهر ديگرى درس ميخواند.
شيون با تحمل رنجهاى بيکران و مرارت هاى استخوان سوز ازتاشکند به مسکو ميرود وبه هردرى سرميزند تاکارى پيدا کند، سرانجام در راديو مسکو در بخش فارسى با معاش بخور نميرى استخدام ميگردد. ولى چون رسماً فاقد هويت بود ، هرازچند گاهى مورد آزار واذيت پوليس قرار ميگرفت ، درحالى که عرايض متعدد برای گرفتن پاسپورت افغانى به سفارت افغانستان در مسکو تقدیم کرد، مگر موفق به گرفتن پاسپورت افغانی نگردید.[ اوتوسط دوستان خود و از جمله شاعر درباراستاد خلیلی پیغام های مکرر به ظاهرشاه فرستاد، اما ظاهرشاه تا آخیر سلطنت خود از دادن پاسپورت به شیون دریغ ورزید.] شیون در مدت ۵7 سال سرگردانى در اتحاد شوروى با وجود اذیت وآزار پولیس آن کشور، هرگز تابعیت روسیه شوروی را قبول نکرد و پاسپورت روسی نگرفت.تابالاخره با حسرت تمام بنام و یاد وطن (در 15 فبروری 1۹8۶ ) پس از 57 سال دوری کشور وفات نمود و در شهر تبلیسی گرجستان در قبرستان مسلمین آنجا دفن شد.
متاسفانه شیون پس از سرنگونی سلطنت و حتی در عهد رژیم کودتای ثوری که هنوز زنده و 76 سال عمر داشت، نیزاجازه نیافت تا به وطن مألوفش سری بزند وچشمانش را به دیدار وطن ووطندارانش روشن کند .او در آرزوی دیدار وطن از کشورش واز بخت خود امداد جسته وگفته بود:
به جان آمد دلم ای مملکت،ای بخـت امـــدادی
کــــه تـــا آزاد از دل بـــرکـشم آهــنـگ آزادی
اگر چشمم فـــتد برروی شیرین وطـن روزی
کنم خود را فــدای کوهسارش همچـو فرهادی

متاسفانه این انسان رنجدیده و زندان کشیده وعاشق میهن آرمان دیدار وطن را که بیش از پنجاه وپنج سال بدرد دوری از آن سوخته بود باخود بگور برد و در دیار غربت چشم از جهان پوشید. بنابر نوشتۀ داکتر صاحب کاظم:« سردار رحیم بتاریخ 15 فبروری 1987 در مسکو درگذشت و بنا بر وصیت خودش اورا در حضیرۀ مسلمانان در تبلیسی دفن کردند. آخرین آرزویش این بود که در زیر صخره یی در کوهستان وطن بخاک سپرده شود. [تولدش در1902 بوده است.] سردار رحیم خان پدر میرمن پروین هنرمند پیش کسوت میهن ما و مردی وطن پرست بود. او شعر میگفت، آواز می خواند، انواع آلات موسیقی به خصوص رباب را به نیکوئی می نواخت. برعلاوۀ زبانهای ملی دری وپشتو، به زبانهای انگلیسی، هندی، ترکی، عربی و روسی وارد بود و با رجال و شخصیت های ادبی و فرهنگی کشور.» ارتباط داشت.»
«شيون کابلى» به تأسى از اين اندرز نغز و پرمغز شمس تبريزکه گفته بود: «چون گفتنى باشد، و همه عالم ، از ريش من درآويزد، مگر که نگويم… اگرچه بعد از هزار سال باشد، اين سخن بدان کس برسدکه من خواسته باشم.»
داکتر کاظم،در تبصره برکتاب خاطرات سیاسی و تاریخی سردار محمد رحیم ضیائی (شیون کابلی) به نکات بسیار مهمی اشاره کرده از نامه نادرخان به برادرش شاه ولی مورخه 30 می 1919(26 شعبان 1337ق)که مجلۀ «دجمهوریت غږ» در شمارۀ مورخ 22 اکست 1952 چاپ شده ،یاد میکند که رحیم ضیائی آنرا درخاطرات خود اقتباس کرده ونوشته است :« پیروزی نادرخان از برکت یاری و مساعدت انگلیس ها (منظور تعاون مالی و روانی است) و برپایۀ پلان قبلاً طرح شده، بدست آمد” وسپس از قول متوند ادامه میدهد: “اگر خوانندگان ما بدین سخن باور ندارند، در آن صورت نامۀ نادرخان را بخوانند و متن نامه را به شرح آتی می آورد” ]قسمتی از متن نامه] :
“من به موفقیت کامل دست یافته ام و شمایان با آرامش خاطر کار خود را بکنید. طبق اطلاعات که در دست است،عساکر انگلیس به جنگ نمی پردازند و داوطلبانه از مواضع خود عقب نشینی مینمایند. وقت را از دست ندهید، از موقع استفاده کنید و بسوی وانه به پیشروی بپردازید، هیچگونه مقاومتی علیه شما نخواهد بود، به من اطمینان قطعی داده شده است. به هوشیاری و زیرکی شما باور دارم. هیچکس نباید از موضوع اطلاع یابد و بفهمد که شما بر آنجا و من درینجا کامیاب میشویم.»
داکتر کاظم در ادامه مینویسد:«رحیم ضیائی در صفحه 101 کتاب خود در بارۀ رژیم سقاوی در یک جملۀ کوتاه، مطلب بسیار مهمی را بیان میکند و می نویسد:« زمانی که حبیب الله (کلکانی) در کابل به تخت نشست، بسیاری ها می فهمیدند که این یک چهرۀ تصادفی در تاریخ کشور است که به کمک انگلیس ها مؤقتا به قدرت رسیده است و به زودی تعویض میشود.» ودر همانجا نکته دیگری جلب توجه میکند که قبل از همه باید داکترکاکړ آن را بخواند وبداند که شورش ملای لنگ ، قیام مردمی نبود،بلکه توطئۀ انگلیس برضد شاه امان الله و رژیم تحول طلب مشروطیت بود. داکتر کاظم بحوالۀ صفحات 89 و 90 کتاب خاطرات شیون کابلی، علت برکناری سپهسالار نادرخان را از کار و اعزام او به سفارت فرانسه چنین بدست میدهد:
« علت سبکدوشی نادرخان این بود: امیر امان الله اسنادی بدست آورد که ارتباط مستقیم نادرخان و برادرانش را با سرکردگان شورش منگل با اشخاص مانند ملاعبدالله لنگ [مشهور به ملای لنگ کاظم]، برادرش ملاعبدالرشید ونیز یکی ازاقوام نادر خان یعنی عبدالکریم نواسه شیرعلی خان فرزند مدعی تخت و تاج افغانستان یعقوب خان که در راولپندی هند می زیست، ثابت می ساخت. در حقیقت این عبدالکریم بود که انگلیسها او را نزد قبایل منگل فرستادند، برای اینکه در جنوب کشور پایگاه مخالف با امیر امان الله را ایجاد کنند. در زمینه تعیین سرنوشت نادرخان، امیر امان الله نارضایتی سفارت شوروی را مبنی بر ارتباط نادر خان با بسماچی ها نیز در نظر گرفت. امان الله خان نادر خان را به کابل احضارنمود [از قطغن و بدخشان کاظم] و برای این که وی را دور ساخته باشد، درعوض محمود طرزی که [از سفارت فرانسه کاظم] به افغانستان آمده بود، در فرانسه سفیر ساخت».
شيون ، مردى آزاده طبع ، عدالت خواه و وطن پرستى بود واز فقر مردم خود رنح مى برد و از حاکميت استبدادى خاندان نادرشاه نفرت داشت و اين نفرت خود را در اشعار بسيارى ابراز نموده است.
شیون وقتى ميخواست براستبداد حمله کند، وخاينان را افشاء نمايد، باتيغ قلم بر او يورش مى برد، و با شمشير شعر تصفيه اش ميکرد. در قطعه زير ميگويد:
ما نه آنيم که يـــاد گل و سنبـل بکـنيم
يا که تعريف خوش آهنگى بلبــل بکنيم
ما نه آنيــم که ازخانـه سلـطان ســرمـا
هـرنجـاست که بـريزند تحمـــل بکنيــم
همـه آتــش زده نغــمه مــوسيــقـــاريم
می بسوزيم وزخاکستر خود گـل بکنيم
گرخــدا يار و مـددگــار شود آخــرکـار
پــاک از مـزبلـه هـا گلشن کـابل بکنيم
خاينان را به سنن نعش سرِ چـته زنيم
گل فشان منــدوى وچوک وسرپل بکنيم

شیون دریاد وطن میسوزد وفریاد میکشد:
وطن چو نام تو بردم بلب زبانم سوخت
بــریزم اشک کزآتش تمام جانم سوخت
سـزد کـه شمع بروید زخاک تربت من
چـرا که آتـش عشق وطن روانم سوخت
به بـزم ســوختـن ای شمـع! نیستی تنها
ببین مــرا که فراق وطن چسانم سوخت

و درقطعه ً دیگری درانتظار فریاد دادخواهانه ونعره ًمستانه مردم خوداست تا بوم نامیمون را که جای بلبلان را گرفته ازگلشن میهن بدور اندازند. شیون این مطلب را طعنه آمیز وچه حسرت بار بیان میکند:
در تمام باخـــتر یک نـعــرهً مستانه نیست
بـوم شـد جاگـیر گلشن بهـر بلبل لانه نیست
بسکه ظــالم طینتی در دستگاه دولـت است
هیچکس رارحم ویاری برخود وبیگانه نیست
«شيون» که از دست استبداد از وطنش دور شده بود، میگفت:
بــهــرکـرسى ی بــزرگى هـــــرگــز
پيش هر دله و ديوث خم و چم نکنم
بنويسم ز وفادارى سگ صـد ديـوان
مصــرعى حيـف به مداحى آدم نکنم

شیون عاشق آزادی واستقلال کشور است و در ترانه ای از جشن استقلال چنین میگوید:
گشاده ایم بــصد شوق ازخوشی پـر و بال
کـه تا کنـیم از ایـن روز ســعــد استقبال
هـزار شکر که با چـشم خویـش می بیـنـم
جــوان و پیر وزن وکودک وطن خوشحال
به خــون خــویش نمــودیـم حـاصل آزادی
خوشی وعشرت وعیش وطرب بماست حلال
زدل کشیــم صـــداهـــای زنــده بـاد افغان
بــروی گـنبـد نیلی اسـت تــا خــرام هــلال
بسرزمــین دلــیران چــه پــا دراز کـــنی
کــه مـوش را نبـود در حـریم شــیر مجال
دماغ فـــاسد خود را حســـود صاف نما
کــه محـو گشتن افغان فـسانه ایست محال
ز مشت جـنگی افغان بیـاد خواهی داشت
پـــی سلامـــت دنـدان خـویــش دار خـیال
کسی که فکــر خیانـت به ملـک مـا دارد
زچــشم کــور و زپا شـل شود زبانش لال
طرب بکار نما کین زمان”شیون” نیســت
پیاله گیر به شادی که نیک هست این فــال

یاد این شاعر گرانمایه ورنج دیدۀ وطندوست را گرامی و روحش را شاد میخواهم.

سیدحسن فرقه مشر (شیون):
ولد سید حسین پاچا یکی دیگراز رجال بانفوذ مشروطیت بود. وی در حدود ۱۲۷۵ ش در چهار باغ لغمان در خانوادۀ سادات کنری به دنیا آمد ودر مکتب حربیه کابل در عصر امیر حبیب الله درس خواند وچون از آنجا فارغ گردید ، در قطعۀ پروانۀ حضوری ارگ مقرر گشت و در مراتب نظامی به رتبۀ فرقه مشری رسید و از صاحب منصبان با نام و نشان دورۀ امانی و محشور با محافل روشنفکران مملکت بود ، وهمواره در مورد مبارزه سیاسی پیشقدم و شاعر روشنفکر زبان پشتو شمرده می شد. سید حسن در زمان اغتشاش سقوی در جلال آباد فعالیت داشت ودر نشر جریدۀ “دکور غم “و بنیان گذاری بسیار ابتدائی جمهوریت با سید حیدر پاچا سهم گرفت و در دورۀ ظاهر شاهی فرقه مشر مرکزی وزارت حربیه بود . ولی در سنه ۱۳۱۹ ش ببهانۀ فعالیت های مخالف سیاسی محبوس و در داخل زندان کشته شد.
مرحوم غبار بدون ترديد ، يکی از چهره های شاز ونمادين عرصه های سياست وفرهنگ معاصر ماست و با نگاشتن کتاب افغانستان درمسیرتاریخ، حق بزرگی برگردن تمام ترقی خواهان و پژوهشگران گستره های تاريخ و دانش سياسی دارد، و کارنامه های آن مبارز نستوه در بيداری شعور و عقول ما، زدودنی واز ياد رفتنی نيست.
مرحوم پوهاند حبيبی ضمن تعريف از قوت قلم وبيان غبار، در مورد افغانستان در مسير تاريخ ااثرمعروف غبار مينويسد:
«غبار مرد خوش قيافت، بلند بالاو ظريف گويا و جويای گربُزی بود که با نفوذ کلام واستدلال قوی ميتوانست جوانان را بدور خود فراهم آورد. و چون قلم روان و نيرومندی داشت، ميتوانست در تاريخ وادبيات وسياست واجتماعيات مباحث دلچسپی بنويسد که از آن جمله نمونه کار وافکار و تحليل ونظرش بواقع در کتاب مسيرتاريخ آشکار است که آن کتاب را با وجود برخی لغزش های تاريخی و عددی و بعضاً ارادی، با قوت بيان و ظرافت ادبی، دلچسپ و در خور خوانش و مطالعه ساخته است. وی در تاريخ نويسی سبکی خاص داشت که وقايع تاريخی را همواره به نفع تصور خاص عندی و قالب فکری خود استعمال ميکرد و بنا براين درتاريخ نگاری حود ناظر بی طرفی به نظر نمی آيد…»
حبیبی، از دوگروه مشروطه خواه یاد میکند وازقول غبارچنین مینویسد:«چون روشنفکران کشور، امیرعیاش ومستبد را از بین بردند و به جایش جوان ترقی خواه ومنوری مانند شاه امان الله را برتخت شاهی آوردند ودر کشور یک فضای آزاد سیاسی را ایجاد کردند، پس حلقه های سیاسی روشنفکران مشروطه خواه که در زمان سابق مخفی بودند بشکل علنی در آمدند وآزادانه به فعالیت های سیاسی پرداختند ویکی ازاین گروه ها خود را “جوانان افغان” میگفت که مرام تند تر داشتند »
غبار دراین مورد توضیحاتی بیشتر داده مينويسد: «فضاى باز سياسى در مملکت(درعهدامانى) سبب شد که حلقه هاى سياسى (مخفى درزمان اميرحبيب ﷲ خان) بشکل علنى در آيند و آزادانه بفعاليت هاى سياسى خود ادامه بدهند، گرچه هنوز تشکيل احزاب قانونى نبود، ولى اين حلقه ها شکل حزبهاى غير رسمى گرفتندکه مشهور ترين آنها دوحلقه در کابل بود: يکى حلقه يى که خودش را «جوانان افغان» نام داده بود، و مرام تندتر و جنبه دست چپى داشت . اعضاى عمده اين اين حلقه عبارت بودند از: عبدالرحمن خان لودين، تاج محمدخان پغمانى ، فيض محمدخان باروت سازکابلى، غلام محى الدين آرتى، سعد الدين خان و ميرزا عبدالرحمن خان و محمد انور بسمل و ميرزا نورمحمد خان و عبداللطيف خان، ميرزا محمد اسمعيل خان ، محمد سعيد خان ،ميرزا جيلانى خان و ميرعلام محمد غبار و غيره.
حلقه سياسى دوم که معتدلتر از حلقه اولى بودند و از طرف مير سيد قاسم خان رهبرى ميشد، اينها بودند: عبدالهادى، فقيراحمد خان، سيدغلام حيدر خان پاچاى کنرى ، غلام رضا خان، غلام احمد رحمانى، فيض محمد خان ناصرى و ميرسيد قاسم خان رهبر حلقه که يک بار به اعدام محکوم و تاپاى دار برده شد، اما حکم اعدام به حبس دوامدار تبديل و سالهاى ديگرى در زندان باقى ماند. روى همرفته اين حلقه ها در قضاياى عمده سياسى مداخلت ميورزيدند. کتابخانه ملى کابل هم به همت همين ها تاسيس شد. با وجود فعاليت هاى سياسى روشنفکران افغانى که روح دست چپى از آن آشکارا بود، در زمان دولت امانيه يک نفر از روشنفکران به اعدام و يا حبس سياسى محکوم نگرديد.»

آیا غبار رفیق محمداختر بود؟

پوپلزائی میگویدکه غبار از جمله رفقای محمداخترخان پسرناظر محمدصفرخان [رئیس استخبارات امیرنصرالله خان] بود. محمداخترخان همان کسی است که توطئه قتل شاه امان الله را در بند قرغه سازمان داده بود ولی موفق نشد. بروایت پوپلزائی ،گروهی که به تحریک محمداختر حاضر به ترور شاه شده بودند همگی ازکارمندان وهواداران امیرنصرالله خان بشمول قاری عبدالرحیم علومی ومیرزا نایب شاعر ومنشی خوشنویس بودند. دستگیرشدگان بعد از استنطاق درحضور شاه وقاضی القضات به جرم خود اعتراف کردند وگفتند به تحریک ورهنمایی محمداختر دست به چنین کاری زده اند. وقتی عساکر برای دستگیری محمداختر، خانه او را بمحاصره کشیدند، محمداختر از ترس وعاقبت کار خود با تفنگچه خودکشی نمود.

مرحوم غبار

پوپلزائی محرک این سوء قصد را عالیه بیگم خانم نایب السلطنه دانسته وتذکرمیدهد که بعد از انتقال سردار نصرالله خان از برج جرثقیل به سراچه ارگ، دوستان ومخلصان وازجمله محمد اخترخان به دیدار سردار نصرالله خان رفت و آمد میکردند. « بعد از کشف این توطئه بود که شاه دوباره سردار نصرالله خان را از سراچه ارگ به برج جرثقیل فرستاد و براو سخت گرفت تا درگذشت.»
اما غبار، ملاء عمادالدین پشاوری گماشته انگلیس را محرک محمداختر برای طرح ترور شاه دانسته است.

این دو روایت را چگونه باید بررسی کرد؟
کدام یک را بحیث منبع ثقه میتوان پذیرفت ودیگری را بحیث روایت غیر ثقه مردود دانست. طبعاً آن روایت که از قول نزدیکترین شخص به شاه ودربار وشاهد وناظر واقعه ترور شاه بوده است،اعتبارش نسبت به روایتی که خود متهم به رفاقت با طراح ترور شاه بوده است، بیشتر،واضح تر وپذیرفتنی تر است.
دراینجا باید یاد آورشد که نظام الدین خان پدر پوپلزائی ، یکی از اشخاص نزدیک ومورد اعتماد شاه امان الله وعلیا حضرت بود که بحیث مدیر قلم مخصوص عین الدوله امان الله کارکرده وتمام وقایع روزمره عهد امان الله خان را تا پایان سلطنتش یاد داشت کرده وبه پسرخود پوپلزائی[بعدها خطاط ومورخ] سپرده بود تاروزی آنها را به چاپ برساند. بنابرین مدارک پوپلزائی، دراین زمینه از جمله مدارک دست اول وقابل اعتباراست،زیرا پدرش شاهد وناطر اوضاع و ووقایع اطراف شاه امان الله بوده است. وروایت او چنانکه دربالا دیده شد،درست برعکس روایت غبار است.
پوپلزائی میگوید محمداختر به عساکری که برای دستگیری او خانه اش را به محاصره کرده بودند ، تسلیم نگردید ودست بخودکشی زد. ولی غبار، از دستگیری محمداختر وسوال وجواب شاه امان الله بامتهم اصلی سخن میزند. غبارنیز ازدوستان محمداختر بوده است وروایتش باید ازبان شاهدان صحنه تحقیق باشد. به نظرمیرسد که محمداختر بعد ازفیرتفنگچه برشقیقه خود بشدت زخمی شده ولی نمرده است وبعد از تداوی وآماده پاسخ گوئی گردیده وبه شاه جوابی داده است که غبار آنرا ثبت کرده است.
درهرحال غباربنابر رفاقت خود با محمداخترخان به اتهام همین قضیه مورد سوء ظن وتحت نظارت قوماندان امنیه شجاع الدوله خان قرارگرفت. محمدانور بسمل از گروه جوانان افغان (مشروطه خواه) با برادرش ابراهیم صفا نیز به همین اتهام زندانی گردیدند. اما غبارچون شخص زرنگ و نویسنده برجسته بود، بزودی خود را در قطار هواداران شاه امان الله تثبیت کرد وهنگامی که مدیر جریده ستاره افغان منهاج الدین شینواری با هیئت ناقلین به قطغن فرستاده شد ، غبار با ضمانت شجاع الدوله خان، بحیث مدیر جریده ستاره افغان مقررگردید وهنگامی که شجاع الدوله بحیث والی هرات تبدیل گردید، غبار را با خود به هرات برد.
روایت پوپلزائی دراین زمینه چنین است:« ملامنهاج الدین شینواری درسال ۱۲۹۹ ش مدیر جریده مذکور(ستاره افغان) مقررگردید.در برج جوزای سال مذکور وقتی مهاجرین هندی وارد کابل واز اول سرطان بطرف قطغن نقل داده شدند، ملا منهاج الدین از طرف مجلس مهاجرین درجمله هیئات موظفین ناقلین بهمراه محمدامان خان حاکم مهاجرین فرستاده شد.وبعوض او میرغلام محمدحسینی (غبار) مدیر جریده ستاره افغان مقررشد.وسبب مقرری غبار این بود که مذکوررفیق اخترمحمد پسرناظرمحمد صفرخان بود وبعد از واقعه قرغه[توطئه ترورشاه امان الله]- بقید نظرشجاع الدوله خان وزیرامینه سپرده شده بود وبقرارمعرفی وزیر امنیه به نگارندگی جریده مذکور و به تضمین خود او فرستاده شد. ووقتی که وزیرامنیه بحیث وزیرتنظیمیه هرات عزیمت نمود، غبار را درجمله هیئات معیتی خود بهرات برد.»
این اولین باری است که با چاپ کتاب پوپلزائی مطلع میشویم که غبار در قضیه محمداختر مورد سوء ظن قرارگرفته وتحت نظارت قوماندانی امنیه قرار گرفته است.غبار خود دراین مورد چیزی ننوشته است، ولی اگربه اتهام توطئه ترور شاه ، تحت نظر قرارگرفته شده باشد،خود بهتر درک میکرده است که همراه شدن او با شجاع الدوله غوربندی رئیس تنظیمیه هرات ظاهراً به عنوان همکارنزدیک رئیس تنظیمیه، ولی دراصل تحت نظرگرفتن او بوده است. درچنین صورتی میتوان تاثیرات سوء چنین حالتی را بر روان غبار، تصورکرد.
ودوراز امکان نیست که همین سوء ظن او را واداشته باشد تا با ثبت داستان (بدون سند ومدرک) «حزب سری دربار»[ ]درواقع انتقام خود را از شجاع الدوله وهمچنان شاه امان الله طوری بگیرد که تا امروزهرکه داستان حزب سری دربار را میخواند فکرمیکند، امان الله خان بوسیله شجاع الدوله قاتل امیر حبیب الله خان بوده است.واین روایت یک منبع مهم غلط فهمی وسوء برداشت برای اکثریت خوانند گان شده است!
داکتر سید عبدالله کاظم، اولین محققی است که به محتوای گزارش و نحوۀ قتل امیر از سوی “حزب سری دربار” شک وتردید نشان داده وآنرا زیرسوال برده است وقتل امیر حبیب الله را نقشه وپلان انگلیس درهمدستی باعناصر مورد اعتماد آنکشور در دستگاه امیر حبیب الله خان دانسته، شایعات و برداشتهای را که درآن دست امان الله وشجاع الدوله را دخیل میداند، با دلایل وبراهین منطقی رد میکند.
داکتر کاظم ، درفقره اول توضیحات خود بجواب داکتر هاشمیان، قتل امیر توسط شجاع الدوله خان غوربندی،را از قول پسرشجاع الدوله مردود پنداشته و این راویت را یک شایعه برای بدنام کردن شاه امان الله خان درزمانی دانسته است که او دیگر قدرتی نداشت ودرخارج ازکشور بود وکسانی درافغانستان برسر قدرت بودند که خود مظنون قتل بودند. داکترکاظم با تحقیقات وسیع و همه جانبه وتحلیل وتجزیه روایات مختلف دراین زمینه ، به این نتیجه دست یافته اند که هرنوع اتهامات برخاسته از داستان حزب سری دربار برای قاتل نشان دادن شجاع الدوله غوربندی، بغیراز شایعات بدنام کننده شاه امان الله ، چیزدیگری نبوده است، قاتل امیر حبیب الله خان مصطفی صغیر اجنت انگلیس بوده است که با پلان انگلیس درهمدستی با عناصرپرنفوذ دراطراف امیرصورت گرفته است و بعد،درترکیه قبل از انجام ترور اتا ترک ، دستگیر و در حاشیه استنطاق خود به قتل امیر حبیب الله اعتراف کرده است .

شاغاسى على احمد خان:

والی کابل على احمد خان يکى از رجال مهم عهد امانى است.

شاغاسی والی علی احمدخان

او برادرزاده علياحضرت سراج الخواتين و شوهر سراج البنات خواهر شاه امان ﷲخان بود.
على احمد خان مردى جذاب، قوى جثه ، قد بلند، داراى جبين کشاده و سبيلهاى بلند وتابدار و سينه فراخ و بازوان ستبر بود. اين سيما و هيکل به او ابهت وشکوهى خاص بخشيده بود و بيننده را به زودى تحت تاثيرش قرار ميداد.
مهدی فرخ سفیرایران درعهد امان الله خان در کتاب کرسى نشينان کابل مينويسد: «استحکام سلطنت امان ﷲخان ازعلى احمدخان است. شخصى است فوق العاده خود خواه و مغرور، ولى فعال و جدى وبا شهامت و جسور وبسيار قابل ولايق و متمول.»
على احمدخان پسر لوى ناب خوشدلخان، نواسه ايشيک آقاسى شيردلخان بارکزائى بود. مادر والى على احمدخان(بی بی ساحره) دختر امير دوست محمدخان و پدرش خوشدلخان لويناب يکى ازرجال شجاع و دشمن شکن دولت امير شيرعلى خان بود و در شکستن امير عبدالرحمن خان در جنگ ششگاو (ميان وردک و غزنى) بطرف دارى امير شيرعلى خان در برابر توپخانه سردار عبدالرحمن خان از خود رشادت و کاردانى بى نظيرى نشان داد و همين شجاعت و دلاورى او در واقع تاج و تخت کابل را دوباره درکف اميرشيرعلى خان گذاشت (١٨٦٨).
درعهد امير حبيب ﷲخان بکوشش علياحضرت سراج الخواتين، لويناب خوشدل خان با پسرش على احمد خان و خانواده اش به افغانستان بازگشتند. لويناب خوشدلخان بحيث والى کابل و على احمد خان به سمت ايشک آقاسى (شاغاسى) ملکى تعيين شدند.على احمد خان در درسال ۱۸۸۳ درمشهد متولد شده بود، درهند تحصيل کرد و زبان هاى انگليسى و اردو و پشتو وعربى رافراگرفت. بعد ازقتل امير حبيب ﷲخان على احمدخان اولين کسى بود که به سردارنصرﷲ خان دست بيعت پيش کرد.
على احمد خان در نخستين کابينه شاه امان ﷲ خان بحيث وزير امور داخله تعيين شد و درمذاکرات صلح راولپندى رياست هيئت افغانى را بعهده داشت.
غبار مينويسد که چون معاهده صلح راولپندى به نفع انگليسها تمام شده بود، شاه امان ﷲ از مطالعه آن به غضب آمد و على احمدخان راحضوراْ مورد عتاب قرار داده او را بجاى محاکمه به حبس درمنزل شخصى اش محکوم کرد، مگر در ١٩٢١ مورد عفو قرار گرفت و بجاه و مقام رسيد.
باید تذکرداد که هدف اصلی جنگ سوم افغان وانګلیس، پیشروی در قلمرو هند برتانوی و پس گرفتن سرزمینهای قبایل آنسوی خط دیورند نبود، بلکه کسب استقلال سیاسی جغرافیایی بود که بنام افغانستان تحت امارت امیرحبیب الله خان بود و بعد امیرامان الله خان بجای پدر به دشاهی نشست.
با دقت در وقایع جبهات جنگ بملاحظه میرسد که نیروهای دفاعی کشور حتی برای استقلال همین قلمرو نیز در دوجبهه جنگ افغانستان متحمل تلفات سنگین شده بودند، وتنها در جبهه پکتیا عساکر افغانی با حمایت ملیشای قومی وزیرستان موفقیت های بدست آورده بود واین موفقیت سبب درخواست متارکه جنگ گردید آنهم بشرطی که نیروهای جبهات جنګ باید ۲۰ میل عقب برده شوند.

قابل یاد آوری است که بعد از امضای قرارداد صلح راولپندی، افغانستان تا دوسال دیگر در مذاکرات با انگلیس تلاش ورزید تا اراضی آنسوی خط دیورند را مسترد نماید، ولی انگلیس حاضر به مسترد کردن آن نبود و آن مناطق را بحیث یک کمر بند مستحکم دفاعی در برابر حمله احتمالی شوروی بسوی هند حفظ کرد. دولت افغانستان بعد از سه کنفرانس وگفتگو بالاخره مجبورگردید تا بمنظور حصول ادعای اصلی خود یعنی استرداد استقلال سیاسی افغانستان عجالتاً از موضوع دیورند صرف نظرکند وآنرا به موقع دیگری بگذارد، و جانب انگلیس هم حاضر شد استقلال سیاسی افغانستان را برسمیت بشناسد (۲۲نومبر۱۹۲۱).
متاسفانه که افغانستان نه در زمان جنگ استقلال توانائی پس گرفتن سرزمین های آنسوی خط را داشت و نه بعد از آن توانائی استرداد سرزمینهای خود را پیدا کرد. جهاد افغانها برضد شوروی بیشتر با حمایت غرب،با وصف اخراج شوروی از کشور به نفع توانمندی پاکستان تمام شد وبه ضرر افغانستان. چنانکه اکنون آنکشور با مداخلات وتجاوزات بیشرمانه خود در چند سال اخیر، هر روز یا هر هفته با سلاح های ثقیله وتوپخانه مجهز خود صدها راکت بر ولایات کنر وننگرها ونورستان فیرمیکند و مردم ومحلات زیادی را خساره مند میسازد ولی دولت به دلیل جنگ فرساینده داخلی با طالبان وحضور نیروهای ناتو امکانات یک جنگ علنی وعملی را با پاکستان درحال حاضر ندارد، معهذا نیروهای دلیرسرحدی افغان از مرزهای وطن واستقلال کشور شجاعانه دفاع میکنندو خود را فدا مینمایند وقربانی میدهند.
پس محاکمه کردن على احمد خان بجز اينکه يکى از عناصر وطنخواه را مکدر و از دولت جوان ميرنجانيد ديگر سودى نداشت. چنانکه دوسال کنار گذاشتن على احمد خان درخانه اش باعث کدورت او شد و در سالهاى بعد مى بينيم که در جهت سقوط دولت امانى گام بر ميدارد.
شاغاسى على احمدخان در١٩٢١ دوباره وارد مشاغل دولتى شد. و در هنگام قيام خوست رئيس تنظيميه زون مشرقى بود و چون جنرال نادرخان وزير حربيه از مقابله با مردم خوست استنکاف ورزيد، محمدوليخان وزير حربيه به على احمد خان دستور داد که براى خاموش کردن غايله پکتيا دست بکارشود. پس والى على احمد خان با قواى ٦٥٠٠ نفرى که از مردم شينوار، خوگيانى و مهمند تهيه ديده بود بر خوست حمله کرد. على احمدخان شورشيان را چنان تحت فشار قرار داد که سران شورشی مجبور شدند تسليم گردند. بعد از اين پيروزى است که على احمدخان بدريافت لقب «تاج افغان» مفتخرو والى کابل تعيين گردید(١٣٠٣) .
على احمد خان در سفر شاه امان ﷲ يکى از همراهان او به اروپا بود، پس ازبالا گرفتن شورش شينوار در١٩٢٨، دولت نيروهايى از مرکز به سر کردگى محمود خان ياور و سردار شيراحمد خان و غلام صديق چرخى بدانسو مى فرستد، مگر همه در خاموش کردن شورش شينوار ناکام ميشوند، دولت على احمد خان را مامور فروکش نمودن شورش شینوار نمود و به جلال اباد فرستاد.
على احمدخان در ننگرهار، بعد از اینکه عنایت الله به تأریخ ۱۷ جنوری سال ۱۹۲۹م کنترول کابل را به حبیب الله کلکانی رها کرد، و ارگ کابل از سوی بچۀ سقاو(۱۷جنوری ۱۹۲۹)اشغال ګردید،او هم در تاريخ ٢٠ جنورى١٩٢٩ پادشاهى خود را درجلال اباد اعلان کرد و از طرف روحانى متنفذ ننگرهار نقيب صاحب لنګی ادشاهی بر سراوگذاشته شد، اما برخى ازقبايل سمت شرقى کشور مخالف پادشاهى على احمد خان بودند و ميگفتند که اومشروب ميخورد و بنابرين براى پادشاهى مناسب نيست. بهرحال يکعده از سران ولايت ننگرهار به وى بيعت کرده و او را بحيث پادشاه افغانستان تبريک گفتند.
على احمد خان فوراً با ٢١ لارى مملو از افرادخوگيانى که از او حمايت ميکردند، بسوى جگده لگ حرکت نمود و جرگه اى را در آنجا داير نمودو معاش عساکر را ٢٠ روپيه تعيين کرد، عساکر دولتى وغلزائى هاى ننگرهار او را به صفت پادشاه پذيرفتند، سلام شاهى نواخته شد و پرچم شاهى بر فراز دفترش به اهتزاز درآمد. يک هفته بعد على احمدخان قوانين امان ﷲ خان را ملغا اعلان نمود.على احمدخان دومين جرگه قومى را در بالاى آرامگاه ملاصاحب هده داير نمود و به روز جمعه خطبه پادشاهى بنام او خوانده شد. از اين ببعد پول تجار هندى که به دولت سابق پراخته ميشد، توسط افراد على احمد خان جمع آورى ميگرديد، على احمدخان از دوستان وهواداران خود نيز تقاضا نمود تامبلغى به او کمک نمايند. اماديرى نگذشت که در بين جگده لگ و جلال آباد ميان افراد على احمد زد و خوردى درگرفته وخطر بزرگى متوجه کاروان هاى شد که از خيبر عبورميکردند. على احمدخان فوراّ به جگده لگ رفت و بى نظميها را برطرف ساخت.
در همين فرصت هيئتى از جانب پسر سقاو نزد على احمد خان به جگده لگ رسيد و پيام حبيب ﷲ کله کانى را به او رساندند که تقاضاکرده بود: چون من پيشتر از توکابل را تسخير و اعلان پادشاهى کرده ام پس بايد تو بمن بيعت کنى و به کابل بيائى !
على احمد خان تقاضاى حبيب ﷲ را رد کرده تصميم حمله بکابل گرفت. همينکه على احمد خان نيرو هاى تحت فرمانش را بسوى کابل سوق نمود، ميان او و محمدگل خان مومند قوماندان قطعات نظامى جلال آباد اختلاف نظر بروز کرد و همکارى ميان آنها را برهم زد و درنتيجه عده يى از قواى نظامى که از منطقه کوهدامن بودند، قطعات خود را ترک کرده بسوى کابل رهسپار شدند. درهمين فرصت مردم محل بر موتر هاى مهمات و اسلحه که معاون قوماندان نظامى جلال آباد (عبدالوکيل خان نورستانى) فرستاده بود، حمله کرده آن را بغارت بردند. على احمد خان که وضع را وخيم ديد براى گرفتن کمک به اقوام خوگيانى مراجعه کرد.
اقوام خوگيانى دسته يى از افراد را تحت فرماندهى ملک محمدجان و ملک محمدشاه خان در اختيار على احمدخان قرار دادند، اما آنها عوض کمک به على احمد خان در مسير راه بجان هم افتادند و در نتيجه چندين کشته دادند و بقيه بخانه هاى خود مراجعت کردند. در اين اثنا ملک قيس خوگيانى بجاى کمک به على احمد خان بکابل کشيد و به حبيب ﷲ بيعت نمود و با گرفتن مبلغ ١٧ هزار روپيه ورتبه برید جنرالی، به حبيب ﷲ تعهد سپرد که به جلال آباد رفته على احمد خان را دست بسته بحضورش حاضر خواهد نمود. ملک قيس در درۀ خوردکابل، جايى که قرارگاه على احمد خان بود وارد شده و بر افراد خوگيانى و ديگر قطعات اردو صدا زد که اسلحه خود را گذاشته تسليم شوند، اين حادثه بر روحيات بسيارى از افراد تاثير سوء بخشيده اسلحه خود را بر زمين گذاشتند، اما برخى دست به مقاومت زده به مقابله پرداختند و در نتيجه پس ازدادن تلفاتى تسليم شدند و افراد شينوارى که بطرفدارى على احمدخان مى جنگيدند، برتعهد خود پشت کردند و به غارت و چپاول مهمات و پول درخيمه على احمد خان پرداختند و بالنتيجه درتأریخ ۹فبروری سلطنت کم دوام او پایان یافت.
على احمد خان با همراهى عده قليلى از طرفداران خود موفق به فرار شد وبه لغمان نزد نقيب صاحب (که امارت على احمد خان را خطبه خوانده بود) رفت و جريان را شرح داد. نقيب على احمدخان را به مبارزه تشويق کرد، اما على احمد خان که خيانت و دو رويى قبايل آن سمت را ديده بود، پيشنهاد نقيب صاحب را رد کرد و از راه مومند بسوى پشاور حرکت نمود. در پشاور على احمد خان جنرال نادر خان را ملاقات نمود و چون به موافقتى با نادر خان نرسيد به قندهار فت و پس از ملاقات با شاه امان ﷲ خان وخروج او از کشور يک بار ديگر بخت خود را آزمود وخود را به پادشاهى در قندهار اعلان نمود.
هنگامى که نيروهاى سقاوى براى تسخير قندهار پيش آمد على احمد خان خود را براى مقابله آماده ساخت. شهر درحال دفاع بود که بنابر روایت کتاب “حبیب الله کلکانی در حریق تاریخ” احمدعلى خان لودين مخفيانه به قوماندان قواى سقاوى (جنرال پردلخان) در امر تسليمى شهر به تماس آمد و بناى همکارى گذاشت. بالاخره صبح روز٣ جون ١٩٢٩(١٣جوزا١٣٠٨) دروازه شمالى شهر قندهار توسط يکى از خوانين قندهار بروى نيروهاى سقاوى گشوده شد و شهر در تصرف قواى سقاوى در آمد.(درواقع قندهاریان مغرور مغلوب سقویان شدند.) على احمد خان را همراه با چندتن از علمای دینی قندهار که به نفع امان ﷲ خان فتوا داده بودند بکابل برده نابود کردند.
بروایتی به تأریخ ۳جون و یا ۳۱ ماه مې سال ۱۹۲۹م قندهار به دست نیرو های وفادار به حبیب الله کلکانی افتاد، و این امیر(علی احمدخان) را در خانـﮥ یک هزاره یافتند. فرزندش نور درهماندم جابجا کشته شد، علی احمد خان دستگیر و همراه با عبدالشکور خان (قاضی القضاة)، سعدالدین خان (فرزند عبدالشکور خان)، عبدالواسع و یک مفتی به کابل فرستاده شدند. مادامی که علی احمد خان به کابل رسید، وی را [پای]برهنه در بازار های کابل گشتاندند و بعد برای یکماه در کابل زندانی شد. به تأریخ ۱۱ جولای سال ۱۹۲۹م به زندگی علی از طریق اعدام خاتمه داده شد.
( Afghanistan Royal Family ,Ruler and Political personalities)
مهدى فرخ معاصر دولت امانى که درکابل سفير ايران و ناظر اوضاع است ، در تاريخ سياسى افغانستان مينويسد: « جامعه افغانستان اينطور نيست که روى عقايد سياسى عمل نمايد. جامعه يى است( اکثريت) جاهل وبى اطلاع که اساس انقلاب را روى بستن مدارس قرار داده و يا تحصيل نسوان را مخالف ديانت دانسته و در عقب آخوندهاى بى سواد کورکورانه حرکت ميکنند و با دزدى که خود را خادم دين رسوا ﷲ معرفى نمايد ، بيعت مى نمايند …. مرحوم على احمد خان پسر لوى ناب ، يکى از رجال مهم و متنفذ افغانستان بود، اخلاقاّ شخصى بود بسيار شجاع و با شهامت، در دوستى محکم و پايدار، با علو نظر و بذال و در افغانستان تنها حريفى که به سلطنت محمدنادر خان ، تسليم نمى شد، مرحوم على احمدخان بود. و به همين جهت معدوم گرديد تا نقشه حکومت هند بدون اشکال به موقع اجرا گذارده شود…. در افغانستان نفوذ وقدرت در دست انگليس هاست و در واقع شريان حياتى افغانستان در دست حکومت هند(برتانوى) است. متنفذين آنجا مخصوصاّ طبقه آخوندهاى حنفى مذهب مطيع و مستخدم حکومت هند هستند، از قبيل حضرت صاحب شوربازار و يا نقيب ويا نورالمشايخ ويا پيرصاحب جغتو و يا رئيس جميعت العلماء و غيره. وبه همين جهت اراده، اراده حکومت هند است و چون على احمد خان بدون اجازه آنها ميخواست عمل نمايد و يا مخالف مشورت آنها شروع به عمل نمود و کانديداى انگلستان شخص ديگرى براى سلطنت بود، ناچار بايستى ازبين برود.»
بارديگرفرخ در تاريخ سياسى خود مي گويد: «مرحوم على احمد خان را در موقعى که خواستند به دهانه توپ ببندند، اظهار نمود: من در هيچ موقع پشت به دشمن نکرده ام، مرا از سينه به دهانه توپ ببنديد! مير غضب هاى سقاوى نيز همين طورکردند و شخص شجاع و شرافتمندى را با آتش توپ قطعه قطعه کردند و متأسفانه افغانها در فقدان همچو شخصى به هيچوجه اظهار تأسف و تألم نکرده و شايد براى اتهام شراب نوشى او را فرزند لايقى نمي دانستند در حالى که مرحوم على احمد خان از اشخاص لايق و شرافتمند و از روى انصاف جا داشت که افغانها روز اعدام اين مرد وطن پرست را عزاى عمومى اعلان کنند.» صحنه اعدام والی علی احمدخان
نويسنده کتاب«آتش در افغانستان» نيز ازشجاعت على احمد خان ياد آور شده مي نويسد که: بعد از ظهر ٢٣ مى هنگامى که امان ﷲ خان سرحد را عبور ميکرد، والى علی احمدخان خود را در قندهار پادشاه اعلان نمود. روز دوم در خظبه نام وى را امير على احمد خواندند، (ده روز) بعد خطبه بنام امير حبيب ﷲ خوانده شد، زيرا قواى وى قندهار را اشغال کرده بودند.
والى على احمد خان را دستگير وبه کابل فرستادند، اورا در بازار هاى کابل پاى برهنه با غل و زنجير گشتاندند، و بعد به زندان سپرده شد، بتاريخ ٩ جولاى ١٩٢٩ او رادر تپه شيرپوربردند و به دهن توپ بستند، قبل از اينکه توپ شليک شود، على احمد خان ميله توپ را بوسيد وسينه اش رادر برابر ميله توپ گرفت تانشان داده باشد که مثل يک مرد، مرگ را پذيرا شده و ازعذاب توهين رهائى يافته است.
اين بود برخى از رجال مهم مشروطيت اول و دوم که همگى در جنبش استرداد استقلال کشور از دل و جان با شاه امان ﷲ گام برداشتند. شاه امان ﷲ نيزکه عاشق وطنش بود، بدون هيچگونه هراسى از دسايس انگليس، تاج و تخت سلطنت را درقدم استقلال کشورش گذاشت و در تطبيق ريفورمها از مشوره ايشان استفاده کرد.

اغتشاش ۱۹۲۸ و تبعید دوبارۀ محمودطرزی:

متأسفانه که اين مرد وطن پرست و عاشق دلباخته افغانستان، در آخر عمر پس از سقوط دولت امانى، بار ديگر محکوم به تبعيد از وطن و ترک ميهن شد. در جمله شرايط اغتشايون، اولين شرط خروج علامه طرزى از کشور بود وطرزى مجدداً مجبور به ترک وطن گرديد و ابتدا به قندهار و سپس به هرات و از آنجا به ايران رفت و چند ماهى را در ايران توقف نمود تا وضع کشور روشن شود. جريده «زرنگار» در شماره (ا سپتامبر ٢٠٠٠م) نوشته اى تحت عنوان «محمود طرزى درغربت » بقلم امين طرزى، چاپ کرده که بسيار جالب است. امين طرزى ميگويد که:محمود طرزى، بعد از انقلاب(؟) ١٩٢٩ و واژگونى دولت امانى همراه باخانواده مجبور به ترک افغانستان شد. نخست در ايران و بعد در ترکيه جايگزين گرديد. امين طرزى علاوه ميکندکه، محمود طرزى در طول چهار سال غربت خود، اوقات خود را با نوشتن خاطرات حياتش و سرودن اشعار سپرى کرد. او نگاشتن خاطراتش را از زمان کودکى، از دوره سلطنت امير شيرعلى خان آغاز مى نمايد، ولى در اثر بيمارى ناگهانى، فقط موفق به نوشتن زندگى نامه اش تا زمان تبعيد سردار غلام محمد خان طرزى از افغانستان مى شود. خوشبختانه مرحوم عبدالوهاب طرزى پسر ارشد محمود طرزى در ساليان بعد ازوفات او، زندگى نامه پدر را تکميل مى نمايد.
طرزى بار دوم تبعید خود از وطن به ايران رفت و چند ماهى را در حومه تهران سپرى کرد.طرزى ميگويد:
يک قريه خوش آب وهواى خوبى
در دامــنـه جـبـال شـــمــــيــران
موسوم به ، قهلک است ايـن ده
صيفـيه اى بــود بـهـــر تــهـران
در مــوسـم گــرمـاى بــــدن سوز
اينـجـاست هــواى را حــــت جـان
گويند طرزى در روزگارى که در حومه تهران زندگى ميکرد، بارى ژورناليستان ايرانى بسراغش رفتند تا علت پناه آوردن او را به ايران بپرسند. او اين بيت حافظ را به جواب ژورناليستان ايرانى خواند :
ما نه اينجا زپى حشمت و جاه آمده ايم
از بـــد حـادثــه اينجـا به پنـاه آمـده ايم
بالاخره طرزى ازطريق ايران به ترکيه رفت و در شهر استانبول آن کشور اقامت گزيد. دولت ترکيه مقدم اين مرد فاضل و دانشمند را گرامى داشت و حقوق و معاش مناسبى براى او و خانواده اش مقرر
نمود.
يک سلسله اشعار طرزی توسط خودش ترتيب و دراستانبول قبل از وفاتش زير عنوان «ژوليده و پژمرده » به چاپ رسيده است. در اين مجموعه، عکس العمل درونى محمود طرزى در مقابل شکست سياسى او و از هم پاشيدن نظام نوين و مترقى امانيه که خود محمود طرزى معمار آن بود، به وضاحت ديده مى شود. مردى که بايک عالم ايده ها و آرزوها و روياها در کشورش يک عمر فعاليت کردتا با نو آورى سياسى و اجتماعى، جامعه افغانى را بسرعت بسوى ترقى و تمدن بکشاند، اغتشاش سقوى و واقعات بعد از آن نه تنها سد راه اين سير تکامل شد، بلکه زحمات پنجاه ساله اخير تاريخ افغانستان را در راه عصرى ساختن حکومتى و اجتماعى خنثى ساخت. براى محمود طرزى و آنچه او از آن نمايندگى ميکرد، شکست فاحشى بودکه بر روحيه او تاثير عميقى نمود. اين تاثير در اشعار او به رنگ ها و اشکال مختلفى منعکس گشته است و خواننده را به يک سلسله احساسات و افکار مغلق شاعر در چنان موقع دشوار زندگى اش آشنا ميسازد: علامه طرزى تاريخ و محل سرودن اکثر اشعار «ژوليده و پژمرده » را براى خواننده فراهم ساخته و حتى در بعضى مواقع در پاورقى، شرايط و حالاتى را که او را بسرودن شعرى واداشته نيز خاطر نشان مينمايد.
در اين رباعی، تأثر او ازدست ملا و سران جاهل افغان مشاهده مى شود :
هزار حيف که عمرى بخـامه و بقدم
هزار خدمت شايسته کردچون محمود
نتيجه داد کــه مـلا و وحـشيـان قـوم
بشرط اول شان شد خروج او معهود

داکتر لطيف ناظمى در زير نام «درآمدى بر شعر مدرن افغانستان» از طرزى به عنوان قافله سالار شعر مدرن ياد آور شده مينويسد: « طرزى در نخستين شماره سراج الاخبار، غزلى را بدست چاپ ميسپارد که خواننده در آن، دوباور شفاف شاعر را، ميتواند به نکوئى بنگرد. نخست اينکه زمانه دگر شده ، دوران فن آورى و تکنيک است و بايسته است تا با دستاوردهاى نوين تمدن و ترقى آشنا گشت و با عناصرسياسى و اجتماعى مغرب زمين خوکرد. دو ديگر اينکه روزگار شاعرى نيز به سر رسيده است و در عصر ماشين و قطار و تلگراف و برق و تلفون شايسته نيست تا از شعر گفت و به دنبال سخنورى رفت . در همين غزل ميخوانيم :
وقت شعر وشاعرى بگذشت و رفت
وقت سحر و ساحرى بگذشت ورفت
عصرعصر موتر و ريل است وبرق
گــام هاى اشــترى بگـــذشت و رفت
تلــگراف آردخبـراز شـــرق و غرب
قـاصــد و نامـه برى بگذشت و رفت
شــد هــوا جـــولانــگــه نــوع بـــشر
رشــک بى بال وپرى بگذشت ورفت

در واقع مانيفيست شعر طرزى در سالهاى پسين چنين است : شعر را بايد از خدمت گزارى در خدمت خط و خال و حسن و جمال باز داشت و ترقيات دوران جديد را چون گردنبندى بر گلوى شعر آويخت …. از همين رو مجموعه کوچک ادب درفن، به ستايش صنعت ونوآورى لب ميگشايد و عناصر جديد تمدن ، چون درونمايه پذيرفتنى در شعرش قامت راست ميکند و ياران طرزى چون عبد الهادى داوى پريشان،عبدالرحمن لودين، عبدالعلى مستغنى، و ديگران به تبعيت از طرزى در اين وادى گام مى نهند.
طرزى که انديشه هايش منبعداز انديشه هاى سيدجمال الدين افغانى ، تجدد خواهان ترکى و جنبش هاى ناسيوناليستى آن روزگاراست ، آرزو دارد تا خوانندگانش را، از يکسو به نمودهاى تکنيکى مغرب زمين آشنا سازد و از سوى ديگر، زمزمه هاى آزاديخواهى ، ميهن پرستى ، مبارزه با ستم و استعمار، يکدلى و اتحاد را سر ميدهد. اگر نتوان گفت که طرزى انقلابى رادر مضمون شعر معاصرمان به راه انداخت ، اما ميتوان ادعا کرد که درونمايه شعر تحول چشم گيرى را سبب گرديد. طرزى هم شعر گفت و هم نظراتى پيرامون شعر انتشار داد و در واقع در ادبيات کشور، از نخستين کسانى است که به نظريه پردازى شعر دست زد. به تعريف و بخشبندى شعرپرداخت . محمود طرزى به قالبهاى سنتى و فرم کلاسيک شعر فارسى درى ، وفادار ماند و هرگزتغييرى را درصورت شعر روا نديد.»

طرزى هرگز وطن را تا دم مرگ فراموش ننمود و به ياد وطن سرود:
مرغ دلم زکوى تو دور است و روز و شب
فــــريــاد ميکند که خـــدايـا وطــن وطــن
گويى طرزى در زندگى ملهم از مرگ خويش در غربت بوده که گفته بود:
درغربت اگر مرگ بگيرد بدن من
آيا که کند قبر وکه دوزد کـفن من ؟
تـابوت مرا بر سر کوهى بگذاريد
تـا بـاد وزد برسـرمن از وطـن من
سر انجام علامه طرزى در استانبول ترکيه بسن ٦٨ سالگى بتاريخ ٢٢ نومبر ١٩٣٣ (٣٠ عقرب ١٣١٣ ش) در اثر سرطان جگر چشم از جهان پوشيد و درجوار ابوايوب انصارى بخاک سپرده شد.
روان آن فرهيخته مرد وطن پرست شاد و يادش گرامى باد!

تالیفات وترجمه های محمود طرزی:
از علامه محمود طرزى علاوه بر مقالات فروان او در سراج الاخبار افغانيه، تاليفات و ترجمه هاى فروانى بجا مانده است که داکتر روان فرهادى، فهرست ٣١ اثر مستقل چاپى و چاپ نشده آنرا در پايان مجموعه مقالات طرزى در سراج الاخبار افغانيه بر شمرده است.مهمترين آنها را بدينگونه ميتوان برشمرد :
ا : مجموعه صنايع (گزيده اشعار استادان سخن) ،
٢ : منتخبات اشعار سردار غلام محمد طرزى بخط و کتابت نستعلق محمود طرزى ،
٣ : مجموعه اخلاق ،
٤ : از هردهن سخنى ،
٥ : روضه حکم ،
٦ : معلم حکمت ،
٧ : مختصر جغرافياى عمومى ،
٨ : بيست هزار فرسخ در زير بحر،
٩ : جزيرۀ پنهان ،
١٠ : سياحت در جو هوا ،
١١ : ترجمه تاريخ حرب ،
١٢ : سياحتنامه استانبول ،
١٣ : ديدنى ها و شنيدنى ها ،
١٤ : سياحتنامه منظوم ،
١٥ : افغانستان (جغرافياى منظوم )،
١٦ : تو حيد ،
١٧ : ادب در فن ،
١٨ : پراکنده ،
١٩ : ترجمه ناول هاى ژول ورن ،
٢٠ : ژوليده و پژمرده (خاطرات دوران تبعيد دوم )،
٢١ : ترجمه رومان علمى ،
٢٢ : سراج الاطفال ،
٢٣ : فلسفه وطن ،
٢٤ : علم و اسلاميت ،
٢٥ : آيا چه بايد کرد؟ ،
٢٦ : سراج الاخبار افغانيه و برخى آثار ديگرى که تا کنون بچاپ نرسيده اند.
لازم به ياد آورى است که تا کنون عده يى از محصلين افغانى در خارج از کشور بر آثار و افکار محمود طرزى رساله هاى علمى نوشته اند و بدريافت درجه دکتورا نايل آمده اند.
داکتر روان فرهادى در پايان مجموعه مقالات محمودطرزى در سراج الاخبار افغانيه ، مينويسد :« پيش از محمود طرزى ، کسى در افغانستان نبود که بر علاوه قدرت و ذوق تحرير و تجربه نويسندگى ، تجربه تماس با دنياى خارج داشته و از مسايل آنروز جهان آگاه باشد. نيت نيکو، آرزو مندى خدمت گزارى، عشق بوطن، صفات مزيد محمودطرزى بود که او را آماده و شايسته اين رسالت تاريخى ساخته بود. چنانکه آنرا بجا آورد.»
دکتورعبدالغفور آرزو، مصحیح دیوان عندلیب،در مقدمه یی که بردیوان اشعار عندلیب نگاشته از خدمات محمودطرزی وپدرش چنین یاد میکند: « همه ی سخنوران فرهیخته و فرهیختگان سخن شناس با شاعر بیدل گرا شادروان سردار غلام محمد طرزی و فرزند فرزانه آش روانشاد علامه محمود طرزی آشنایی دقیق و عمیق دارند. می دانند چرا و چگونه این خانواده فرهنگ پرور مجبور به ترک یار و دیار می‌گردند و چسان تا واپسین نفس سردار غلام محمد طرزی به یاد وطن می موید و می گرید. بازگشت علامه محمود طرزی پس از تبعید دیرینه سال بوطن، نشانه ای از عشقی است که سردار در کانون خانواده اش برفراخته است .
نمی خواهم در پیرامون چگونگی شعر سردار دریچه ای را بگشایم و از چسانی مبارزات محمود طرزی پرده برگیرم که «شهره ی شهر است به عشق ورزیدن » اما می خواهم ادعایی نمایم که خالی از رجز نیست .»
خلاصه محمودطرزى ، زندگى خود را وقف خدمات فرهنگى و بيدارى جوانان و مردم کشور کرده بود وتا آنجا که قلمش و زبانش کار ميکرد ، در پرورش جوانان وطنخواه و فداکار و با عقيده و با ايمان و ضداستعمار تلاش فراوان بکار برد و از ضديت با استعمار انگليس به عنوان دشمن ديرين مردم افغانستان در يغ نورزيد. ونوشت که:
تا قلم دارى بکف محمود طرزى در سخن
آگهى ده قوم را از نکته هاى شرق و غرب
لودويک آدمک مينويسدکه : محمود طرزى تقريباّ پانصد مقاله در سراج الاخبار نوشته و به نشر رسانيده است.

ملک الشعرا قارى عبدﷲ خان در وصف محمودطرزى، گرداننده سراج الاخبار افغانيه ، قصيده يى دارد که چند بيت آن را در آغاز کتاب « مقالات محمودطرزى » برگزيده اند وماهم آن ابيات را به عنوان حسن ختام در اينجا اقتباس مى کنيم:

مـديرفاضل و داناى نکته رس محمود
که طبع روشنش آمـد مزاج دان سخن
نـفـير صـور دمــيد از صرير خامه او
بلى ،که خامه او زنده کرد جان سخن
چـراغ فضل و هنر شد سراج اخبارش
چـو آفتاب بـود روشن اين نشان سخن
به مـلت از قــــلمـش منتـى نهـد شـايـد
که ملت از قلمش گشته نکته دان سخن
زهى به اوج خرد ، فکرت آفتاب کمال
به گلـزمين هنـر،طبعـت آسمـان سخـن
زخامـۀ تو سخن يافـت استخوان بنـدى
کنـد دعـاى تـرا مــغـز استخـوان سخن
زخواب جهل،وطن گشته يک قلم بيدار
صـريـرکلک توبرداشت تـا فغان سخن
نشان نــامـه فضلـت بـدهـر بـاقى بـاد!
هميشه تا که بود درجهان نشان سخن

توانایی طرزی در نثر نویسی:
آنطورکه پسرمحمودطرزی عبدالوهاب طرزی میگوید:آشنائی محمودطرزی با آثار ادبا تجدد وعلمای ترک وبالواسطه از راه ترجمه با آثار علمیوفنی غرب، درانکشاف ووسعت نظر اوتاثیربارزی گذاشت.چون علوم کلاسیک ومتداول اسلامی را در وطن بعد از ترک وطن،تا عمر ۲۰ سالگی از مرشدان خود، یعنی حضرت پدر واستاد بزرگوار ملا محمداکرم آخندزاده پخته فراگرفته بود،علاوه شدن معلومات از فرهنگ وادب ترک وغرب،رشد ذهنی او را دوبالا برد. درترجمه حال خودش بربان ترکی این جملات را میخوانیم:«بنابر عشق وعلاقه مفرطی که به ادبیات وفنون داشتم، بسی آثار حکما وادبای عثمانیه را بدست آورده شب وروز وقت خود را به مطالعه وترجمه صرف کرده، هرقدرمطالعات ومعلوماتم افزایش می یافت همانقدر حسیاتم در بارۀ وطن ومسکنم، لمعه نثار شوق ومحبت میگردید…. »
دردجدایی از وطن واندیشه های محمودطرزی در بارۀ اوضاع سیاسی وپسمانی های کشورش او را متالم میساخت. افکار ضد استعماری، خاصتاً حس نفرت او مقابل دو دشمنی که از شمال وجنوب خاک وطنش را تهدید میکردند، روز بروز بیشتر میشد.
او با جریانات تجدد ومجادلات قلمی منورین ومحافل وطن خواهان علاقمند بود. اوقات او بیشتر به تتبع ومطالعه میگذشت. مقالات مینوشت، کتاب تالیف میکرد، به ترجمۀ آثار منظوم ومنثور ترکی می پرداخت.
یکی ازتالیفات محمود طرزی«دبستان معارف » نام داشت که گزیده هایی از هرگونه کلام خوب، ادبی، اخلاقی، علمی وفنی، سیاحت وحکایات وغیره بود که بعد از بازگشت به وطن آنرا بدوقسمت جدا نمود،قسمت علمی واخلاقی آنرا بنام “روضۀ حکم” وقسمت ادبی آنرا بنام “از هردهن سخنی واز هرچمن سمنی” درمطبعه عنایت کابل در سال ۱۳۳۱ هجری به طبع رسانید.
روضۀ حکم با مقاله یی تحت عنوان”وطن عزیزم افغانستان” خاتمه یافته است . دراین مقاله نویسنده به یاد وطن هموطنان خود را خطاب نموده واز حب وطن وآب وهوا و زمین وکوه آن با حسرت یادآوری مینماید که در زیر آنرا بحیث یکی از دو نمونه نثر ادبی طرزی می آورم.

دو نمونه از نثر ادبى طرزى :
نمونه اول نثر ادبى طرزى، از روی “روضه حکم” طرزی درکتاب افغانستان در پنج قرن اخیر،اقتباس شده که در اينجامن آنرا انعکاس میدهم.

« وطن عزيزم افغانستان و برادران دينیم افغانيان را خطاب !
اى وطن عزيز و اى مسکن محبت انگيز ! از هنگامى که سوق مجبوريت و ذوق غربت مرا از خاک پاک و دلچسپ صفاناک پاکت برون انداخته و قسمت و اضطرارمعذوريت ازديدار فرهنگ آثار آب وهواى دلاويزت محروم ساخته، خنجر فراقت جگرم را پاره پاره نموده و درد حرمانت وجودم را پايمال الم داشته، نمى دانم دلم را بچه گونه از حرمانت تسليت بخشم و نمى فهمم بچه حيلت قلبم را از هجرانت شکيبايى دهم ؟
کجا تسليت و چه سان شکيبائى ؟ در حالى که اجزاى فرديه وجودم از خاک پاک تو تشکيل يافته باشد و ذرات بدايت و حياتم از آب و هواى جانفزاى تو جمع آمده باشد و اول خطوه مرحله زندگى ام عبارت از زمين دلنشين تو باشد وگوشت و پوست و استخوانم همه گى بخاک و آب و هواى تو پرورش يافته باشد، پس چسان مى شود که خاک پاکت را فراموش نمايم و دل به دوريت تسلى و شکيبائى بخشم ؟
عشق تـو در درونـم و مهر تو در دلم
با شير اندرون شد و با جان بدر شود

نميدانم از هواى جانفزايت سخن رانم يا آنکه آبهاى حيات بخشايت را بخاطر آرم. اگر از هوايت دم زنم ، آه جانکاهم روى هوا را تيره خواهد نمود و اگر آبهاى با صفايت را بخاطر آرم خونابه سرشکم انهار خونبارى جريان خواهد داد.
اى شهر شهير خوش تعمير محبت تخمير «کابل» که دايره افغانستان جنت نشان را مرکزى و امارت اسلاميه آن سامان را پايتخت ! قطره آب نابى که در وسط گل چکيده ئى و گل طراوت بخش شادابى که زينت چمنستان اسلاميت گشته ! بقدر ده مليون نفوس اسلام را مرجعى و مقدار ده دوازده ولايت بنام را ملجاء،کهستانت، گلستانيست که ازهارش گل انسان است و چارده ات بستانيست که دوازده هزارش باغبانست. ولى هزار افسوس که ساکنانت در شور و شر و انسانهايت همه گى از حال و احوال عالم بى خبر اند، قدر و حيثيتت را نمى دانند و مزيت و اهميت موقعيتت را نمى شناسند. پرده غفلت و عطالت چشمهاى شان را چنان پوشيده که دشمن جان و ايمانت را نمى بينند، قلع و قمع همديگر دستهايشان را چنان بسته که به تربيت و ترقييت نمى کوشند. حرص و طمع جان و مال همديگر، افکار شان را چنان مشغول داشته که حريصان و طامعان خاک پاکت را هيچ بخاطر نمى آرند. و عدم تعميم مدنيت و عدالت و وجود جفا و اذيت در وجود و قواى شان آنقدر قوت و قدرت نمانده که گلوگاه نازنينت را در زير فشار و تحت تضييق چنگ حريصان بى دينت مى بينند ولى چاره تخليصت را نمى انديشند و نمى بينند.
حالانکه دشمنان پر تبليس و نيرنگت و طامعان فساد پيشه هزار آهنگت، گلوگاه نازنين بسيار معتنابه خيبرمتينت را چنان در تحت فشار آورده که مجال حرکت برايت نگذاشته چنان منتظر فرصت و مترقب حيلت اخذ و استيلايت نشسته اند که لمحه اى از دقت و لحظه اى از مفسدت فارغ نگشته اند. تنها گلوگاه ترا نى، بلکه گذرگاه معتنابهاى ولايت جسيمه پر گلزار ذى اثمار زربارت يعنى «قندهار» را نيز چند گاهيست که گذر نموده و حالا درفکر نقب و شگافتن کمر گاهت افتاده، حالانکه ساکنانت تا بحال گذر گاه و کمرگاهت را نمى شناسند.گذرگاهت «دره بولان» و کمرگاهت «کوه کوژک » عظيم الشان است.
حالانکه از طرف غربى و شمالى در ايالت جسيمه قديمه حاصلخيز زر ريزمعتنابهاى «هرات» و «ترکستان» را نيز دشمن حريص بسيار قوى بدرنگ با تأنى و درنگ ديگ با دوازده مليون جيوش منتظم پر توپ و تفنگ احاطه و انحصار نموده که السمع ﷲ ، اگر اين غفلت و نادانى و اين عطالت و بى خبرى در ميان ساکنانت به همين صورت حکمفرما باشد، در مدت بسيار قليلى هتک عرض و ناموس و حقارت و اسارت آن دشمن بى دين قوى ، وجودت را پايمال خواهد نمود…»

سراج الاخبار( چراغ پيام هاى افغانى ):

رهنورد زرياب دريکى از مقالات خود ياد آور مى شود که محمود طرزى اولين نويسنده ايست که در سراج الاخبار افغانيه (شماره نخست ، سال چارم . سنبله ١٢٩٣ ش ) سرمقاله اى نوشت که در آن بدون نام و لقب امير حبيب ﷲ خان ، ديگر تمام مقاله به فارسى ناب نوشته شده و حتى نام «سراج الاخبار افغانيه» را به «چراغ پيام هاى افغانى» ترجمه کرده است. و اين قدرت نويسندگى و تسلط او را در زبان فارسى درى نشان ميدهد. آن متن زيبا را همانگونه که جناب رهنورد زرياب از مجموعه مقالات محمود طرزى اقتباس کرده با هم ميخوانيم :
آغاز به نام ايزد بخشندۀ مهربان
سپاس و ستايش بيرون از شمار، مرآفريدگارى را سزاست که خامه بى زبان را توانائى گويائى بخشيد. درود بر روان پاک پيمبر برگزيده يى رواست که پيروان کيش خوب خود را، آموزش دانش بدميد. خاندان و ياران او را، دوستى و افزونى به جاست ، که کار هاى پسنديده هرکدام شان رهبر بختيارى و نيکوئى مايان گرديد. سراج الملته والدين امير حبيب ﷲ خان را خداوند زمين و آسمان تا سالهاى درازى بر اورنگ جهانبانى شان پايدار و آرام دارد تا گروه پرشکوه افغان و خاک پاک افغانستان ، به سايه دانش پرورى ها و دادگستريهاى شان ، برترى و بختيارى هاى بى اندازه را سزاوارگردد و مردمک ديده روى زمين و زمينيان شود.
سپاس پرودگار بزرگ خود را ، به چه زبان به جا آورده خواهيم توانست که ما را توانائى داد تا سال سوم اين گرامى «چراغ پيام هاى افغانى » را به انجام رسانيده به سال چهارميش آغاز نموديم. و اين نيست مگر به سايه دانش پيرايه نکوئى خواه ِ فرخنده کسى همراهِ بزرگ ما. در اين سه سال، بسيار چيز ها گفتيم و نوشتيم. آرزوى يگانه نا توانانه ما، همين بود و همين خواهد بود که در راه بيدارى و آگاهى برادران هم زمين و هم آئين خود، يک کوششى به جا آورده باشيم. اميد است که يک کمکى برين آرزوى خود کامياب آمده باشيم. با اين هم، از ناتوانى و زبونى خامه شکسته گى چغانه، در اين نامه يارى ترانه، همواره کوتهى ورزيده ايم و چنانچه شايد و بايد نه نوشته [یى] نگاشتيم و نه گفته [يى] گفتيم. از درگاه ايزد داناى بيناى توانا، اميد وار آمرزش و از خوانندگان فرهنگ منش، آرزومند پوزش مى باشيم.

پان اسلامیزم محمود طرزى:

بدون تردید محمود طرزى یکی ازشخصیتهای بزرگ فرهنگی وسیاسی کشورما در قرن بیستم بود. او هم ادیب آگاه و نويسنده توانا بود، هم سياستمدار مدبرو آزادى دوست نامدار بود و هم وطن پرست پرشور و ضد استعمار انگليس بود. هم مترجم چيره دست بود و هم ژورناليست بيدار و متعهد بود.
طرزی در مقالاتش در سراج الاخبار، از احياء و رونق دوبارهء مردمان آسيا و همبستگی کشورهای اسلامی (پان اسلاميزم) پشتيبانی ميکرد. وی کتاب چند جلدی « جنگ روس و جاپان »را که توسط قوماندان عمومی اردوی ترکيه نوشته شده بود، به دری ترجمه نمود تا به خوانندگانش نشان دهد که چگونه يک ملت کوچک ولی مصمم آسيائی قادر شده است که يک قدرت بزرگ نظامی را شکست داده و در مواجه با دنيای صنعتی غرب نيروی تازه برای خويش کسب کند.
طرزی معتقد بود که اگر علماء که رهبری کتله های مردم را به عهده دارند روح واقعی اسلام را درک نمايند، مسلمانان سعادت و عافيت از دست رفته شانرا دوباره باز خواهند يافت.
از آنجائيکه اين مأمول به رهبريتی پيشتاز ضرورت داشت، طرزی اميد وار بود که در افغانستان، حتی با فقدان يک نظام مؤثر اجتماعی و مذهبی، يک پادشاه خيرخواه و روشنفکر خواهد توانست که نقش يک مصلح دينی را به عهده بگيرد و اسلام را مبتنی بر احتياجات امروز استحکام ببخشد. به همين اميد، طرزی در ابتدا سياست ترقی خواهانه حبيب الله خان را تمجيد ميکرد و با عبارات مخلصانه کوشش مينمود که توجه وی را به مسؤليت هايش به مقابل ملت معطوف بدارد وبدينوسيله نفوذ گروه عقبگرای دربار را ضعيف بسازد.
محمود طرزی از پیروان سید جمالدین افغان بود وبنابرین اودر عرصه بیداری واتحاد جوانان برای قیام برضد استبداد واستعمار وکسب استقلال وحفظ آن وتقویت روح وطن پرستی درجوانان سعی بلیغ میکرد وسرانجام موفق به ایجاد جنبش ضد استبدادی واستقلال طلبی در افغانستان گردید، به همین خاطر وی را پدر ژورنالیزم افغانستان وبنیان گذار سیاست دوستی ترکیه وافغانستان می شناسند.
طرزی معتقد بود که دين اسلام به عنوان شيرازهء همبستگی روحی می تواند مسلمانها را به مقابل استعمار متحد سازد. در مقاله ای تحت عنوان “اگر مسلمانها متحد شوند” وی به نقش برازندهء علماء بحيث قضات، معلمين، خطبای مساجد و غيره اشاره نموده و از آنها التماس کرده که نفوذ شان را در تنوير اذهان کتله های مردم بکار برده، گروه های مختلف زبانی وقومی را تحت لوای دين متحد سازند. وی اتحاد اسلامی را شرط اول وحدت ملی ميدانست و اميدوار بود که روزی يک هويت قوی افغانی اسلامی مبرا ازتعصبات و علايق قومی، قبيلوی، منطقوی و فرقه ای، اقشار ملت را در راه انکشاف و ترقی متحد خواهد ساخت. از اينرو اهل تسنن و تشيع را تشويق مينمود که بخاطر نجات اسلام از خطر استيلای استعمار غرب اختلافات شان را کنار بگذارند.
طرزی در برابر نفوذ قدرتهای استعماری درکشورهای اسلامی از وحدت مسلمانها (پان اسلامیزم)دفاع میکردو معتقد بود که: مسلمانها متعلق به یک امت هستند و امت تمام واحد های سیاسی را در”وطن” که مردم آن ملت را تشکیل میدهند، در برمی گیرد، بناءً پان اسلامیزم وناسیونالیزم (ملتگرائی یا ملیگرائی)نقیض همدیگر نیستند.
طرزی عقيده داشت که يک حکمروای خيرخواه، که اولتر از همه به رفاه و آسايش مردم علاقمند باشد، ميتواند اعتماد و حمايت کتله های مردم را بدست آورده آنها را رهنمائی نمايد، تا بطور مؤثری در همکاری با دولت و ترقيات اجتماعی سهم گيرند. وظيفهء دولت اينست که از طريق قانون و اجراآت اداری تعادل مناسب و موزون در اجتماع ايجاد کندو اما هيچيک از اين تغييرات بدون همکاری علماء ميسر نخواهد شد. ”

محمودطرزی، وطن پرست فراموش شده:
عبدالوهاب طرزی،پسر مرحوم طرزی در رسالۀ شرح زندگی محمودطرزی، ازقول پروفیسورگریگوریان،میگوید که وی در کتاب «بروز افغانستان معاصر» یک فصل را وقف (سراج الاخبار) وفعالیت های ادبی وفکری محمودطرزی نموده در آغاز آن اظهار میکند :« درحالی که درغرب راجع به حرکات بیداری فکری ونهضت های ملل شرق از طرف دانشمندان غرب تتبعات وتحقیقاتی صورت گرفته ، چطور شده است از نام محمود طرزی که اولین علم بردار نهضت بیداری وطنش بوده ونشرات “سراج الاخبار”ش در این راه مانند مشعل فروزانی راهنمایی میکرد، کمتربحثی بمیان آمده است؟ ولی سبب آن اینست که تا همین نزدیکی ها از تتبع ومطالعه در بارۀ مسلک ومفکوره های محمودطرزی عمداً خود داری میشد.»
نویسنده از رساله پروفیسورلوئی دوپری تحت عنوان «محمودطرزی، وطن پرست فراموش شده» یاد میکند که نوشته است:« دنیا بالعموم یکتعداد کمی ازمشاهیرخود را بیاد میدارد. طالبان علمی که برای پایان نامه های خود در جستجوی موضوعی می برایند، بعضی ازآنها را دوباره زنده میسازند. بعضی هم توسط نوشته های شان دربین یک عده محدودی از قدرشناسان یاد میشوند، بازهم عده ای اند که به یاد کسانی که آنها را می شناخته و یا آثار شان راخوانده اند باقی میمانند. کم وقت اتفاق می افتد که شخصی قبل از وقت و زمان خود به وجود آمده است وافکار او را زمان آینده درک کرده است. اینک محمودطرزی ، یکی از تعداد کمی افغانها بود که به ماورای سنت قبیلوی زمان خود نظر انداخت، خواب یک دولت ملی افغانی را میدید.»
لودویک ادمک،مورخ امریکائی در موردمحمودطرزی مینویسد: “محمود طرزی از جنبش های اسلامی واتحاد وهمبستگی قاطبه مسلمانان بحیث یک منبع قدرت برای عالم اسلام طرفداری میکرد وشخصاً با سید جمال الدین افغانی بزرگترین علم بردار جنبش اتحاداسلامی وآشنا ساختن مسلمانان به حیات معاصر وبیداری، شناسائی داشت.” نویسنده می افزاید که” محمودطرزی ،یک شاعرظریف وخوش طبع ویک فیلسوف خردمند دارای بنیه ضعیف ولاغر بود. چنان پنداشته میشد که طرزی قبل از وقت ظهورکرده باشد. اوصلاحات اجتماعی را به کمال صلح پسندی وارامش مطالبه میکرد. او از استبداد واستعماربد می برد وبصورت عموم از مخالفین سرسخت استعمارانگلیس بود.»
باید یاد آورشدکه جنبش مشروطیت دوم درافغانستان، محصول فکر و اندیشه و تدبیر وخرد محمود طرزی بود و یکی از اهداف نخستین مشروطیت دوم،حصول استقلال افغانستان از انگلیسها بود.

پیشنهادمن به وزارت خارجه افغانستان:
در سال ۲۰۰۸ وزارت خارجه افغانستان، بمناسبت ۸۹ مین سال تاسیس وزارت خارجه افغانستان واولین بنیانگذار این وزارت، یعنی محمود طرزی سیمناری تدویرکرد که در آن از سوی داکتر سپنتا وزیرامورخارجه افغانستان برابعاد مختلف حیات سیاسی محمود طرزی روشنی انداخته شد وبحث وفحص هایی صورت گرفت. در پایان این سیمنار بی مناسب نبود اگر اشتراک کنندگان ومهمانان خارجی در پای مقبرۀ طرزی رفته اکلیل گل می گذاشتند، اما از آنجای که طرزی در هجرت ودرکشور ترکیه چشم از جهان پوشیده ودر استانبول ترکیه بخاک سپرده شده است، امکان بجا آوردن چنین مراسمی ناممکن بود.
اگروزارت خارجه افغانستان در آینده نیز بخواهد چنین سیمناری ومحفل سیاسی برگزارکند، البته در پایان چنین سیمنارها ومحافلی بازهم بجا آوردن مراتب احترام در برابر خدمات سیاسی محمود طرزی نا تمام خواهد ماند.
پیشنهاد میکنم تا وزارت خارجه افغانستان یک تصمیم مبتکرانه یی بگیرد وعظام رمیم آن عاشق میهن واستقلال کشور را همانند استاد فکری اش(سید جمال الدین افغانی) از کشور ترکیه با عزت تمام دوباره به وطن آبائی اش انتقال دهند و در گوشه یی از صحن وزارت خارجه در چمن قصر ستوری برایش مقبرۀ مناسبی بسازند وبخاک بسپارند تا لا اقل وزرای خارجه کشورهای متحابه هنگام تشریف آوری به وزارت خارجه افغانستان، دسته گلی برمقبرۀ آن عاشق میهن بگذارند. آن مرد وطن پرست تا دم مرگ وطن را فراموش ننمود و می گفت:
مرغ دلم زکوی تو دور است و روز وشب
فـــــریاد میکند که خــدایا وطن! وطن !

بگذار علامه محمودطرزی، به حیث علم بردار نهضت مشروطیت و آزادیخواهی در ذهن وخاطر هموطنان حق شناس خود همواره زنده بماند وجوانان وطن کارنامه های او را سرمشق زندگی خود قرار بدهند.

اعطای لقب علامه به محمود طرزى در عهد داکترنجیب الله
اعطای “مجدد” لقب علامه به محمود طرزی را به این خاطربکار بردم تا بگویم که باراول محمود طرزی این لقب رادر ازای خدمات فرهنگی خود در زمان شاه امان الله در یافت کرده بود.(رک:عکس فرمان امانی در زیر) در کتاب (سلطنت شاه امان الله واستقلال مجدد افغانستان) تالیف مرحوم عزیزالدین وکیلی پوپلزائی،(جلد اول) نیزثبت شده است .
کلمه “علامه” از ریشه علم، به معنی بسیاردانشمند و بسیارعالم میباشد و معادل رتبه علمی اکادمیسین فرانسوی است. ومحمود طرزی با ۳۱ اثر مستقل تالیف و ترجمه چاپ شده و چاپ نشده خود ونوشتن ۵۰۰ مقاله درسراج الاخبار بدون شک از قلم بدستان و دانشمندان شاذ کشور ما بود.

فرمان اعطای لقب “علامه” به امضای شاه امان الله در برابرخدمات فرهنگی به محمودطرزی !
يکى از مهمترين خدمات محمودطرزى براى وطن و هموطنانش، انتشار پيگير و هدفمند سراج الاخبار افغانيه است که انقلابى در مطبوعات و مسلک روزنامه نگارى کشور و از اين طريق در اذهان و افکار جوانان و تحول طلبان و وطن پرستان براه انداخت که نتيجه و ماحصلش همان احياء جبش مشروطيت و استقلال کامل سياسى کشور است.
محمودطرزی افزون بر۵۰۰ مقاله سیاسی واجتماعی ، بیش از ۳۰ جلد کتاب تالیف ویا ترجمه کرده است. ولی در سلطنت نادرشاه وظاهرشاه این لقب ازکنار نام محمودطرزی حذف شد. در زمان حکومت داکتر نجیب با پیشنهاد ژورنالستات ونویسندگان حق شناس کشور دوباره این لقب به او تفویض گردید.
اعطاى لقب «علامه» به محمود طرزى ، اعطاى مدال يا نشان دولتى نيست که در بدل خدمات نظامى بر سينه جنرالان (درحال خدمت) گاه و بيگاه نصب ميگردد و هدف آن عمدتاً جلب وفادارى وسر سپردگى بيشتر شان به حاکميت برسرقدرت است. بلکه اين نشانه قدر شناسى و سپاسگزارى از خدمات علمى ، فرهنگى و اجتماعى يک شخصيت برازنده ملى است که پنجاه سال پس از مرگش در ديار غربت ، از جانب دانشمندان صاحب صلاحيت و خبره گان با بصيرت و قلم بدستان حق شناس به اين فرزند صديق وطن اعطاء شده است. گرچه اکنون اين لقب و اين عنوان ، هيچ فايده و ثمره اى به حال مرحوم طرزى ندارد ، اما براى افغانهاى چيز فهم و فرزندان افغان اين فايده را دارد که مى بينند در کشور عقب مانده شان، خوشبختانه هستند کسانى که شعور علمى و اجتماعى و اخلاقى و انسانى و وطنى شان تا اين درجه رشد کرده که خدمت گزاران صديق وطن را پاس ميدارند و آنانى را که با آفرينش و ايجاد ارزش هاى علمى و اجتماعى و فرهنگى خويش، مصدر خدمات فراموش ناشدنى براى وطن خود شده اند، قدر ميکنند و احترام ميگذارند.
پس بيجا نيست که دانشمندان با فضل و قلم بدستان حق شناس و نويسندگان با هنر و ادب افغانستان، خدمات فرهنگى و اجتماعى و تلاش هاى وطن پرستانه مطبوعاتى او را در راه بيدارى ملت افغان و بخصوص جوانان و تحرک روشنفکران افغانستان، به ديده قدر نگريسته، او را «پدر ژورناليزم افغانستان» و «علامه محمودطرزى » لقب داده اند. حقا که کار شايسته و بايسته يى انجام داده اند، خداوند يار و مدد گار آنان باشد.
ولی متاسفانه شخصيتى با این همه خدمات عظیم فرهنگى، باری، از جانب يکى از یک هموطن قندهاری ، مورد اعتراض سبکى قرار گرفته بود، اين اعتراض کننده، تاجرزاده ايست که ثروت فراوان از پدر به ارث برده و در امريکا وافغانستان بزنس میکند وگاهگاهى از سربیکاری با نگارش مقاله واره هايى ميخواهد نویسنده شمرده شود. او ضمن يک نوشته تنک مايه در هفته نامه اميد(شماره ٢٢٦) آن همه خدمات فرهنگى و جانفشانى هاى قلمى و سياسى و مبارزات ضد استعمارى محمود طرزى را با تنگ نظرى که خاصه ثروتمندان و پولداران است، خيلى وقيحانه و خنده دار، به هيچ گرفته و تمام منطق و استدلالش را بر اين نکته متوجه ساخته که محمود طرزى، مستحق لقب «علامه » نيست، و نبايد او را به اين لقب ناميد. من نمى دانم اگر بالفرض لقب «علامه » را از پهلوى نام طرزى پس کنند، اين آقا چه نفع خواهد بردو اگر همچنان باشد، چه ضررى ؟ آقاى تاجرزاده نمى داند که لقب «علامه» کالاى تجارتى نيست که تنها سوداگران قيمت و ارزش آنرا بدانند و ديگران از بهاى واقعى آن سردر نياورند. بلکه لقب «علامه » متاع علمى است که فقط و فقط دانشمندان و فرهنگيان و فرهيخته گان جامعه، ارزش آنرا ميدانند و ميتوانند تميز بدهند که چه کسى مستحق واقعى اين لقب علمى و اين متاع معنوى است. به پیشنهاد همین دانشمندان وژورنالیستان افغانستان بود که دولت داکتر نجیب الله یک نشان افتخار را بنام علامه محمود طرزی منظورکرد و به شایستگان مطبوعات عندالموقع تفویض میگردید. نمونه آن درذیل دیده میشود .

نشان افتخار علامه محمودطرزی (درعهد داکترنجیب الله)
یاد وخاطر این میهن پرست شاذ واحیاگر جنبش استقلال طلبی
درکشور شاد وگرامی باد!

زن وفرزندان محمودطرزى
اسما رسمیه، همسر محمود طرزی، دختر شیخ محمدصالح، متولد دمشق بود که درسال ۱۸۹۱ با او ازدواج کرده بوده بود. او مادر شش دختر وپنج پسر بشمول ملکه ثریا و از زنان برجسته بود.او نخستین معلم زن واولین مدیر مسئول نخستین نشریه زنان افغانستان شد.
در ماه حمل سال ۱۳۰۰ خورشیدی(۱۹۲۱)مسئولیت نشرمجله «ارشاد النسوان» را با معاونیت روح افزا طرزى ،دختر محمد زمان خان طرزی بدوش گرفت. “ارشاد النسوان” نخستین نشریه مخصوص زنان بود که در دوران اصلاحات امانی به مدیریت اسما رسمیه، همسر محمود طرزی در کابل منتشرشد.

اسما رسمیه خانم محمودطرزی

مدیر این نشریه، روح افزا، دختر محمد زمان خان خازن الکتب و خواهر حبیب الله خان طرزی بود.این نشریه روی کاغذ نازک پسته ای رنگ در”سرای ده افغانان” کابل به چاپ سنگی می رسید. اولین شماره آن در ۱۷ مارس ۱۹۲۱ به نشر رسید. این نشریه هفته یګ بارتا سال ۱۹۲۵ میلادی به نشرات خود ادامه داد.
ملکه ثریا درنشر مطالب ارشاد النسوان سهم مسقیم داشت و مطالب آموزشی برای زنان و دختران منتشرمیکرد. اخبار وآداب معاشرت، آشپزی، خیاطی، تربیت کودک و خانه داری، مهم ترین مطالب این نشریه را تشکیل می داد.
از محمود طرزى واسما رسمیه: شش دختر بنامهاى : خيريه، حوريه، ثريا، آمنه، روحيه، و عزيزه وپنج پسر بنامهاى عبدالوهاب طرزى و عبدالقادر طرزى و عبدالعزيز طرزى و عبدالتواب طرزى و عبدالفتاح طرزى بثمر رسیدند.
درمیان دختران طرزی دو تن : ثريا، خانم شاه امان ﷲ و خيريه خانم سردار عنايت ﷲخان، از زنان صاحب قلم وباهنر وپیشرو درخاندان سلطنت بشمارمیرفتند. کمی در مورد این دو خواهر بدانیم:

 

ملکه ثريا خانم اعليحضرت امان ﷲ خان، بنت محمود طرزى ابن سردارغلام محمدخان، ابن سردار رحمدل خان ابن سردار پاينده خان بود. اين زن شجاع وفاضله در خانواده يک نويسنده ويک سياستمدار نامدار افغان که هم پدر و هم پدرکلانش و پدر پدر کلانش، همگى شاعر، نويسنده ، هنرمند و هنر دوست و روشنفکر بودند، در۲۴نومبر سال ١٨٩۹ در دمشق به دنيا آمد و در۱۹۰۵ میلادی با خانواده خود به افغانستان برگشت ودر سال ١٩١٣ با شهزاده امان ﷲ خان در قصر شهر آراى کابل عروسى نمود وهمانجا از طرف عليا حضرت سراج الخواتين مادر امان ﷲ خان به لقب «شاه خانم» ناميده شد. اين زن خوش سیما وزيبا و زيرک وآگاه بر زبانهاى ترکى وفرانسه ئى و عربى و فارسى مسلط بود و سخنران پر شور و مؤثرى بود.
پدر ملکه ثریا ، محمودطرزی ، نویسنده وگرداننده دانشمند وبا تدبیر سراج الاخبار افغانیه بود ودر تحت تربیت سالم او دخترانش هریک خیریه طرزی خانم سردار عنایت الله خان وملکه ثریا، خانم اعلیحضرت شاه امان الله، خدمات برجسته و فراموش ناشدنی برای جامعه زن افغانستان نمودند.
محمودطرزی در سراج الاخبار افغانیه ازنقش برجسته زنان در دوران خلافت عباسى یادمیکرد. بقول او:« زمانى که تمام زنان و مردان اروپائى بى سواد و جاهل بودند ، زنان مسلمان موقف هاى مهم بحيث شاعر و هنرمند داشتند و حتى در مقامات ادارى کار ميکردند.» طرزى مانند تجدد طلبان و اصلاح طلبان هم عصر خود قوياً از داعيه حقوق زنان حمايت مى نمود و استدلال ميکرد که فقط زنان تعليم يافته و منور مى توانند خانم ها و مادران خوب باشند و همين زنانند که فرزندان خوب که آينده متعلق به آنهاست، بارمي آورند.» همچنان طرزى توضيح ميکرد که علت سقوط افغانستان پس از دوران تيمورشاه (١٧٧٣-١٧٩٣م ) تعدد زوجات بين حکمروايان بود که در نتيجه اولاد هاى متعدد آنها با ادعاى مساوى به پادشاهى، کشور را در مبارزه داخلى قدرت قطعه قطعه کردند.
چون در زمان طرزی، شرايط زنان مسلمان ( بخصوص زنان افغان ) بسيار رقت انگيز بود، طرزى و شاه امان الله وجوانان افغان نخستين مدافعان حقوق زنان و نخستين طرفداران حق تحصيل و ازدواج زن با يک مرد در افغانستان بودند.
شاه امان الله وملکه ثریا هردو از اندیشه های محمود طرزی در جهت آزادساختن زنان از زندان چادری ملهم بودند. شاه امان ﷲ بعد از حصول استقلال سياسى ، به نقش زنان در روند تحولات اجتماعى توجه خاص مبذول داشت و پروسه نجات زنان را بحيث شهروندان متساوى الحقوق آغاز نمود وبه اين منظور به تأسيس انجمن نسوان و مکاتب دخترانه اقدام کرد.
ملکه ثریا، نخستين مكتب دخترانه را بنام «مستورات» در سال ۱۹۲۰ در شهر ‏آرا كابل تاسيس کرد که به تعداد ۴۰ تن از دختران در آن آموزش را ‏آغاز كردند. ملكه ثريا در روز افتتاح مكتب در يك سخنراني گفت: ‏‏”الحمد الله براي مازنان،امروز يك روز نهايت خوب است كه در ‏سايهء اعليحضرت غازي، مكتب مستورات را افتتاح ميكنيم. اميد ‏است كه اولاد وطن از اين مكتب مستفيد شده و در راه دين و دولت ‏و ملت خويش حتي الوسع خدمت كنند به همه حاضرين معلوم است ‏كه فرضيت علم به مرد و زن يكسان است، و اين مكتب كه براي ‏ما، زنان تاسيس شده از توجهات معارف خواهي اعليحضرت ‏جوان، غازي ما و همت و كوشش جناب وزير معارف است.”
شخص ملکه ثريا اداره مکتب مستورات را با همکارى عده ئى از زنان روشنفکرکابل به عهده گرفتند.
دانشمند افغان،داکترسید عبدالله کاظم، در مقالۀ خوددر بارۀ ملکه ثریا، مینویسد که :«درختم سال۱۹۲۰با تاسیس اولین مکتب نسوان درافغانستان بنام مکتب مستورات دروازه تحصیل برای زن افغان بازگردید. مکتب توسط زنان خانوادل شاهی اداره میشد. ملکه ثریابا حمایت معنوی شوهر و والدین خود به عنوان «مفتشه» از امور مکتب وارسی میکرد. مادرش«اسما رسمیه- خانم محمود طرزی»که زن با فرهنگ ودانشمند بود،مدیرۀ مکتب وخواهر ملکه(خیریه خانم معین السلطنه) به حیث معاونۀ ایفای وظیفه میکرد.
مکتب مستورات بیرون قصرشاهی در ناحیۀ «شهر آرا» درخانۀ علی احمدخان والی واقع بود که بیشتر شاگردان آنرا در سال اول در حدود ۵۰ دختر از خاندان شاهی تشکیل میدادند.معلمه های اولی مکتب آنعده خانمهای بودند که درخانه سواد خواندن ونوشتن را آموخته وقدری از علوم دینی وادبی آگاهی داشتند. درمدت کوتاه شاگردان مکتب چنان افزایش یافت که در پنج صنف ابتدائی تقسیم شدند ومکتب نیز به یک عمارت بزرگتر در قلب شهر مسما به ده افغانان در نزدیک محل مشهور به«حوض مرغابی ها» ودریک عمارت بزرگ بنام«گلستان سرای» که از طرف(بوبوجان)ملکۀ امیر عبدالرحمن خان به مکتب اهدا شده بود، انتقال یافت. در همین وقت هیئت اداری مکتب مشتمل بر دوخانم از عمو زاده های ملکه بنام های«بلقیس و روح افزا» یکی بحیث مدیره ودیگری بحیث مبصره جدیداً مقررگردیدند.»
ملكه ثريادرسال ۱۹۲۴ شفاخانه زنانه “مستورات” تاسیس کرد. این شفاخانه تاریخی تا امروز بشکل انکشاف یافته آن هنوز هم در همین محل(در جادۀ میوند) فعال است.
همچنان يک مکتب تدبير منزل براى زنان کابل در باغ على مردان با معلمى عده يى از زنان جرمنى و ترکى تاسيس گرديد.ملکه ثريا برای جلوگیری ازخشونت علیه زنان، محکمه اى داير نمود که شکايات زنان را در مقابل شوهران بررسى کند. از قبيل ندادن نفقه و لت وکوب شدن توسط شوهران شان و يا طلاق دادن بدون موجب. يک هيئت مخفى وارسى زنان نيز ايجاد گرديد که عکس العمل مردان راکنترول کنند و از زنان پير خواستندکه به خانه ها بروند و ببينند که رويه مردان با زنان شان چگونه است ؟ همه اين ها در پلان اصلاحى شاه امان اﷲ خان شامل بود.
‏شاه امان ﷲ در مورد گرفتن طويانه و عروسى قيوداتى وضع کرد تا فشار عروسى را از روى شانه هاى خانواده داماد کم کند. و نيز سن ازدواج را براى مردان ٢٢ سال و براى دختران ١٨ سال تعيين نمود، اما در لويه جرگه دوم در سال (١٩٢٤) که بخاطر خاموش کردن شورش پکتيا تدوير يافته بود، چون اکثريت اعضاى آن جرگه را ملاکين و خانها و روحانيون متعصب تشکيل ميدادند، بعضى تعديلات در برنامه ريفورمها وارد شد که دولت مجبور شد موقتاً آنرا بپذيرد.
بنابر در خواست ملکه ثريا، در تابستان ١٩٢٨« انجمن حمايت نسوان» تشکيل شد و دوازده نفر از زنان بافهم کابل اداره انجمن را بدست گرفتند و خواهرشاه کبراجان مسئولیت اداره این انجمن را بدوش گرفت. بدینسان براى نخستين بار زنان در کار اداره مملکت با مردان شريک شدند. به شاروالی دستور داده شد تالست زنان بیوه وبی سرپرست را ترتیب و آنها را درشفاخانه ها ولابراتوارها شامل کارنماید.
غبار ازچشمديدهاى خود مينويسد : « روزى که ملکه ثريا در يک اجتماع از پيشرفت زنان جهان و عقب ماندگى زنان افغانستان سخن زد، زنان با درد بگريستند و پنجاه نفر زن فى المجلس خودشان را در خدمت معارف و تاسيس اولين مدرسه زنانه گذاشتند. ملکه چنان متأثرو منفعل گرديد که خودش وظيفه مفتشى مکتب مستورات را برذمه گرفت. »
داکتر سیدعبدالله کاظم در پاسخ سوال یکی از خوانندگان پورتال افغان جرمن آنلاین(۳نومبر سال ۲۰۱۴ُ) نگاشتند: ” عنوان مقالۀ اینجانب “ملکه ثریا ـ بنیان گذار نهضت زنان کشور” بوده و این خود میرساند که ملکه اولین سنگ را در تهداب نهضت زنان گذاشته که قبل از او هیچ زن دیگر به همچو اقدام یا اقدامات دست نیازیده بود. اولین مکتب نسوان، اولین شفاخانه نسوان، اولین انجمن حمایت از زنان، اولین ملکه ای که به خارج از کشور در معیت شاه سفر کرد و با ملکه ها و خانم های سرشناس جهان به صحبت پرداخت و اولین زنیکه با مطبوعات خارجی مصاحبه های زنده انجام داد و اولین زنیکه با رعایت ستر و حجاب شرعی در لویه جرگه اشتراک کرد،اولین زنی که بدون نقاب بطور رسمی در بین عوام ظاهر شد و بالاخره اولین زنیکه در مورد حقوق زنان چندین بار اجتماع زنان را دائر کرد و به سخنرانی با آنها پرداحت و نقش آنها را در اجتماع بیان نمود. آیا این همه خصوصیات او موجب نمیشود که ملکه ثریا را به حیث یک زن پیشتاز و بنیان گذار نهضت زنان کشور نامید؟ البته این کارها بدون حمایت شوهر و پدرش میسر نبود، ولی اگر او شهامت این اقدامات را نمی داشت، حمایت شاه مثل تبری بود بدون دسته که نمی توانست نهضت زن را براه اندازد.اینکه بعد چه حوادث صورت گرفت و چگونه ارابه ها به عقب کشیده شدند و سالهای متمادی زن افغان در کنج خانه محصور ماند، سؤالهای دیگر است.”
شاه امان الله یک ماه بعد از لویه جرگه (هفته اول ماه اکتوبر) چهار جلسهً بزرگ در قصر ستور وزارت خارجه دایر کرد که در هریکی ششصد تن ازمعاریف ومامورین عالی رتبه با خانمهای شان بشمول دپلوماتان خارجی مقیم کابل اشتراک داشتند. شاه در بیانیه روز چارم خودبراین موضوع تاکید نمود که ظرف دوماه دیگر برقع ازسر زنها برداشته خواهد شد وبجای آن یک روسری(دستمال) مانند زنان ترکیه برسر انداخته میشود که در زیر گردن گره میخورد. مگر شاه متذکر شد که اختیار اینگونه ستر اجباری نیست. همچنان شاه به این نکته اشاره کردکه چادری در اسلام فرض نیست وبعد خطاب به ملکه ثریا گفت که چادر خود را از سر بردارد وملکه چادرخود را از سر برداشت و زنان وحضار برایش کف زدند، بدون آنکه از شرف ملکه چیزی کاسته شده باشد.بدین سان ملکه ثریا نخستین زن افغان است که رسما روی لوچی زن را در کشور اعلام کرد. بعد آز ان شاه ملاهای متعصب را مورد حمله شدید قرار داد وآنها را اشخاص جاهلی خواند که مسؤول جمیع عوام فریبی ها ومنبع تمام تعصبات بیجا واشاعه وپخش جهالت ونادانیها میباشند.(ادمک، ص١٩٥) این سخنان شاه به ارتباط مخالفت ملاها وروحانیونی بود که با اصلاحات شاه در لویه جرگه صورت گرفته بود.
نويسنده کتاب «آتش درافغانستان) مينويسدکه : روز١٢ اکتوبر، يک روز تاريخى در تاريخ زنان افغانستان به حساب ميرود، زيرا براى بار اول زن افغان روى لچ در اجتماع قبول شد. ازآن روز به بعد زنان منوربرقع نپوشيدند و درعوض البسه مناسبى را اختيارکردند. در کابل بيشتر زنان بدون چادرى ديده ميشدند. دولت واقعاً ميخواست که زن از حيثيت و عزت شايسته به عنوان شريک زندگى مرد و به عنوان يک انسان در جامعه بر خوردار گردد، زيرا در آن روزگار مخصوصاً در خارج از شهرها زن مثل حيوان در معرض بيع وشرا قرار ميگرفت و در برخى موارد زن با گاو و اسپ و خر و غله تبادله ميگرديد. به همين جهت است که محمود طرزى از وضع رقت بار زنان در افغانستان اشعار شکوه آميزى دارد. شاه به اين بسنده نکرد و طى فرمانى از مامورين دولت خواست تا بيش از يک زن نداشته باشند. اين کارها گرچه در ظاهر با عنعنات جامعه افغانى نا سازگار بود، اما از نظر دولت در واقع راه هايى بود که لا اقل در شهرها نيز زن از آزادى بر خوردار گردد و اگر بخواهد بتواند با روى باز ظاهر شود. اما اين روى باز در آن زمان از پيشانى تا زير زنخ و دستها تا بند و پا ها تا بجلک قابل رويت بود نه بيش از اين، همان چيز هاى که زنان در دهات افغانستان همواره از آن بر خوردار بوده و هستند.
شاه امان ﷲ و ملکه ثريا تا آنجا براى آزادى زنان افغان مبارزه کردند که از جانب روحانيت متنفذ متهم به کفرشدند و بر سر اين مساله نه تنها تاج و تخت سلطنت را از دست دادند، بلکه از کشور نيز تبعيد گرديدند ودر غربت جان دادند.

خـيـريــه طــرزى، خطاط هنرمندومترجم

خیریه طرزی،۱۸۹۳- ۱۹۸۰

او دختر محمود طرزى و خواهر بزرگ ملکه ثريا، خانم سردار عنايت ﷲ خان بود که از زنان با دانش و فاضل عهد خوددر قرن بیستم بشمار ميرفت. اين زن با هوش در شانزده سالگى در زير نظر پدرخود محمود طرزى به ترجمه کتاب « قصص الانبيا» از زبان ترکى بفارسى پرداخت و متن ترجمه را با خط زيباى نستعليق خود کتابت نمود. يک نسخه از اين کتاب نفيس را من همراه با داکتر جاوید در نیمه دهه ۸۰ قرن گذشته، نزد محترم صالح پرونتا در کابل ديده ایم و داکترروان فرهادى تاريخ کتابت ترجمه را از روى نسخه محترم پرونتا ، ٩ محرم ١٣٢٧ قمرى مطابق جنورى ١٩٠٩م ضبط کرده است. او سکرتر دفتر پدرش بود وترجمه رومان ژول ورن راکه پدرش از فرانسه به فارسی ترجمه کرده بود، پاک نویس کرد.
حسن خط و حسن صورت و سيرت خيريه ١٦ ساله ولباس هاى خوش دوخت و خوش سليقه او زبانزد اهل دربار شده بود. مخضوضاً که علیا حضرت (سراج الخواتین) مادر امان الله خان بنای رفت وآمد با خانواده طرزی را اغاز کرده بودو در روز های جشن واعیاد آنها را به ارگ سلطنت دعوت مینمود. بنابرين امير ناگهان طرزى را بحضور طلبيد و تقاضاى نامزدى خيريه را با پسر ارشد خود سردار عنايت ﷲ خان نمود و طرزى نيز جز رضائيت چاره يى نداشت. وبنابرین خیریه در ۱۷ سالگی یعنی در ۱۹۰۹ میلادی باسردار عنايت ﷲ خان سراج پسر بزرگ امیرحبیب الله خان ازدواج نمود .
سردار عنايت ﷲ خان قبلاً بدستور پدرش با دختر يکى از خوانين باجورنامزد شده بود، چون مدتى از ازدواج سردار عنايت ﷲ خان با خيريه گذشت ، امير حبيب ﷲ خان پسررا را بحضور طلبيد و گفت : سرنوشت نامزد باجوري ات چه ميشود، با او ازدواج ميکنى ياخير؟ سردار عنايت ﷲ خان جواب داد که من يکبار ازدواج کرده ام و از اين ازدواج خود راضى ام و نمى خواهم زن دومى بگيرم. امير گفت اگر با نامزدت ازدواج نکنى دستور ميدهم تا تمام معاشاتى که بنام نامزدت حواله شده دوباره از معاش تو وضع و به خزانه دولت تحويل گردد. عنايت ﷲ خان پاسخ ميدهد: حضور امير صاحب بهتر ميدانندکه من جز همان معاش عايد ديگرى ندارم. هر طور امير ميفرمايند، اطاعت ميشود.
امير سردارعنايت ﷲ خان را رخصت و دستور ميدهد که نامزدى دخترخان باجورلغو شود و تمام معاشى که براى پدر دختر فرستاده شده از معاش پسرش وضع و به خزينه دولت تحويل گردد. اين دستور عملى شد وسردار عنايت ﷲ خان با آنکه تحت فشار اقتصادى قرارگرفت، حاضر نشد زن دومی بگيرد و تا آخر عمربا خيريه زندگى نمود.
عبدالوهاب طرزی شرح از مراسم عروسی خواهرخود خیریه با شهزاده عنایت الله را داده ودر آخرمیگوید:« اولاَ درمجمع حضرات امیر وبرادران وفرزندانش ومصاحبین واهل دربار، خطیب مسجد شاهی مراسم ایجاب وقبول سردار عنایت الله را از زبان خودش واز زبان نامزدش را از زبان پدر وکیلش ثبت نمود.وبعد از خواندن آیاتی از قرآن کریم عقد نکاح صورتگرفت.وباعرض تشریفات حاضریت وشیرینی خوری مراسم دینی پایان یافت. جشن عروسی هفت شبانه وهفت روز برپا بود. تمام اطراف چمن، خیمه گاه ها با بیرق ها مزین از طرف شب چراغان میشد. هر روز پروگرام تماشاها اجرا میشد. مثلاً فیل دوانی، اسپ دوانی،شتر وخردوانی، جمناستیک های عسکری، اتن ملی، موزیکها، سازها ونوازها. و درشب ها تماشای آتش بازی صورت میگرفت. در روز اخیر یک مانورۀ کوچک عسکری هم اجراء گردید. درختم مراسم هفت روزه، عروس بسرای نشیمن داماد برده شد.زندگی هردو همسردرعالم خوشی وسرورآغاز یافت. دیری نگذشت که سردار عنایت الله، به گرفتن دروس تاریخ،جغرافیا، ادبیات، ولسان ترکی ازخسرش،محمودطرزی، آغاز نمود وبا شوق وحرارت مانند یک شاگرد پرمغز میخواند ونوت میگرفت.»
سردار عنايت ﷲ سراج پس از آنکه شاه امان ﷲ در ١٤ جنورى از سلطنت استعفی داد و کابل را ترک نمود، به پادشاهی منصوب گشت و سه روز پادشاه بود و چون پسر سقاو در تاريخ ١۷ جنورى وارد کابل شد، سردار عنايت ﷲ خان با وساطت محمدصادق مجددى بوسيله طياره انگليس کابل را بقصد پشاور ترک گفت و سپس از پشاور به قندهار رفت . پس از آنکه شاه در مبارزه با قواى ارتجاع دچار شکست شد، هردو برادر با خانواده هاى شان در تاريخ ٢٣ مى ١٩٢٩ از طريق چمن وارد هند برتانوى شدند. سردار عنايت ﷲ خان بتاريخ ٢٤جون ازطريق هند و بصره به ايران رفت و در ٢٧ جولاى همان سال مهمان رضاشاه پهلوى شد. او پس از سفرى که به اروپا نمود به تهران بازگشت و در تهران اقامت گزيد و درسال ١٩٤٦در آنجا درگذشت.
خيريه و فرزندانش بعد از آنکه سردار عنايت ﷲ خان در تهران فوت کرد(١٣٢٥ش= ١٩٤٦م) در ١٩٤٧ ميلادى بکابل بازگشت و تا پايان عمر(۱۹۸۰) در کابل بود تادرگذشت. خیریه از سردار عنایت الله ۱۲ فرزند بدنیا آورد که همګی تحصیلات یافته واز زندګی خوب برخوردار شدند.

از کارهای فرهنگی دختران دیگرطرزی اطلاعی دقیق دردست نیست، صرف اینقدرمعلوم است که آمنه طرزی، خانم سردار عبيدﷲ خان برادرتنى شاه امان ﷲ خان ،عزيزه خانم سيدقاسم خان و حوريه (مشهور به بى بى خورد) خانم عبدالرؤوف خان طرزى پسرحبيب ﷲ طرزى بود و پس از جدا شدن از رؤوف طرزى، خانم غلام صديق خان چرخى کفيل وزارت خارجه شد.
پس از آنکه محمود طرزى با وابستگانش براثر شرط گذارى و تقاضاى اغتشاشيون ازکشور تبعيد گرديد و به ترکيه پناه برد و داعى اجل را در ترکيه لبيک گفت .
در سال ١٣٣٢ ش (١٩٥٣ م) عبدالوهاب طرزى با خانواده اش و برادرش عبدالعزيزطرزى، از راه ايران دوباره بوطن بازگشتند. مگر آن عده فرزندان طرزى که خانم ترکى داشتند در ترکيه باقى ماندند و خيريه و خواهرشان بعد از مرگ سردار عنايت ﷲ خان (در ١٣٢٥ ش)، قبلاً در سال ١٣٢٦ شمسى (١٩٤٧) به افغانستان عودت کرده بودند.

عبدالوهاب طرزى شخص تحصيل يافته درآکسفوردلندن بود و شخصيت با دانش و پر معلوماتى بود. و به مسايل تحقيق و پژوهش هاى علمى علاقمند بود. او بر کتاب «سفرنامه ناصر خسرو» و « سلامان و ابسال» مولانا جامى مقدمه هايى بزبان ترکى نوشته و چاپ کرده است. عبدالوهاب طرزى از سال ١٣٣٧ تا ١٣٥٢ ش رئيس گرزندوى و توريزم بود و از شهرت نيکويى بر خوردار بود. برادرش عبدالعزيز طرزى از نقاشان معروف مناظر طبيعى افغانستان بشمار ميرفت. عبدالوهاب طرزى در تهيه مجموعه مقالات محمودطرزى در سراج الاخبار افغانيه، داکتر روان فرهادى را کمک و يارى رسانده است و براى تهيه خاطرات پدرش درسال ١٣٥٥ ش سفرى به هندوستان جهت بررسى آرشيف ملى هند بعمل آورده بود. وآخرین اثرش همین شرح زندگی محمودطرزی از۱۸۸۲ تا۱۹۱۹ میباشد که بعد از مرګش به اهتمام دامادش وحید طرزی از بنیاد فرهنگی بامیان در فرانسه به چا رسیده است.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

error: Protected contents!